
همانطور كه پيشبيني ميشد، «داريوش مهرجويي» ديگر حرف مهمي ندارد كه در سينماي ايران و فيلمهايش بزند. مدرك اين ادعا، همين آخرين فيلم او با عنوان «چه خوبه كه برگشتي». چه كسي فكر ميكند اين جمله، نام فيلمي از كارگردان فيلمهايي مثل «گاو»، «هامون»، «اجارهنشينها»، «ليلا» و حتي «مهمان مامان» باشد؟
اين نام بيشتر يادآور تلهفيلمهاي نازل و بيكيفيت شبكه خانگي است. «چه خوبه كه برگشتي» شكستي مطلق در كارنامه فيلمسازي مهرجويي ثبت كرد؛فيلمي سردرگم كه توقع هيچ قشري را برآورده نخواهد كرد. به راستي اين فيلم براي كدام نسل و براي همذاتپنداري كدام قشر از جامعه ما ساخته شده است؟ژانر فيلم چيست؟كمدي، تخيلي، علمي، ماورايي، اجتماعي، فلسفي، خانوادگي، مهاجرت،كودك؟پاسخ صحيح، «ملغمهاي از همه اين ژانرها»ست. كارگردان فيلم «چه خوبه. . . »، پس از موفقيت «مهمان مامان»، ناگهان چرخشي ۱۸۰ درجه داشت و به سراغ ستارههاي چشمروشن و جوانتر رفت و با ساخت موزيكال اجتماعي «سنتوري»، اعلام كرد از اين پس با فيلمهاي بفروش و عامهپسندتري از او مواجه خواهيم بود.
گرچه سنتوري هرگز توفيق اكران نيافت، ولي فروش و استقبال تماشاگران از آن نشان داد مهرجويي در سرگرمكردن سينماروها نيز همانقدر كاربلد است كه در دعوت آنها به تفكر و ديدگاه فلسفي در زندگي روزمره. با اين حال، فيلمهاي بعدي او يكسره سير نزولي و بدتري داشتند. «طهران، تهران»، «آسمان محبوب» و «نارنجيپوش»، همگي فيلمهايي ضعيف و بياهميت بودند. با تماشاي اين فيلمها، هر سينمارويي كه فيلمهاي مهرجويي را دنبال كرده بود، به اين نتيجه ميرسيد كه توشه خلاقيت و انديشههاي فلسفي او تَه كشيده و راهي را در پيش گرفته كه جز به تُركستان، از هيچكجا سر درنخواهد آورد و چنين هم شد. مهرجويي با«چه خوبه كه برگشتي» نشان داد از شخصيتي كه روزي روزگاري، «هامون» و «سارا» و «پري» و «بانو» و «درخت گلابي» ميساخت، بياندازه فاصله گرفته است. در فيلم جديد او، از حس ايراني و نوستالژيهاي فرهنگي، اخلاقي، اجتماعي و خانوادگي خبري نيست. «چه خوبه. . . » حتي كمدي خوبي هم نيست. فيلمساز بدترين استفاده ممكن را از بهترين كمدين سالهاي اخير، «رضا عطاران» كرده است. فيلمنامه، سر و شكل فيلم را تا حد يك كمدي بزنوبكوب(اسليپ استيك) از نوعِ ابتدايي و بهدردنخورش تنزل داده است. فيلم پر است از صحنههاي ناكارآمدي مثل پرتاب پرتقال توسط دو دوست و همسايه قديمي كه به لطف و اراده مهرجويي، اينك دشمنِ خوني يكديگر شدهاند. آن هم بر سر چند تكه وسايل تزئيني كه گويا باارزش و عتيقهاند. در اين ميان، بروز ميل جنسي و ازدواج مجدد و حرف و حديثهاي پاي منقلي شخصيتهاي پا بهسن گذاشته هم، چاشني فيلم شده تا لابد ديوانهبازيهايشان، مضحكهاي بيافريند براي خنده تماشاگران و فروش بيشتر فيلم در نمايش عمومي. لابد اينها هم فلسفه تازه استاد است كه جز خودشان و همپالگيهايشان كسي از آنها سر درنميآورد و براي فهميدنشان بايد رفت و كتابهاي قطور فراوان خواند. نمادگرايي در «چه خوبه. . . » مُرده است و اگر هم هست، آنقدر شعاري و سطحي در فيلم گنجانده شده كه به سختي ميتوان لابهلاي هجمهاي از دلقكبازيهاي بهداد و عشوهگريهاي پورشيرازي و طنازي مهناز افشار تشخيصشان داد. داستان فيلم روي هواست و هيچ جذابيت و كششي براي دنبالكردن از سوي مخاطب ندارد. واقعاً زندگي و دغدغههاي تجددمآبانه گروهي از خردهبورژواهاي روشنفكر براي چه كسي اهميت دارد يا دغدغه چند درصد از مردم امروز اين آب و خاك است كه مهرجويي آن را دستمايه فيلم تازهاش قرار داده است؟
استفاده از بشقابپرنده و گنجاندن مسائل ماورايي و فضايي، فيلم را به ژانر تخيلي و بيشتر كودك كشانده است، با اين تفاوت كه در نمونههاي پيشتر ساختهشده چنين فيلمهايي ميتوان آثار خوب و دلپذيري جست كه در فضايي منطقي روايت ميشوند. براي مثال در سينماي ايران فيلمهاي «كاكادو»(تهمينه ميلاني) و «من زمين را دوست دارم»(ابوالحسن داوودي) و «دره شاپركها» (فريال بهزاد)، نمونههاي خيلي موفقتري هستند در سبك فيلمهاي تخيلي، فضايي، كمدي و كودك. اما اينجا گنجاندن موضوع بشقابپرنده، با هيچ استدلالي همخواني نداشته و فقط كاركرد فانتزي دارد.
به خاطر بياوريد صحنهاي را كه سفينه فضايي به سمت دريا هدايت ميشود و تا انتهاي آن پيش ميرود. واقعاً چه رادار قدرتمند و دوربردي دارد آن كنترل هدايت بشقابپرنده كه حتي سفينه را تا آن فاصله ميبرد و برميگرداند. فيلم پر از اين اِشكالات اساسي و گافهاي درشت در فيلمنامه است. نمونه ديگر چنين صحنهپردازيهاي غيرواقعي، استفاده از دو ماشين نيروي انتظامي با آژير روشن در جاده است تا سيني گمشده را در رودخانه پيدا كنند. مهرجويي گويا علاقه عجيبي دارد به فيلمهاي گذشته خود اداي دين كند. در سكانسي از «نارنجيپوش»، بهداد ديالوگي از فيلم «هامون» را تكرار ميكند و اينجا «رضا عطاران» در ديالوگي با فيلم «دختردايي گمشده» شوخي ميكند. سينماي مهرجويي گويا دارد به سمت و سوي علائق زنانه و مسائل خانگي ميرود كه مهرجويي اصرار دارد به آنها برچسب علمي و فلسفي بزند. در فيلم قبلياش او بحث «فنگشويي» را مطرح كرده بود و اينبار به سراغ «سنگدرماني» رفته است.
در بررسي بازي بازيگران هم نميتوان چندان نظر مثبتي به فيلم داشت. رضا عطاران همان مولفههاي هميشگي و طنز مخصوص به خودش را در نقش وارد كرده كه گرچه در لحظههايي بامزه است، ولي در خدمت داستان و فضاي فيلم نيست و با ساير بازيها ناهمخواني دارد. مهناز افشار دارد به تيپ چنين زنهايي تبديل ميشود، بيآنكه اندكي تغيير در بازيهاي سينمايياش ايجاد شده باشد. بازي حسن پورشيرازي لوس و نچسب از كار درآمده اما بدترين بازيگر فيلم، حامد بهداد است كه خود را «مارلون براندو»ي ايران ميداند. او در دومين همكاري با مهرجويي، ضعيفترين بازي كارنامهاش را ارائه كرده. اغراق نيست اگر بگوييم بازي «عرشيا توفيقي» در نقش «شاهين» بسيار عالي و بهتر از بازي حامد بهداد است. در مجموع بايد گفت مهرجويي با «چه خوبه كه برگشتي»، ثابت كرد دوران عمر سينمايياش به سر آمده و بايد به فكر مشغله ديگري براي دوران كهنسالي خود باشد، وگرنه بعيد نيست در فيلم بعدياش، شاهد داستاني درباره طالعبيني چيني و ستارهشناسي باشيم. كسي چه ميداند؟