کد خبر: 514576
تاریخ انتشار: ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۱:۵۷
علي مرتضايي‌پور
برف‌پاك‌كن اتوبوس هرچند ثانيه يك بار حركت مي‌كرد و قطرات باران را از روي شيشه به گوشه‌اي هل مي‌داد. هوا تاريك بود و اتومبيل‌ها چراغ‌هاي خود را روشن كرده بودند. چهارراه، پررفت‌وآمد بود. نفس نفس اتومبيل‌ها پشت چراغ قرمز كه انتظار جواز حركت را مي‌كشيدند، نفس عابران عبوري را مي‌گرفت و هيجان در دلشان ايجاد مي‌كرد.
دختركي بود، پسركي بود، نه از دور و نه از نزديك قابل تشخيص نبود. موهايي بلند، چهره‌اي دخترانه، دستاني بزرگ، صدايي پسرانه، قدي بلند اما ظريف، دختركي بود؟ پسركي بود؟
چراغ قرمز شد. با گل‌هايي كه در دست داشت دوان دوان كنار پنجره اتومبيل رفت. راننده با تعجب از پشت شيشه باران زده اتومبيل به او نگاه مي‌كرد. شيشه را پايين داد. در ابتدا با ديدن خنده دخترانه و موهاي بلند او تعجب كرد اما زماني كه او شروع به حرف زدن كرد، راننده نفس راحتي كشيد. در پشت چهره دخترانه و زيبايش، كلامي از گلوي پسري ۱۷- ۱۶ ساله به گوش مي‌رسيد.
باران مي‌باريد و بادي ملايم مي‌وزيد. بادي كه از ناكجاآباد برخاسته بود. فاصله‌ها را درنورديده بود تا در اينجا، سر اين چهارراه، رقص موهاي او با ساق‌دوشي گل‌هاي همراهش را براي اين ترافيكي‌ها به نمايش بگذارد.
چراغ سبز شد. اتومبيل‌ها حركت كردند. او با شيطنت‌هاي پسرانه از لابه‌لاي اتومبيل‌ها به كناره‌هاي خيابان رفت تا چراغ قرمزي ديگر. زياد سخت نبود تشخيص اينكه برنامه تلويزيوني مورد علاقه‌اش چيست. بازي و گوشي همراه با خشونت او هر بيننده‌اي را ياد كشتي كج مي‌انداخت.
روي نرده‌ها راه مي‌رفت و بر محور تابلوي دور زدن ممنوع سر چهارراه گرداگرد عالم خود چرخ مي‌زد. ناگهان از نرده‌ها پايين پريد. دوان دوان به سوي هدفي آن سوي چهار راه حركت كرد.
موسيقي رقص او در وسط چهارراه بوق‌هاي پي‌درپي اتومبيل‌ها بود. با هر بوق، چرخي به دور خود مي‌زد و اين سوي چهارراه را به آن سوي چهارراه مي‌دوخت. كنار دوستانش مي‌خنديد. خنده‌اي مثل پرواز، مثل ابر، خنده‌اي مثل نم نم باراني كه مي‌باريد. فرمانده چهار راه پول‌هاي او را گرفت، با دادن گل‌هاي جديد او را راهي چهارراه كرد.

اما اين بار
اين بار با قرمز شدن چراغ، در لابه‌لاي اتومبيل‌ها كنار اتومبيلي رفت. سعي كرد گل‌هاي خود را با سختي فراوان به راننده بفروشد. گل‌ها را روي پاهاي راننده گذاشت و فقط پول آنها را طلب مي‌كرد. ۲ هزار تومان. ۲ هزار تومان. كوتاه هم نمي‌آمد. چراغ سبز شد اما مانع حركت اتومبيل شد. بوق بوق‌هاي اتومبيل‌هاي پشتي عالم را پر كرده بود. راننده گل‌ها را از پنجره بيرون انداخت و رفت. وسط چهارراه و در ميان حركت اتومبيل‌ها خم شد و گل‌هايش را از روي زمين برداشت. وقتي كه بلند شد ضربه محكمي كه از روي شيطنت و كنجكاوي بود توسط راننده اتومبيل پشتي به سينه او زده شد.
در اين شب باراني، خيسي زمين با گريه او بيشتر شد. وسط چهارراه روي زمين نشست. دست و پا مي‌زد. بوق بوق اتومبيل‌ها او را بيشتر عصباني كرد. از روي زمين بلند شد. با خشم فراوان به طرف اتومبيل‌ها رفت اما اتومبيل‌ها بي‌توجه به او از كنارش رد مي‌شدند. دست‌هايش مي‌لرزيد، رگ گردنش متورم شده بود، گل‌هاي در دستش را به سمت آنها پرتاب كرد و شروع به دويدن نمود. يك موتورسوار با دو سرنشين در‌پي او حركت كردند. بلند بلند مي‌خنديدند. با يك حركت جلوي او توقف كردند.
او دستش را سمت موهاي خود برد كلاه‌گيس روي سرش را روي زمين انداخت. پيراهنش را پاره كرد. شايد پسرك متوجه نبود چه اتفاقي براي او افتاده است اما فقط فرار كرد. مي‌دويد و مي‌دويد.
انعكاس چهره خودم را در داخل شيشه پنجره اتاق ديدم. تصوير قطرات باران روي صورتم، براي چهره من داخل شيشه گريه‌اي مجازي ساخته بود. چهره‌ام بود كه با ديدن اين اتفاقات گريه مي‌كرد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها