
بازي از زماني شروع شد كه شنيديم قرار است حقمان را از آن حقخورها بگيرند. راستش را بخواهيد خيلي خوشحال شديم. آنقدر زياد كه پدرم گفت اگر همين طور خوشحالي كنيم ديگر در پوستمان نميگنجيم، به همين دليل سعي كرديم خودمان را كمي كنترل كنيم.
دلمان خون بود. هر كس از راه رسيده بود هر طور كه تيغش ميبريد، پوستمان را قلفتي كنده بود. از ماستفروش بگيريد تا رب و گوشت و لباس و توليدكنندگان و واردكنندگان خودرو و...
آنطور كه در تلويزيون ميگفت، يك سري از توليدكنندگان و واردكنندگان، اجناسشان را گرانفروشي كرده بودند. آنهم نه يك تومان و دو تومان، بلكه از چند ده هزار تا چند ميليون تومان. به هر حال سازمان فخيمه تعزيرات وارد عمل شده بود تا از حق مصرفكنندگان بيچارهاي مثل ما كه يك قران هم در زندگيشان يك قران است، دفاع كند.
چند روزي بود كه صحنههايي از حضور مأموران در فروشگاهها و انبارها و اماكن ديگر، در روزنامهها و تلويزيون پخش ميشد و با شطرنجي كردن چهره و آرم و نام فروشندگان، به اطلاع عموم ميرساندند كه باز هم گرانفروش و محتكر ديگري در دام قانون گرفتار آمد.
ما هم با ديدن اين صحنهها قند در دلمان آب ميشد تا اينكه بعد از مدتها احكام اين افراد از طرف مراجع قضايي صادر شد. درست به اين شكل كه، «يك شركت توليدكننده محصولات لبني به خاطر گرانفروشي و كمفروشي، مبلغ ۴ ميليارد تومان جريمه شد»، «چهار شركت واردكننده خودرو به علت فروش خودروها به بالاتر از قيمت مصوب، ۲۴۰ ميليارد تومان جريمه شدند» و...
خيلي خوب بود؛ چون قانون آنهايي را كه فكر ميكردند ميتوانند هر كاري بكنند و گوش مردم را ببرند، پيدا كرده بود و به سزاي اعمال زشتشان رسانده بود، در ضمن درس عبرتي هم براي ديگران بود، اما نميدانم چرا نامشان را فاش نميكردند و هيچ مشخصاتي از آنها به جامعه درز نميشد...
آب از آب تكان نخوردروزها از پي هم ميآمدند و ميرفتند و با اين همه اخبار مبني بر يافتن گرانفروشان و برخورد جدي قانون با آنها، اتفاقي كه به نفع مصرفكننده باشد در بازار رخ نميداد و قيمتها نه تنها كاهش نيافت بلكه روز به روز بالاتر هم ميرفت. آنها به گرانفروشيشان ادامه ميدادند و قانون هم به جريمه كردنهايش، اما مسئولان مواظب بودند تا مبادا اسامي آنها لو برود! شايد ميترسيدند خداي ناكرده آبرويشان برود!
پدرم هنوز خيلي خوشحال بود كه هر روز با گرانفروشيها برخورد ميشود و دولت با جرايم سنگين، محتكران را گوشمالي ميدهد.
اما مادرم معتقد بود اين كارها خيلي خوب است ولي چيزي عايد مصرفكننده نميكند. چون هر روز سيب زميني و پياز گرانتر ميشود و اگر جريمهاي هم صورت ميگيرد، فرداي آن روز، فروشندگان با افزايش قيمتها از جيب مصرفكننده جبران ميشود.
خالهام كه چند روزي است از شهرستان به خانهمان آمده، براي اينكه چيزي گفته باشد، گفت: وقتي سر زمين ميخواهند از ما چيزي بخرند حتي به قيمت پول كارگر هم محصولات را برنميدارند، حالا اين وسط چه اتفاقي ميافتد كه در عرض چند ساعت محصولات مفت و مجاني روستاها، ده برابر قيمت به شهر ميرسد.
و برادرم كه تازه در دانشگاه قبول شده و سعي ميكند همه چيز را تحليل كند، با يك حس استادگونه ادامه داد: اينها كه جريمه نيست. اگر منطقي به قضيه نگاه كنيم متوجه ميشويم كالايي گران فروخته شده و در اين ميان، مصرفكننده متضرر شده، بعد دولت يا سازماني ميآيد و جريمههايي را براي گرانفروش در نظر ميگيرد. حالا شما بگوييد مصرفكننده از اين پولهاي پس گرفته شده چقدر نصيبش ميشود و كجا به حق از دست رفتهاش ميرسد؟ اگر به عنوان مثال من ماشيني را دو ميليون تومان گرانتر خريده باشم، چه فرقي ميكند اين اضافه دريافت به جيب دلال رفته باشد يا خودروفروش يا سازمان تعزيرات يا اداره ديگري؟ آيا بعد از جريمهها، پولي به كسي كه ضرر كرده بازميگردد؟
پدرم كه حالا ديگر خيلي خوشحال نبود، سعي كرد طوري رفتار كند كه ما فكر نكنيم بيخودي خوشحال بوده، پس آرام خلط گلويش را پاك كرد و صدايش را به ته گلويش انداخت و گفت: هر چه باشد اين جريمهكردنها خوب است و نميگذارد هر كس پايش را از گليمش درازتر كند و...
مادرم وسط حرفش پريد و گفت: خوب يا بدش را ما كار نداريم، اما براي من و شما چيزي ندارد. حالا برو ببين گوجه فرنگي و بادمجان چند شده و از هر كدام دو كيلو بخر. اگر هم گران شده بود به ميوهفروش بگو زنگ ميزنيم به تعزيراتيها، ميآيند و حق ما را از كف دستتان برميدارند و حقتان را كف دستتان ميگذارند!
ما همه خنديديم و خالهام گفت: خدايا اين شاديها را از ما نگير!