
البته من از آنهايي هستم كه اگر ميدانكي پيدا كنم، اسب ناله را زين ميكنم و مدام از كلمات شكوه ميكنم كه واژهها معناي ذهن آدم را تباه ميكنند اما انصافاً اين خيالها و خالهايي كه حافظ به هم گره زده مثل رودي زلال و تپنده در رگ – درههاي تاريخ، در رگ – درههاي اين ششصد و اندي سال حركت ميكند و به من ميرسد و مثل يك چشمه گوارا قلبم را سيراب ميكند.
نميدانم از واژهها بايد ممنون بود يا از معجزه ذهن و زبان حافظ كه ميتواند حروف را چنين ظريف و دلكش در دستگاه ذهنش بچرخاند و شهدها را در جان ما بريزد.
نگاه كنيد كه حرف «خ» از خشنترين حروف الفبا است و زمان ادا، حنجره را خراش ميدهد. حتي وقتي ميخواهيم بگوييم «خراش»، باز به سمت «خ» ميرويم اما ميبينيد حافظ وقتي بخواهد ميتواند «خ» را هم در دستگاه فرآورياش چنان ظريف و زيبا بچرخاند كه بشود «خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد/ كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز» و البته بيانصافي بزرگي خواهد بود اگر اين بيت شاهكار را صرفاً بازي با كلمات تلقي كنيم.
بيجهت نيست حافظ را «لسان الغيب» لقب دادهايم. او زبان بيلكنت غيب است و اين رهاوردها و سوغاتيهاي بزرگ جز «سر ارادت ما و آستان حضرت دوست» فراچنگ نميآيد، جز «دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است / بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندي» اين شهدها جز با «زان يار دلنوازم شكريست با شكايت » جز« در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع»جز« در پس آينه طوطي صفتم داشته اند/ هرچه استاد ازل گفت بگو ميگويم»
حافظ به «آن» همان كه خود نامش را «آن» ميگذارد به «آن كه با هيچ معادله و طرح و نقشه منطقي نميتوان توضيحش داد» دست يافته است و البته هنر شاعري و دانش او در سيطره و سايه بزرگ اين «آن» قرار دارد كه اگر نبود حافظ، حافظ نميشد.