
هنر آن است كه در اوج شهرت، گمنام باشي. . . و در حالي كه آوازه كلاس درس اخلاقت، آويزه گوش خلقالله شده، حتيالمقدور سعي كني ناآشنا بماني.
هنر آن است كه حتي به بهانه همين گمنامي، انزوا پيشه نكني. . . و به اسم همين اخلاق، از مردم كوچه و بازار فاصله نگيري.
هنر آن است كه حين مردمي بودن، از مردمداري براي خود حجاب نسازي و عليالدوام «من و مردم» نگويي. . . و جمع كثير مستعانت را به رخ اين و آن نكشاني.
هنر آن است كه با مردم بودن، سبب نشود دنياي مردم در كامت شيرين شود... و آخرت را فداي زرق و برق زندگي كني.
هنر آن است كه تقواي زيبايت، ميان تو و مردم، جدايي نيندازد، بلكه فاصله ها را كم كند. . . و از تو نردبان آشتي زمين و آسمان بسازد.
هنر آن است كه پيشانيات جاي مُهر داشته باشد و سينهات جاي مِهر. . . و خدايي باشي، چون مردمي هستي و مردمي باشي، چون خدايي هستي.
هنر آن است كه حنجرهات، از حجره اقتصاد تا حجره علم، زمزمه وصل با حضرت دوست باشد. . . و مردم در وصف تو چنين بگويند: «روحاني يعني اين. آخوند يعني اين. ملا يعني اين. ملبس به لباس پيامبر يعني اين. معلم اخلاق يعني اين. منبري يعني اين. ما هر وقت حاج آقا مجتبي را ميديديم، به خدا نزديك تر ميشديم. به خدا قسم، اين مرد، آدمي را هر لحظه به خدا نزديكتر ميكرد.»
از اقوام ما، يكي پيش از همه و بيش از همه با كلاس اخلاق «مسافر اربعين» مأنوس بود. از سالها پيش. آنچه در ادامه ميآيد برشي از خاطرات متوالي اين ساليان است، توسط آشناي ما.
زمان جنگ/ در كلاس اخلاق حاج آقا نشسته بوديم. هم مردم عادي بودند و هم طلاب حوزه. خبردار شديم موشك باران است، اما هيچ كس از جاي خود تكاننخورد. درس حاج آقا مجتبي خود بهترين پناه بود و برترين پناهگاه. كجا ميرفتيم از آنجا امنتر؟!
زمان سازندگي/ بعضي گروههاي سياسي دنبال اين بودند كه حاج آقا نامزد انتخابات مجلس شود. جواب داد: به بركت منبر رسول خدا (ص) من الان هم نماينده مردم هستم! آن نمايندگي، اين نمايندگي را خراب ميكند!
زمان اصلاحات/ دوم خرداديها و شارلاتانيسم مطبوعاتي، مرتب به چهره فرزانه علامه مصباح حمله ميكردند. همان ايام، روزي استاد مصباح يزدي در مدرسه علميه امام رضا واقع در چهارراه سيروس آمده بودند سخنراني براي
طلاب. حاج آقا مجتبي اگر چه خود، همزمان كلاس درس داشت، ليكن مثل يك مستمع، آمدند و پاي منبر علامه مصباح نشستند. صداي اين حركت معنيدار حاج آقا مجتبي در حمايت از علامه مصباح، خيلي زود آنجاهايي كه بايد بپيچد، پيچيد. مسافر اربعين معمولا همين طور بود. با عملش حرف ميزد. خيلي نيازنميديد با سخنراني، خط بدهد. نفس گرم و گرامياش آنقدر حق بود كه اغلب با همين نفس حق، به مستمع خط ميداد.
شب قدر همين سالها/ يك بار حاج آقا مجتبي گفت: «هر وقت از مردم و درد مردم و كار و بار مردم و مشكلات مردم بريدي، خيال نكن رابطهات با خدا خوب شده مثلاً! اتصال به خدا، سبب انقطاع از خلقالله نميشود.» بعد انگشت اشاره دستش را به طرف بازار گرفت و ادامه داد: «نشاني رسيدن به خدا، همين كوچه است.»
بنازم حسن سليقه را. . . هنر آن است كه اربعين، با روح و جان خود به كربلا بروي. باورم هست حاج آقا مجتبي تهراني از اين دنيا، اول كربلا رفت، بعد آن دنيا. . . يعني اول بهشت، اول حسين، بعد آن دنيا. . . اول بينالحرمين و «حسين حسين»، بعد آن دنيا. . .
بنازم حسن سليقه را. . . شب قدر هميشه روضه امام حسين(ع) ميخواند. بيخود نبود هنگام تدفينش آن همه شعار زيباي «لبيك يا حسين.»