با سخنان هيلاري كلينتون، وزير خارجه امريكا در زاگرب و انتقاد بيسابقه و تند او عليه شوراي ملي سوريه معلوم شد كه اين اجلاس بنابر جهتگيري تازه امريكا در قبال بحران قريب به ۲۰ ماه سوريه تشكيل ميشود.
سخنراني كلينتون تنها چند روز قبل از انتخابات رياست جمهوري امريكا برگزار شد و اجلاس دوحه نيز وقتي بود كه امريكا آماده برگزاري انتخابات ميشد. از آنجايي كه لزوم ايجاد ساختار جديد در ميان گروههاي معارض از سوي كلينتون كليد خورد ميتوان گفت كه اجلاس دوحه برنامه دولت امريكا در دور جديد رياست جمهوري اوباماست كه بعد از ۶ نوامبر و با اطمينان از پيروزي او در انتخابات رياست جمهوري اجرايي ميشود. از اين رو، اجلاس دوحه و نتيجه به دست آمده از آن محصول سياست امريكا در دور دوم رياست جمهوري اوباماست، به اين صورت كه اوباما در اين دور جهتگيري متفاوت نسبت به گذشته در قضيه سوريه خواهد داشت و اجلاس دوحه حكم نقطه شروع اين جهتگيري را دارد.
جهتگيري تازه امريكا در قضيه سوريه با نگاه كوتاه به وقايع قريب به ۲۰ ماه گذشته در سوريه بيشتر روشن ميشود و ميتوان به اين وسيله دريافت كه اوباماي دوم چگونه ميخواهد در اين جهتگيري در مسئله سوريه وارد شود. به طور كلي ميتوان گفت كه اوباما در دور نخست رياست جمهوري خود بيشتر سعي كرد در مسئله سوريه همانند پرونده ليبي عمل كند.
اوباما در آن پرونده برخلاف سلف خود جورج بوش عمل كرد و به جاي پيشقراولي، سعي كرد خود را پشت ديگر كشورهاي غربي و عربي پنهان كند و هر چند كه از ائتلاف غربي- عربي حمايت ميكرد، اما اين حمايت بيشتر در قالب حمايت سياسي و لجستيكي در بعد نظامي بود. اين سياست برخلاف نحوه عمل به شدت ميليتاريستي دوره بوش بود كه حتي بدون توجه به يك توافق و حمايت بينالمللي قشون امريكايي را عازم افغانستان و عراق كرد و به اين ترتيب امريكا را به صورت مستقيم درگير كرد. اين سياست ميليتاريستي بازتابي گسترده در جهان عرب داشت كه اوج آن در پرتاب لنگه كفشهاي منتظر الزيدي به سوي بوش بود و همين نيز مبدل به نمادي از نفرت و انزجار از امريكا در جهان عرب شد.
اوباما به دنبال ترميم وجهه امريكاي بعد از بوش در جهان و به خصوص جهان عرب بود و به اين دليل نميتوانست همانند بوش نيروهاي امريكايي را عازم ليبي كند و بيشتر سعي كرد اين نيروها را در پناه ائتلافي از ديگر كشورها و تحت نام ناتو درگير جنگ ليبي كند. اين دستورالعمل اوباماي اول در قضيه سوريه نيز دنبال شد و امريكا با وجود حضور در صحنه سياسي و نقشآفريني ضد سوري در اين صحنه، اما بيشتر سعي ميكرد تا در كنار متحدين غربي- عربي و بر حول محور ائتلافي از اين متحدين حركت كند تا آنكه خود را به جلو بيندازد و به عنوان كشور تعيين كننده در اين قضيه بر ديگر كشورها پيشي بگيرد و آنان را ملزم به تبعيت از سياست خود كند.
اين برنامه اوباماي اول بود، اما اوباماي دوم اين جهت را ناكارآمد ديده و با اجلاس دوحه جهت ديگري را در پيش گرفته است. اكنون و بعد از گذشت مدت مديدي از بحران سوريه، ناكارآمدي در هر دو جبهه سياسي و نظامي بر حاكميت امريكايي روشن شده است. در جبهه سياسي، ائتلاف غربي- عربي با برگزاري چندين و چند كنفرانس با نام دوستان سوريه اما نتوانسته وفاق بينالمللي عليه حكومت سوريه ايجاد كند و ايستادگي روسيه و چين در شوراي امنيت نيز مانع شكلگيري اجماع ضدسوري در سازمان ملل شده است. از سوي ديگر، شكاف بين گروههاي معارض سوري اصليترين عامل در عدم ايجاد وفاقي بين اين گروهها شده است.
در جبهه نظامي نيز وضع به گونهاي رفته كه نه تنها گروههاي معارض مسلح نتوانستهاند كمترين موفقيتي به دست آورند، بلكه شكلگيري گروههاي افراطي در سوريه و به راه افتادن يگانهاي القاعده باعث شده تا امريكا و متحدينش در توجيه سياسي كل گروههاي معارض به دردسر بيفتند. از اين رو، اوباماي دوم در اجلاس دوحه سعي كرده تا آن پنهانكاري قبل را كنار بگذارد و خود آستين بالا زده تا آن گروهها را مجبور به يك ائتلاف كند، هر چند ائتلافي جامع و مانع نباشد. منظور امريكا از ايجاد ائتلاف تشكيل دولت انتقالي يا همان حلقه گمشده در ماههاي گذشته است كه ائتلاف غربي- عربي به آن نياز داشتند تا بتوانند توجيهي براي مداخلات سياسي- نظامي خود در سوريه داشته باشند.
ائتلاف غربي- عربي بدون حضور مستقيم امريكا نتوانستند اين حلقه را ايجاد كنند و اكنون و به دليل حضور مستقيم امريكا در جهت ايجاد آن هستند. بعيد است كه دولت انتقالي با مقاومت روسيه و چين موجب دخالت مستقيم نظامي ائتلاف غربي- عربي در سوريه شود، اما امريكا بيشتر قصد دارد تا از دولت انتقالي به عنوان كارتي در مذاكرات خود با روسيه استفاده كند. از اين رو ميتوان گفت كه دولت انتقالي محصول اوباماي دوم است تا آنكه اوباما به نحو ابزاري از آن براي چانهزني با روسيه استفاده كند.