
نمايش «آخرين حكايت فرهاد» به كارگرداني «شهره سلطاني» كه از سهشنبه هفتم آذر به صحنه تالار حافظ رفته است، ماجراي زندگي خانوادهاي را از طبقه متوسط روايت ميكند. سال ۷۶ بود كه سلطاني براي اولينبار نمايشي را به صحنه برد اما پس از سال ۷۶ تا سال ۸۳ اثري را به صحنه نبرد تا اينكه در سال ۸۳ نمايشي از چيستا يثربي را در جشنواره تئاتر ماه اجرا كرد ولي اين نمايش نتوانست به اكران عموم برسد. سلطاني در خصوص سالن اجراي نمايش «آخرين حكايت فرهاد» اظهار كرده است كه از انتخاب سالن حافظ براي اجراي نمايش رضايت چنداني نداشته و ابتدا تالار چهارسو يا حتي ديگر سالنهاي تئاترشهر و تماشاخانه ايرانشهر مدنظرش بوده اما به دليل برخي مشكلات قرعه به نام تالار تازهساز حافظ افتاده است.
نام نمايش پيش از هر چيز ما را به ياد اسطوره فرهاد مياندازد و ماجراي عشق بيسرانجام او. شايد اگر كسي اطلاعي از محتواي نمايش نداشته باشد، تصور كند داستان بازتكرار روايت فرهاد كوهكن است، اما با شروع نمايش و نمايان شدن صحنه مخاطب ميبيند كه ماجرا هيچ ربطي به دوره خسرو پرويز و ماجراي كوه بيستون ندارد و روايت در زندگي روزمره آدمهاي تهران همين روزها ميگذرد و فرهادي كه در نام قصه وجود دارد، نمادي از عشقهاي بيفرجام امروزي آدمهاست.
نمايش با محوريت خانواده و اخلاق است و داستان زندگي خانوادهاي پنج نفره را روايت ميكند كه پدر و مادر اين خانواده كارمند هستند. آنها پس از ۳۰ سال زندگي الان سه فرزند دارند كه هيچ كدام با رؤياها و تصوراتشان همخواني ندارند. فرزاد پسر بزرگ خانواده است كه در دو ماهگي به دليل عدمحضور مادر در خانه از تخت پرت شده و سالهاست از معلوليت ذهني رنج ميبرد. فروغ دختر خانواده كه تحصيل در رشته مهندسي را به رغم نظر خانواده ترك كرده و در يكي از دانشگاههاي شهرستان تئاتر ميخواند، فرزند سوم خانواده فرهاد است كه داستان نمايش هم با محوريت او شكل ميگيرد. فرهاد در نمايش شايد نماد همه جواناني باشد كه با رؤياي تغيير در زندگي ايران را ترك كردند اما سالها بعد بدون اينكه به خواستههايشان دست يافته باشند به خانه بازگشتهاند و ميبينند كه خيلي چيزها ديگر مانند گذشته نيست. فرهاد وقتي پس از مدتها به كشور بازميگردد و سراغ دوست چندين و چند سالهاش را ميگيرد، خبر درگذشت او را ميشنود.
يكي از برگهاي برنده نمايش را شايد بتوان نزديكي كاراكترها به زندگي رئال آدمهاي اين دوره دانست. خانوادهاي كه در نمايش آخرين حكايت فرهاد به تصوير درميآيد مانند خانوادههايي است كه همه در آن زندگي كردهاند و مخاطبان بر اساس جنسيت و سنشان ميتوانند با كاراكترهاي نمايش همذاتپنداري كنند. نگاه نوستالژيك و عاشقانه نمايش به مفهوم خانواده و كودكي شايد بارزترين محور نمايش باشد. خاطرات روزهاي كودكي و بازيهاي خواهرانه و برادرانه، عروسكهايي كه سالهاست در انبار خاك ميخورند، همه نشان از كودكيهايي دارد كه در ازدحام روزهاي نوجواني و جواني گم شدهاند؛ روزهايي كه صميميت خالصانهاش ديگر هيچگاه تكرار نشده و تنها راه دسترسي به آنها فلاشبك به روزهاي از دست رفته است. اختلافات خانوادگي به خصوص درگيريهاي فروغ با پدر و خانواده او و ماجراي عمو كه اموال پدر را از دست او درآورده همه نشانگر روابط خانوادهاي است كه در سراشيبي زوال افتاده است و ديگر طراوت و زيبايي گذشته را ندارد. كاراكتر فروغ در نمايش، دختر جوان و پرانرژياي است كه با آمدنش، شادي را به خانه ميآورد. عشق فوقالعاده فروغ به مادر و برادرهايش حتي به پدري كه در بيشتر موارد با او همعقيده نيست، خيلي قابل باور از كار درآمده است، حتي حسادتهاي زنانه فروغ و مادرش كه در نهايت منجر به جدايي فرهاد از شيرين و ازدواج شيرين با فرهاد شد. پدر و مادر اما انگار رضايتي از زندگي اين روزهايشان ندارند، ۳۰ سال زحمت كشيدهاند اما زندگي هيچگاه با خواستههايشان هماهنگ نبوده است. استفاده از خانه مقوايي در طراحي صحنه كار بيش از هر چيز به روابط پوشالي اعضاي خانواده و اختلافاتي توجه دارد كه گاهي در لواي فرم پنهان ميشود. تابلوي عكس خانوادگي كه در آن همه دست در آغوش يكديگر لبخند ميزنند، در ميان دعواهاي تكراري خانه و سردي روابط پدر و مادر نشان از خانوادهاي است كه در آن شاديها و صميميتها به خاطره پيوسته و در زمان حال فقط كرختي و بيحالي باقي مانده است. كاراكتر كودك از ديگر مؤلفههاي نمايش است. كودكي كه در ابتدا كودكيهاي فرهاد را تداعي ميكند، كاركرد فلاشبكي دارد اما در نيمههاي نمايش ناگهان كودك، فرزند كاراكتر شيرين قصه ميشود كه در بازيهاي كودكانهاش به خانه فرهاد آمده است. كاراكتر فرزاد در عين اينكه بزرگترين فرزند خانواده است به دليل عقبماندگي ذهني، كوچكترين فرزند به نظر ميرسد كه به دليل بيتوجهي و نبود اعضاي خانوادهاش در محيط خانه، به نگهداري حيوانات پناه آورده است و زماني كه پدر خرگوش را از خانه بيرون مياندازد، مدتها خيابانهاي اطراف خانه را دنبال او ميگردد. نمايش اما در كنار خردهروايتهايش موضوع واحدي را مطرح ميكند؛ اينكه فرهاد و شيرين به دليل بدخواهي و دروغهاي مادر و خواهر فرهاد از هم دور ميمانند و در ادامه اين جدايي به مرگ خسرو، همسر شيرين و فرهاد ميانجامد.
ريتم دلپذير سكانسهاي حضور فروغ در كنار بازي شهره سلطاني در نقش زن فضول همسايه هم فضاي نمايش را به اندازهاي شاد ميكند كه مخاطب ماجراي مرگ محتوم كاراكتر فرهاد بر اساس معادل اسطورهاياش را از ياد ميبرد و هيچكس حتي فكرش را هم نميكند كه نمايش با مرگ ناگهاني فرهاد به پايان برسد. در پايان ميتوان گفت نمايش آخرين حكايت فرهاد شايد از نظر مخاطب خاص تئاتر، شاهكار به حساب نيايد، اما كارگرداني طراحي شدهاي دارد و مخاطبانش راضي سالن را ترك ميكنند.
نمايش «آخرين حكايت فرهاد» به كارگرداني شهره سلطاني و با بازي محسن قصابيان، آناهيتا اقبالنژاد، رامين ناصرنصير، مونا فرجاد، بهروز پناهنده، مارال فرجاد و شهره سلطاني تا ۲۸ آذرماه هر شب ساعت ۲۰ در تالار حافظ روي صحنه ميرود و فرصتي است براي اينكه آدمها براي يكي دو ساعت هم كه شده زندگي روزمره خانوادگي را بر صحنه تئاتر ببينند.