کد خبر: 507415
تاریخ انتشار: ۳۰ دی ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۲
سولماز اسعدي
پيرمرد چاقي كه پيراهن سياهي برتن داشت و دانه‌هاي سفيد شوره، دور يقه‌اش پاشيده بود، شلوار خاكستري گشادش را بالا كشيد و وارد مجلس عزا شد، با همه دست داد و خوش و بش كرد و در نزديك‌ترين مكان به پنكه فكسني نشست، با دستمال خاكستري رنگي، عرقش را خشك كرد و از جيبش، تسبيحي را بيرون كشيد، با يك دست، دانه‌ها را بالا و پايين مي‌كرد و با دست ديگر، با ريشش ور مي‌رفت، چشم‌هاي سبز مايل به زردش را به زمين دوخته بود و لب‌هايش، بي‌صدا مي‌جنبيد، در همين حال، جوان لاغر و رنگ پريده‌اي، از انتهاي سمت چپ اتاق، بلند شد و به سرعت خودش را به پيرمرد رساند، كنارش نشست، مرد پير نگاهش را از زمين به سمت او چرخاند و جوان هم خيره به او نگريست و بعد بي‌هيچ گفت‌وگويي، سريع دو بوسه، از گونه‌هاي چاق و آويزان او گرفت، پيرمرد چشم‌هاي گربه‌اي‌اش را گشاد كرد، جوان گفت: آقاي ناظم! منم! منم! قاسمي! جواد قاسمي!
پيرمرد در سكوت، همچنان به او خيره مانده بود، دو سه نفر ديگر هم كه در اطراف آنها نشسته بودند، نگاهشان مي‌كردند.

منو يادتون نمياد؟ دبيرستان تربيت! سال دوم، منو از سه چهار تا دبيرستان، به خاطر نمره‌هاي بد و بي‌انضباطي‌هام اخراج كرده بودن! هيچ‌جا راهم نمي‌دادن! فقط شما منو قبول كرديد!
رنگ پريده جوان حالا بر‌افروخته بود و حالتي از لبخند بر چهره‌اش نشسته بود، پيرمرد همچنان بي‌آنكه تغييري در چهره‌اش دهد، نگاهش مي‌كرد، تسبيح در دستانش بي‌حركت مانده بود، جوان ادامه داد: الان تا از دور ديدمتون، سريع شناختم و اومدم تشكر كنم، من هيچ وقت لطف شما رو فراموش نمي‌كنم، هيچ وقت! اون كشيده‌هايي كه شما به من مي‌زديد، منو آدم كرد! اگه شما نبوديد، من الان هيچي نبودم! اون كشيده‌ها! اون سيلي‌هاي محكم! اونا منو آدم كرد! رنگش بر افروخته‌تر شده بود، اما ديگر اثري از لبخند بر چهره‌اش نبود! ابروهايش حالت كلاهك الف را گرفته بودند و اشك توي چشم‌هايش جمع شده بود، لب‌هايش را غنچه كرد و گفت: بزنيد! خواهش مي‌كنم! يكي! فقط يكي! يك سيلي ديگه به من بزنيد! آقاي ناظم، من دلم براي سيلي‌هاتون تنگ شده!
صورتش را در فاصله ۱۰ سانتيمتري دماغ كوفته‌اي پيرمرد نگه داشته بود و التماس مي‌كرد: بزنيد، جان من يكي ديگه بزنيد!
- برو جانم، برو پسرم، من نمي‌زنم!
- من همه پيشرفت‌هامو، همه زندگيمو مديون شما و چَكاتونم!
- هر كاري كرديم وظيفه‌مون بوده! تو هم تلاش خودتو كردي!
- پس اجازه بديد، دستتونو ببوسم!
خم شد و دست‌هاي سياه سوخته مرد پير را با ملچ و ملوچ ماچ كرد و بعد با آستين، آب دماغ و اشك چشم‌هايش را پاك كرد و بلند شد از مجلس بيرون رفت! پيرمرد با چشم، مسير رفتن او را دنبال كرد، مرد لاغر و كم موي كنارش گفت: اين با تو چي كار داشت‌؟
- از شاگرداي قديميم بود!
-شناختيش‌؟ اين الان، هنرپيشه شده! خيلي هم هنرپيشه خوبيه! شبا سريالشو ميده، ما نگاه مي‌كنيم! پسرم، پوسترشو زده به ديوار اتاقش! عجب جوون خوبيه!
- بازيگر‌؟
پيرمرد چيني به دماغ كوفته‌اي‌اش انداخت و با صداي آرامي گفت: بازيگر شده!؟ هيي! پس معلومه يا خوب نزدمش، يا سيلي‌هام بي‌اثر بوده!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها