روزي كه آمدم، همه چيز و همه كس زيبا بود. با ناباوري به اطرافم نگاه ميكردم، به آنهايي كه ميگفتند اينطور نيست، هيچ چيز آن طور كه در دنياي كودكانه توست نيست!و من، فقط با تعجب نگاهشان ميكردم و صادقانه بگويم حرفهايشان را نميديدم كه بخواهم باور بكنم يا نكنم!همه با عشق آمده بودند و تخت گاز شروع كرده بودند. عاشقانه و دلسوزانه مينوشتند، اما اندكزمان كوتاهي كه گذشته بود، فهميده بودند اوضاع از چه قرار است و راست است كه ميگويند آواز دهل از دور شنيدن خوش است و امروز كه ۹ سال از آن زمان ميگذرد، زماني كه من هم مثل همه عاشق بودم و تخت گاز ميرفتم، ميبينم كه راست بود حرف دوست و چه حيف كه نه ميديدم، نه ميشنيدم و نه ميفهميدم معناي آههايي كه از سر حسرت و غمي سنگين كه طي اين سالها بر دلش نشسته بود ميكشيد!
هيچ گونه انتقادي جايز نيست. فقط تعريف و تمجيد را ميشناسند و بس و تا زماني كه عكسهايشان در قابهاي لنز است و بر صفحات روزنامهها و سايتها و جعبه جادويي خودنمايي ميكنند، راضي هستند و نيملبخندي به رويت ميپاشند، اما همين كه كوچكترين انتقاد بحقي از آنها ميشود، با توفاني سهمگين روبه رو ميشوي!زمين و زمان را به هم ميدوزند، به گونهاي كه خودت هم متعجب ميماني، نكند خدايي ناكرده حقي از كسي در اين بين ضايع شده باشد و. . . ميخواهي با منطق و استدلال قانعشان كني كه همانطور كه تعريف و تمجيد ميكني، حق انتقاد هم داري و انتقاد اگر نباشد و تمامش تعريف باشد و تمجيد باشد كه نميشود اما مرغشان تنها يك پا دارد و حرف خودشان را ميزنند و اصلا باور ندارند كه مستحق انتقاد بودهاند كه از آنها انتقاد شده و به ناگه همه را از دم، دشمن ميبينند و هر گونه انتقادي را مغرضانه!
در سرما و گرما در كنارشان هستي. آنها يك ساعت ميآيند و ميروند و تو بايد ساعتها قبل از آنها آمده و ساعتها بعد از آنها بروي. آنها روي صندليهاي آنچناني مينشينند و تو بايد يك لنگه پا بايستي تا شايد يك جملهاي، خبري چيزي دست و پا كني، آنها در حال نوشيدن هستند و تو در حال نوشتن و اگر فرصتي شد، جوابي هم ميدهند، البته اگر سرحال باشند و خوشحال، وگرنه، ميز را به هم ميريزند و از گفتن هيچ حرف و هيچ كاري هم ابا ندارند. دست آخر هم متهمي كه آرامششان را به هم ريختهاي و بايد كه پشت درهاي بسته بايستي و بشنوي كه به ريشت ميخندند.
اما گاهي هم لازمت دارند، آن وقت است كه تا عرش اعلي بالا ميبرندت(البته فقط در حرف) و ميشوي يار دوازدهم و مايه مباهات و افتخار و وسيلهاي براي شفافسازي و اطلاعرساني و حرفها و كلمات قشنگي كه باورت نميشود كه راوي، خودش آن را باور دارد و چارهاي نداري جز زدن لبخندي تلخ؛ لبخندي تلخ كه يعني ميدانم تمام اين حرفها شيرهاي بيش نيست كه بر سرم ميماليد تا كارتان پيش رود و همين كه از پل گذشتيد، من ميشوم همان باعث و باني حاشيه و بحران و دليل اصلي ناكامي و دروغگو و تحريفكننده و. . .
دست آخر هم تو ميلياردها ميگيري و من، تا آخر عمرم هم اگر دنبالت بدوم، نميتوانم ذرهاي از آنچه را كه در يك سال ميبري را به جيب بزنم، اما فرقمان هم در همين است كه باعث ميشود تو حرص پول را بزني و من حرص ورزش را.
دلشان نميآيد در زمين بدوند و فقط راه ميروند و نگاه ميكنند، از نظر رواني بايد با آنها كار شود. بهترين شرايط، بهترين قراردادها، بهترين هتلها، بهترين محلهاي تمرين، بهترين حمايتها، بهترين پاداشها، بهترين و بهترين و بهترينها را دارند اما جدول را كه نگاه كني جز بدترينها را درو نكردهاند و تازه هنوز هم شاكي هستند كه شرايطشان جور نيست و بايد صبر كرد و بهشان استرس و فشار وارد نكرد، وگرنه شايد از آن طرف جدول اگر راهي داشته باشد سر در ميآورند!
ميلياردها ميليارد به جيب زدهاند و هنوز هيچ سودي نداشتهاند و در مقابل اعتراضها، دور هم جمع ميشوند كه صحبت نكنيم و جواب خبرنگار و مردم را ندهيم تا حساب كار دستشان بيايد!
۹۰ دقيقه بازيهاي سرد و بيروح و كسلكنندهشان را به تماشا نشستهاي و حال كه ميخواهي بپرسي چرا و كي قرار است سرفرم بياييد و قابل قبول بازي كنيد و نتيجه بگيريد، با قيافهاي حق به جانب سر تا پايت را برانداز ميكنند و با ناز و كرشمه ميگويند كه حرفي براي زدن ندارند و با اخمي كه بايد بفهمي به معني ناراحتيشان است، از كنارت ميگذرند و تو ميماني و خودت و سؤالهايي كه هرگز پاسخي براي آنها يافت نميشود!
يادت ميافتد كوچكتر كه بودند يا آن روزهاي اول كه هنوز كسي خيلي خوب نميشناختشان، مؤدبتر بودند و ميدانستند كه چه زحمتي برايشان ميكشي اما امروز، اسمت را هم به ياد نميآورند. حالا كه تصور ميكنند كسي شدهاند براي خودشان، ديگر خودشان را موظف نميدانند به جواب دادن. نه به مردم و نه به خبرنگاراني كه با پا گذاشتن به دوش آنها بوده الان تصور ميكنند براي خودشان كسي شدهاند و با تصور ستاره بودن، به خودشان اجازه ميدهند هر رفتاري را انجام دهند.
البته نبايد از آن اندك عدهاي كه هميشه مثل روز اول بودند و هميشه سعي در نگه داشتن احترام مردم و خبرنگار داشتهاند و همواره ستاره واقعي بودهاند چشمپوشي كرد، اما امروز آنقدر تعداد ناسپاسها زياد شده كه. . . ناسپاسهايي كه حاضر نيستند به پاس ساعتها انتظار خبرنگاران و مردم، به كمترين حق آنها پاسخ داده و جواب سؤالهاي بيجوابشان را بدهند چراكه تمام توقعشان شنيدن تعريف و تمجيد است و گوشهايشان به هرگونه انتقاد بحقي آلرژي دارد و اگر بشنوند، دنيايشان تيره و تار ميشود و دنيايي را تيره و تار ميكنند!