کد خبر: 485194
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
گفتگوي «جوان» با سياوش بهادري‌راد طراح، نويسنده و كارگردان نمايش «يك صورتي كه بنفش جايگزينش شد»
طراحي صحنه كار باعث شده كه سالن استاد انتظامي تبديل به دالان‌هاي سياه و تاريك و تو در تويي شود و تماشاگران براي تماشاي كار بايد اين دالان را يكي پس از ديگري به راهنمايي يكي از بازيگران كه لباس فرشته مرگ را بر تن كرده است، طي كند. از همان ابتدا وقتي وارد سالن مي‌شوي در ميان تاريكي كه چشمت هيچ چيزي را نمي‌بيند، مردي سياه‌پوش به هر يك از مراجعان فانوسي مي‌دهد و آنها را به دنبال كردن خود فرا مي‌خواند. بعد تو با بازيگران اصلي روبه‌رو مي‌شوي. 

مرد قصابي كه به دليل سوءظن به همسرش، او را به ناحق به قتل رسانده بود و چشماني كه همواره او را تعقيب مي‌كنند. پس از اتمام ديالوگ باز هم به مخاطبان گفته مي‌شود كه مسير را طي كنند و وارد دالان بعدي شوند كه در آن صحنه‌اي ديگر انتظارشان را مي‌كشد و تماشاگران همينطور يكي پس از ديگري لوكيشن‌هاي تعبيه شده در دالان‌ها را پشت سر مي‌گذارند تا به صحنه پاياني كار برسند. فضاي متفاوت و رعب‌انگيز كار در كنار تم جنايي يكي از مهم‌ترين شاخصه‌هاي نمايش «يك صورتي كه بنفش جايگزينش شد» است، به همين بهانه گفت‌وگويي با سياوش بهادري‌راد طراح، نويسنده و كارگردان نمايش ترتيب داده‌ايم تا درباره اين نمايش و بدعت‌هايش بپرسيم. 

آقاي بهادري‌راد! داستان نمايش «يك صورتي كه بنفش جايگزينش شد» از يك داستان واقعي گرفته شده است؟ 

اين نمايشنامه كاملاً برگرفته از ذهن خودم بود كه با محوريت مهاجرت نوشتم بودم. 

پس در واقع سوژه كار شهري بود؟ 

من براي اولين بار اين كار را دو سال پيش در جشنواره «تجربه» كار كردم كه موضوعش مهاجرت بود.
البته چهره سياهي هم از مهاجرت به تهران ارائه داده شده بود.
اين چهره سياه از تهران نيست بلكه از مهاجرت ناآگاهانه شخصيت اصلي نمايش است كه باعث مي‌شود چهره‌اي سياه از تهران در ذهن داشته باشد. شايد اگر مهاجرتش آگاهانه بود اين چهره ديگر سياه نبود. 

فضاسازي كار و اجرا كاملاً متفاوت از ساير نمايش‌هاست، از كجا به اين اجراي متفاوت رسيديد؟ 

از همان دو سال پيش كه موضوع مهاجرت براي جشنواره تجربه انتخاب شد و من تصميم به نوشتن گرفتم، يك فرم كلامي به نظرم رسيد و همزمان و موازي با آن فرمت لابي رنت يا دالان‌هاي تو در تو به ذهنم رسيد. مي‌خواستم يك مهاجرت اشتباه را نشان بدهم و در عين حال مهاجرت اشتباه يك فرد را نشان دهم. وقتي مفهوم مهاجرت در ذهنم مطرح شد، به نظرم يك راه پيچ در پيچ با مقصد نامعلوم در ذهنم آمد و در نهايت ديدم كه بهترين و خاص‌ترين فرم اجرايي مي‌تواند همين فرمت دالان‌هاي پيچ در پيچ و تو در تو باشد. 

اين سبك اجرا پيش از اين هم در تئاتر كشور ما سابقه داشته است؟ 

در كشور ما اين سبك اجرا چند بار در جشنواره‌ها كار شده است اما اجراي عمومي اين سبك كار از سه نمونه تجاوز نمي‌كند. 

به نظر شما فضاي رعب‌انگيز در طراحي صحنه و اجرا تأثيرگذار بوده است؟ 

من به هيچ وجه نمي‌خواستم تماشاگر را بترسانم اما به دليل اينكه همه چيز در كنار هم قرار گرفته بود تا فضاي سياه ذهن شخصيت قصاب فيلم كه مرتكب به قتل همسرش شده بود را نشان بدهد، ناخودآگاه فضاي كار رعب‌انگيز شد. 

پس اين دالان‌هاي تو در تو در اجرا، نماد مسيرهاي مشوش و تو در توي ذهن شخصيت اول است. 

بله. مي‌توانست يك مسير مستقيم و پر از نور باشد، اما سياه و پيچ در پيچ است تا نشانگر ذهن مشوش او باشد. 

از گروه شمشاد بيابان بگوييد و ساير كارهاي اين گروه. 

گروه شمشاد بيابان از سال ۸۶ تأسيس شد و از آثار اين گروه مي‌توان به «شب و روز امروز» سال ۸۹ تالار مولوي سالن اصلي و «از اين سال‌ها ده هزار خنده طلب دارم» سال ۹۰سالن كوچك مولوي اشاره كرد. 

شما از همان ابتدا كارگردان گروه بوديد؟ 

بله، من سرپرست گروه بودم. 

از چه زماني بازيگري را آغاز كرديد؟ 

از دوران هنرستان كار تئاتر مي‌كردم اما به طور جدي كار تئاتر را از زمان قبولي در رشته بازيگري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران آغاز كردم. در كارهايي مانند «مجلس عاشق‌كشي»، «ملودي ورشو» و «حمل بر آسايش» بازي كردم و بعدها وارد وادي نويسندگي و كارگرداني شدم. 

تاريخ وفات قصاب كه روي پلاكي حك شده و بر گردنش آويزان بود، سال ۸۹ را نشان مي‌داد اما تاريخ وفات او روي قبر سال ۷۴ بود. اين تفاوت عمدي بود؟ 

بله. من مي‌خواستم بگويم كه از اين آدم‌ها زياد هستند، شايد هر كدام از اينها در هزاران قبر خوابيده‌اند. 

استقبال مخاطبان چطور بود؟ 

استقبال فوق‌العاده بوده است و من واقعاً هيجان‌زده شدم. فكر مي‌كردم مردم اين كار را دوست داشته باشند اما استقبال فراتر از انتظارم بود. هر سه اجراي ما هر شب كامل مي‌شود. 

بازخورد مخاطبان به اين نوع متفاوت اجرا چه بود؟ با توجه به اينكه مخاطبان با ورود به سالن اجراي نمايش شما انگار وارد تونل وحشت شده‌اند و هر لحظه از سوي سايه‌اي تاريكي يا انساني سياه‌پوش به سمتشان مي‌آيد! 

در ايران هنوز تئاتر يك هنر فراگير نشده است و تماشاچي خاص خودش را دارد. تماشاچي زماني كه مي‌آيد تئاتر ببيند مطمئناً خيلي سر كيف است. زماني كه تماشاچي وارد سالن نمايش مي‌شود، ابتدا تصور مي‌كند كه به روال معمول بايد برود و روي صندلي بنشيند اما يكي از بازيگران راهنمايي مي‌كند كه قرار نيست روي صندلي بنشيند و بايد دالان‌هاي سالن نمايش را طي كند. شروع بهت‌آور نمايش شايد به اين دليل است كه تماشاگري كه پس از نور بيرون ناگهان به تاريكي سالن مي‌آيد، طي يك فرآيند سريع وارد فضاي كار بشود. 

انتخاب بازيگر نقش همسر قصاب كه به دليل سوءظن شوهرش به قتل مي‌رسد، با پيش‌زمينه‌اي كه نمايشنامه به مخاطب مي‌دهد، همخوان نيست، به نظرتان يك گزينه مناسب‌تر نمي‌توانست ارتباط مخاطب با اين كاراكتر را تقويت كند؟ 

انتخاب زن قصاب در همان سطح آدم‌هاي قصه است. اگر من مي‌خواستم اين نقش را خيلي نمايان كار كنم از خود نمايشنامه بيرون مي‌زد و به نظرم انتخاب بازيگر اين نقش بهترين بود، چون واقعاً من بازيگري ايشان را قبول دارم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار