
«يه حبه قند» ششمين ساخته بلند سينمايي «رضا ميركريمي» پس از فيلمهايي مانند «كودك و سرباز»، زير نور ماه، اينجا چراغي روشن است، خيلي دور، خيلي نزديك و به همين سادگي است كه در سال ۸۹ جلوي دوربين رفت. ميركريمي از همان اولين فيلم سينمايياش هم توانست توجههاي بسياري را به خود جلب كند. فيلم علاوه بر ديپلم افتخار بهترين كارگرداني هجدهمين جشنواره بينالمللي فجر توانست جايزه بهترين فيلمنامه جشنواره بينالمللي آسيا را هم از آن خود كند و نقطه پرتاب خوبي براي كارگردانش باشد. ميركريمي در فيلم «خيلي دور، خيلي نزديك» به زندگي پزشكي پرداخت كه در سفري شبيه به كشف و شهود، به نگرشي نو از زندگي و خدا ميرسد و همين ديدگاه نو باعث نجات زندگياش ميشود. پس از «خيلي دور، خيلي نزديك»، ميركريمي فيلم «به همين سادگي» را ساخت كه باز هم مانند ساير ساختههايش توانست نگاهها را به سمت خود خيره كند.
ميركريمي در آخرين ساختهاش، اوج پختگي در كارگرداني را به نمايش گذاشته است و اگر ماجراي تحريم اكران از سوي وزير مطرح نميشد، يه حبه قند ميتوانست رؤياي اسكاري دوباره را براي ايرانيها به ارمغان بياورد. فيلم ماجراي «پسند» دختر يك خانواده سنتي يزدي را روايت ميكند كه در آستانه ازدواج قرار دارد. پسر از خانوادهاي ثروتمند است و در امريكا زندگي ميكند و قرار است عروس را به صورت غيابي به عقد خود درآورد. چند روزي بيشتر به مراسم عقد نمانده و چهار خواهر «پسند» به همراه همسرانشان مهمان خانه پدري هستند تا در مراسم ازدواج حضور داشته باشند.
لوكيشن فيلم بافت سنتي شهر يزد است. تمام كساني كه براي يك بار هم كه شده، گذرشان به يزد افتاده، ميدانند كه يزد داراي دو نوع بافت تاريخي و مدرن است و ساختمانهاي بافت تاريخي به رغم نمونههاي مشابه در ساير شهرها، تا به امروز از گزند حوادث مصون مانده است. بافت تاريخي يزد ماجراي سفر تاريخي در ماشين زمان را تداعي ميكند، ساختمانهاي كاهگلي و درهاي قديمي، كوچههاي خاكي و گذرهاي مسقف. ميركريمي با انتخاب لوكيشن شهر تاريخي يزد، آگاهانه قصد دارد خانوادهاي را به مخاطب معرفي كند كه به رغم زندگي در دوره مدرن، پايبند به سنتهاست و نوع زندگي در آن تفاوت چنداني با سبك زندگي دهههاي گذشته ندارد. دختر چنين خانوادهاي با اين باورهاي سنتي اما قصد ازدواج با پسري را دارد كه در كشور كانادا زندگي ميكند و اين تقابل از همان ابتدا اين سؤال را در ذهن مخاطب ايجاد ميكند كه اين دختر با چنين جهانبيني و خانوادهاي چطور ميتواند از پس زندگي در امريكا بربيايد. كادوي خواستگار به پسند، يك گوشي موبايل اپل است در حالي كه تا پيش از آن ما موبايلي در دست پسند نميبينيم و كارگردان با اين كادو، نشان ميدهد كه چگونه مؤلفههاي مدرنيته از طريق خواستگار مقيم امريكا به زندگي پسند پا ميگذارد. لپتاپ «مسعود» كه تمام توجه او را به خود جلب كرده و سينماي خانگي كه دامادها پاي تمايش مينشينند، از ديگر نمادهاي مدرنيته در خانه سنتي فيلم است كه تضادش با فضاي حاكم بر فيلم بسيار مشخص است، به نحوي كه اگر گوشي اپل و سينماي خانگي از اين فيلم حذف ميشد، حدس زدن زمان وقوع داستان غيرممكن ميشد.
استفاده از بازيگران تئاتري از مهمترين فاكتورهاي آخرين ساخته ميركريمي است و بازيها به اندازهاي حرفهاي است و بدهبستانها به اندازهاي باورپذير از آب درآمده كه مخاطب خود را يكي از اعضاي خانواده تصور ميكند. حضور بازيگراني كه پيشينه بازي در تئاتر را دارند مانند ريما رامينفر، اصغر همت، پريوش نظريه و هدايت هاشمي و نقشآفريني بزرگاني چون رضا كيانيان و سعيد پورصميمي در موفقيت فيلم بسيار تأثيرگذار است. انتخاب كاراكتر دامادهاي خانواده و نوع شخصيتپردازيشان نمايانگر اقشار مختلف يك جامعه است، به طوري كه انگار خانواده فيلم ماكتي كوچك از جامعه مورد نظر كارگردان ارائه ميكند. كاراكتر «حاج ناصر» با بازي فرهاد اصلاني يكي از دامادهاي خانواده است. «حاج ناصر» روحاني است و خوشخلقياش او را از ميان ساير دامادها متمايز ميكند. در مقابل حاج ناصر، شخصيتهاي ديگري مانند «هرمز» با بازي جعفر همت و «حميد» با بازي هدايت هاشمي ديگر دامادها خانواده هستند كه دقيقاً در نقطه مقابل شخصيت حاج ناصر قرار دارند. «حميد» براي به دست آوردن گنجي در انباري مشغول كندن است كه به ريشهاي ميرسد و روي ريشه خاك ميريزد. شايد ميركريمي با بيان اين خردهداستان ميخواهد بگويد كساني كه براي مال دنيا با خانواده خود درگير ميشوند، به دست خود ريشههايشان را زير خاك ميكنند.
فيلم ريتمي شاد و دلنشين دارد تا سكانس مرگ دايي كه شوك بزرگ داستان است و از آن پس فضاي شاد فيلم به انبوهي از غم فرو ميرود. كاراكتر دايي نماد باورهاي سنتي است كه از همين ابتدا هم با ازدواج پسند با خواستگار مقيم امريكا مخالفت ميكند اما مرگ ناگهاني او بيش از هر چيز نشانه مرگ باورهاي سنتي در هجوم مدرنيته است. مرگ دايي ماجراي ازدواج پسند را هم تحت تأثير قرار ميدهد. در همين برهه «قاسم» با بازي اميرحسين آرمان براي مرخصي ميآيد و با مرگ دايي روبهرو ميشود و در تقابلش با پسند عشق پنهانيشان نمايان ميشود؛ عشقي كه پسند با به تأخير انداختن جواب خواستگارها، شايد به فكر پذيرفتنش باشد. در اين خصوص ميتوان به لحظه سياه پوشيدن «پسند» پس از مرگ دايي به رغم منع خانوادهاش اشاره كرد، همچنين به سكانسي كه «پسند» با فانوسي در دست به دنبال «قاسم» ميرود.