غمانگيز است درباره هر حادثه مصيبتباري چند باره سخن گفتن. لكن، همين چند روز پيش و ساعاتي قبل از افطار كردن روزه توسط مردماني سختكوش و بيهيچ حرف زياده ديگر، مردماني روستايي (روستازاده جماعت اهل درد است و كار و غيرت)؛ طبيعت و چيزي با نام «گسل» در زير پاهاشان به لرزه نشست و جان نازنين بسياري از اين جانان را به جان آفرين تسليم كرد.
در اين بين برخي اندك اما شيپورمسلك و دهل مزاج كوبيدند بر طبل حنجرههاي هميشه گرفتهشان در مقابل دشمنان و خائنان اين ملك پر شهيد، شهيداني از ميان همين غمديدگان امروز كه بر سبيل و صراط لبيك در جواب نداي «هل من ناصر ينصرني» رهبر زمانهشان صاعقه شدند بر سر دشمن در غياب برخي از اين «كبريتصفتان» دمدمي مشتعل!
ديگراني هم بر گرده توسن سركش «نقد» و به بهانه كم كردن آلام مصيبتديدگان حادثهاي كه در ادبيات امروزي در ذيل ترجمان«حوادث غيرمترقبه» قرار ميگيرد، نشستند و چنان لجامگسيخته و بيزين و يراق بر صفحه «تلويزيون» تاختند، كأنه قرار است قرار گاه خناسان «بيبيسي» يا «صداي امريكا» را به مسلخ تيغهاي آخته از سر احساسشان بِبَرند! درميان دسته اول كه از نصيب و قسمت روزگار و به صدقه سر همين روستازادگان مصيبتزده امروز، به آلاف و علوفي هم رسيدهاند، بر نيم تنه همه جرايد هميشه دروغين و نا همگونشان با ملت، نداي «وا اسفا» و «وا هموطنا» سر دادند. و تا چند روز با كسب مجوز از اربابان پرجيره و مواجبشان، دادِ وطنپرستي و همدردي را در لباس گرگهايي بيدندان و ناچار به مصالحه، با اين جگر گوشههاي ملت ايران به جا آوردند. اما همين جماعت «آزاديليسان» كه منتهاي آرمان و آمالشان خدمت به اربابان اروپايي و امريكايي است، در حوادث دو سه سال پيش كه برخي از ريزهخواران خوانهاي ملون شده اينان از خون مردم، داشتند به خيال خامشان چوب حراج بيغيرتي و بيعفتي بر جان و ناموس اين ملك ميزدند، آن روزها حلقومهايشان در دست تعمير بود و جادههاي همدردي و وطنپرستيشان با هماهنگي برخي «كارگردانان» خارجي و داخلي، «مشغول كار» و سرگرم نبردهاي نرم و رنگين بود.
در اين ميان اما هيچ كسي فكر نكرد كه زير خاكستر آرامش مردم چه هياهويي هست!؟ اگر قرار بود كه خبر اين همه مصيبت به يكباره بر دل ملت مان آوار شود، با هجوم سهمگين احساس و همدردي در جادههاي خاكي و باريك اين روستاها، چگونه ميشد به تسكين دردهاي روحي و جسمي زلزلهزدگان نشست؟ آيا ميشد در ميان هياهوي هزاران ماشين و غبار، دستها و ديدههاي متخصصين بر زخم ملتهب مردم مرهمي بنشانند؟و آيا با اين حضور بيثمر عامل ناسور شدن زخم دل مصيبتديدگان نميشديم؟ اما در ميان آوار خشتها و نالهها بود، كه يكباره خورشيد ولايت دلهاي غمديده و پرشكن مردمان هريس و ورزقان و اهر را دوباره گرم و اميدوار نمود. بار ديگر بزرگي با حضورش، و نه با فرياد و دستاويزهاي هزارگانه امروزي، درس «مرد عمل» و «پاي كار» بودن و بيادعايي را به همه ما آموخت. رسم استادي اين است كه بيادعا باشي و پر از شور و غليان براي پاي در راه «انجام و عمل» گذاردن.
اين بار هم خورشيد ولايت كه نور اميد، زندگي و صد البته پر از عشق و همتش را بر همگان، به رسم خورشيد بودن، يكسان تاباند، بايد آنهايي كه در ذيل نام «دلسوزان مردم» قرار دارند بياموزند كه نبايد با سرايش هيچ كلامي «انگبين» و«گلاب» اين گلهاي فشرده و پرپر شده را دستاويزي براي طمع و هجوم «مگس»ها قرار داد. درست است «آئين چراغ خاموشي نيست» اما، «آتش افروزي» هم در «قاموس چراغ» نميگنجد.