کد خبر: 504737
تاریخ انتشار: ۱۵ دی ۱۳۹۱ - ۲۰:۳۳
گزارش گونه‌اي از وداع پرشور مردم تهران با بزرگمرد اخلاق
صبح روز اربعين، گرچه روز تعطيل بود و هنوز ساعات اوليه صبح، اما متروي بهارستان آنقدر شلوغ بود كه ديگر جايي براي سوار شدن نداشته باشد. يك شلوغي نامتعارف با تيپ‌هايي يك‌دست؛ خانم‌ها همگي محجبه، آقايان همه حزب‌اللهي. مردان خدا، حيات كه هيچ، مماتشان هم براي مردم بركت دارد. فضا آنقدر يك‌دست بود كه جمعيت وقتي از قطار پياده شد، يك نفر بلند در ايستگاه مترو بگويد: شادي روح حاج آقا مجتبي تهراني صلوات؛ و جمعيت هم با بغض صلوات بفرستند و كسي نباشد چپ چپ نگاه كند كه مگر مترو جاي اين حرف‌هاست! اصلش مترو جاي همين حرف‌هاست ديگر؛ تكنولوژي بايد در خدمت دين خدا باشد...

در همان آغازين ساعات شروع صبح اربعين، مردم تهران براي وداع با استاد اخلاق و چشم و چراغ رهبر خويش، راهي مدرسه عالي شهيد مطهري و ميدان بهارستان شده بودند. ميداني كه در كمتر از يك روز براي حضور رهبر و براي برگزاري تشييع پيكر يك مرجع تقليد و وداع مردم با يك استاد اخلاق و پير و مرادشان آماده شده بود و حالا روي ساختمان‌هاي بلند آن، مأموران امنيتي به چشم مي‌خوردند و جاي جاي ميدان، بنرهاي عكس استاد بود و پيام تسليت رهبري و مردمي كه گرماي اشك‌هايشان سوز سرما را از خاطرشان برده بود. مردمي كه شكستن بغض‌هاي‌شان روضه هم نياز نداشت؛ همين كه حاج‌آقا مجتبي ديگر نيست، براي اين مردم روضه مكشوف است و براي همين هم تا كريم منصوري شروع كرد كه: «اذا وقعت الواقعه...» بغض جمعيت تركيد... منصوري كه آيه آيه جلو مي‌رفت، اشك‌ها هم قطره قطره سيلاب مي‌شد، جمعيت هم دسته دسته بيشتر... منصوري سنگين مي‌خواند؛ متناسب با بغض‌هاي مردم و دل‌هاي عزادارشان و متناسب با سنگيني داغي كه روي دل شهر آوار شده است...

مداحي را سپرده‌اند دست ميثم مطيعي؛ مداح جواني كه شاگرد خود استاد است و وسط مداحي‌اش آنقدر صداي هق‌هق گريه‌اش در مدرسه عالي و ميدان بهارستان مي‌پيچد كه مي‌فهمي چقدر براستي داغدار است. عمق داغش هم وقتي است كه مي‌گويد: «مدرسه نور ما رفت...»
ميثم مطيعي تازه گرم روضه شده كه حس مي‌كنم آن طرف ميله‌ها، كسي نزديكم هست؛ نگاه مي‌كنم؛ كسي نيست و كساني‌اند؛ دو مأمور امنيتي با لباس شخصي و مسلح ايستاده‌اند زل به جمعيت؛ با نگاه‌هاي كنجكاو خاص مسئوليت‌شان. معذب مي‌شوم انگار؛ اين سوي من، گرچه پر آدم است؛ اما همه در حال گريه‌اند و وداع با استاد اخلاق و همين يكرنگي باعث مي‌شود كه احساس معذب بودن نكني؛ اما اين سو، اين دو نفر... انگار حس كني از سر وظيفه‌شان جدا از جمع باشند...
مطيعي رسيده است به روضه مادر، از قول خود آيت‌الله حاج‌آقا مجتبي تهراني؛ (در وسط كوچه تو را...) جمعيت انگار دارد مي‌تركد؛ برمي‌گردم چادرم را درست كنم؛ دو مأمور امنيتي مشغول گريه‌اند؛ دو مرد با صورت‌هايي خيس از اشك در حين انجام وظيفه؛ ديگر معذب نيستم...
اصلش نمي‌خواهم متن احساسي بنويسم؛ وگرنه عميقاً معتقدم كه همين اشك‌ها بيشترين نقش را در حفظ جان رهبري و تأمين امنيت اين سرزمين دارند؛ گرچه كار مأموران امنيتي هم سخت است؛ تازه عزادار هم باشي و وسط انجام مسئوليت، روضه هم بشنوي و گريه هم بكني؛ جلوي بغض را كه نمي‌شود گرفت تا نشكند! آن سوتر سرباز تشريفاتي بي‌توجه به همه جا سرگرم خواندن قرآن از قرآن جيبي‌اش است. راست مي‌گفت رضا اميرخاني؛ مؤمن در هيچ چارچوبي نمي‌گنجد!
قصه آن روضه از قول آيت‌الله حاج آقا مجتبي تهراني به شب ۲۳ رمضان همين امسال برمي‌گردد كه در مسجد جامع بازار فرموده بودند: «مرجعيت به كنار؛ اجتهاد به كنار؛ اخلاق به كنار؛ عرفان به كنار؛ چهل سال پيش نوحه‌اي شنيدم كه هنوز جگرم رو سوزانده؛ امشب بر خلاف رويه‌ام مي‌خواهم نوحه بخوانم.
همان سه‌بندي كه جگرم را سوزاند؛ در وسط كوچه تو را... كاش به جاي تو مرا... واي من و واي من و واي من...»

آقا كه مي‌آيند، جمعيت همه بغض و اشكش شعار مي‌شود كه «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز؛ خامنه‌اي رهبر، صاحب عزاست امروز» و بعد هم اينكه «اي رهبر آزاده، آماده‌ايم آماده»؛ مردم هم مي‌دانند كه آقا قلبش عزادار است و عمار و رفيق و همراه و همدلي را از دست داده و حالا شايد فكر مي‌كنند اين اعلام آمادگي، تسلاي اندكي براي قلب عزادار آقايشان باشد. چه مي‌شود كرد وقتي خالي هستيم از آنچه تسلاي دل رهبرمان باشد...
آقا نماز را شروع مي‌كنند؛ رئيس‌جمهور هم آمده؛ رئيس مجلس هم؛ رئيس مجلس خبرگان هم و دبير شوراي نگهبان و مسئولان كشوري و لشكري و خيل شاگردان استاد و... جمعيت همراه با صداي ولي‌امرشان تكبير مي‌گويند و نماز بر پيكر مطهر حضرت آيت‌الله حاج آقا مجتبي تهراني را آغاز مي‌كنند. پيكري كه شب قبل در مسجد بازار، محل نماز‌هاي استاد، تغسيل و تكفين شده است...
آقا مي‌خوانند و جمعيت تكرار مي‌كند: «اللّهُمَ انَّ هذَا الْمُسَجَّى قُدّ امَنَا عَبْدُكَ وَابْنُ عَبْدكَ وَابْنُ اَمَتكَ نَزَلَ بكَ وَاَنْتَ خَيْرُ مَنْزوُل به» و ولي امر مسلمين جهان شهادت مي‌دهند كه او مردي است كه غير نيكي از او نديده‌اند...

پيكر را بعد نماز مي‌آورند بيرون مدرسه تا تشييع شود. از ميدان بهارستان تا چهارراه مصطفي خميني، ميثم مطيعي پشت وانتي مي‌خواند و مردم گريه مي‌كنند و چند نفر كنار تابوت هم مدام شال‌هاي مردم را كه به قصد تبركي، سمت‌شان پرتاب مي‌شود، به تابوت استاد زده و تبرك مي‌كنند و به جمعيت بازمي‌گردانند. بعد هم مي‌روند سمت حرم حضرت عبدالعظيم و تدفين استاد در جوار پدربزرگش كه از شهداي مشروطه است. حياط حرم لبريز جمعيتي است كه براي وداع استاد آمده‌اند...
حين تشييع پيكر، يادم مي‌آيد كه آرزو كرده بود اربعين به ديدار پروردگارش برود و حالا اربعين است و او رفته و ما... فقط زير لب مي‌گويم: خدا به ما رحم كند... چه بفهميم چه بلايي سرمان آمده و چه نفهميم، خدا خودش به ما رحم كند كه زين پس بايد در هوايي نفس بكشيم كه آميخته با نفس عرشي او نيست...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار