کد خبر: 481295
تاریخ انتشار: ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۱۳
غصّه ماجراي «احمد عزيزي » و آينده مبهم «ابوالفضل!»
رضا بردستاني
وقتي قرار باشد مات و مبهوتِ عظمت، حكمت و قدرتِ لايزالِ الهي شوي، مي‌شوي! فقط كافي است كمي به اطرافِ خود بيشتر توجّه كني. چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ (پنجم رمضان ۱۴۳۳) با قرار قبلي به همراه «جهانگير»- برادر دوست داشتني«احمد» ـ و ابوالفضل - تنها فرزندِ «احمد» - راهي ِ جايي مي‌شويم پاي آن كوه‌هاي رو‌به‌رو! كرمانشاه بزرگ و بزرگتر مي‌شود و كوه‌هاي رو‌به‌رو، دور‌تر و دورتر! حالا براي رسيدن پاي آن كوه‌هاي رو‌به‌رو، خيلي بايد صبوري به خرج دهي. 

تمام اين سال‌ها هر گاه دلنگران و جوياي احوالِ «احمد» بوده‌ام، «جهانگير» با مهرباني و متانت پاسخگوي شادي بخشي بوده است، حتي روزهايي كه از ناي جان؛ دلخسته احوالِ احمد است. نام «زينب» را زياد شنيده ام، همان خواهري كه متانت و بردباري او تنها مثال زدني است و بيشتر به افسانه مي‌ماند. سوسن ـ ديگر خواهر «احمد» ـ امّا آن روز آئينه تمام نماي غمخواري برادر را برايمان به صحنه‌اي دلنشين و مبهوت كننده مبدّل نمود. از ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ تا همان روزي كه با اشكي فروخورده بالاي سرِ «احمد»حاضر شديم، مي‌شود ۵۳ ماه، مي‌شود۲۱۲ ماه، مي‌شود هزار و ششصد و اندي روز و اين همه چشم انتظاري كم نيست براي خواهر، براي برادر و براي تنها پسرش «ابوالفضل...»
رسيده‌ايم بيمارستانِ حضرت امام رضا (ع)، بايد تا طبقه هفتم خودمان را دلداري بدهيم به اين اميد كه اين بار «احمد»را كمي بهتر بيابيم. چقدر آدرسِ «احمد» سر راست شده است: كرمانشاه، پاي همان كوه‌هاي بلند، بيمارستان امام رضا (ع) طبقه هفتم، بخش مراقبت‌هاي ويژه (I.C.U) تختِ يك آقاي احمد عزيزي... تشخيص l.o.c، پزشك دكتر عمراني... 

سرسام مي‌گيري از اين همه مراقبت؛ سر گيجه مي‌گيري از انبوه و تنوّعِ توصيه ! انگارلازم است هر چند«احمد» حالا ديگر بخشي از اتاق مراقبت‌هاي ويژه شده است. هر كسي از در وارد مي‌شود قبل از بيمار ِ خود! جوياي احوالِ«احمد» مي‌شود، لبخند مي‌زنند اطرافيانِ او «الحمد‌لله ! امروز بهتر است»! نمي‌فهمي! متوجّه نمي‌شوي! كدام بهتر؟! «احمد»يكهزار و ششصد و اندي روز است كه تمامِ واكنشش لبخند و اشكي است كه در همان فرصت كوتاه، چندين بار تا مرزِ فروچكيدن پيش آمد.
دست هايش را محكم بر شانه خواهر مي‌گيرد و به شوخي‌هاي «جهانگير» واكنش نشان مي‌دهد، براي دوّمين بار كه به سرفه مي‌افتد و خون و... از گلوي او بيرون مي‌زند آرزو مي‌كني ديگر مجبور نباشد سرفه كند. هر بار كه اين اتّفاق رخ مي‌دهد تا عمقِ چشمان خواهر را غمي عميق، به اشك مي‌نشاند انگار تيغ به چشمانِ او فرو كرده باشند و اينها را بايد خواهر باشي، ۵۳ ماه در تب و تابِ نوسانات آزار دهنده بيماري- كه «عزيز» است و چه«عزيزي»عزيز تر از برادر؛ باشي تا از عمقِ جان بفهمي و «احمد» چه خوشبخت است كه برادراني دارد «بهتر از برگ درخت» و خواهراني «بهتر از آبِ روان» و «خدايي كه در اين نزديكي است هوشياري «احمد» همان حوالي«۱۱»در نوسان است و ‌اي كاش نظري و عنايتي كمك مي‌كرد و تنها دو سه شماره بالاتر مي‌آمد آن گاه مي‌شد او را به تيغِ جرّاحان سپرد و باقي ماجرا... 

دل به كلام ِ آرام و مهربانِ خواهر مي‌سپاري، همه كلام و لحن گفت و گويش سرشار است از اميد، اميد به لطف دادار و دريغ از يك آه كه بشنوي! مثل كوه كنار برادر ايستاده است مثل خواهرانِ ديگرش و مثلِ برادرانش. مي‌گويد دعا كنيم سطحِ هوشياري «احمد» فقط چند شماره حركت كند از خدا مي‌خواهد حالا كه تا «۱۱»رسيده است چند شماره ديگر عنايت خداوندي همراهي كند و مقدّمات جرّاحي برادر فراهم آيد گلايه و شكايتي نيست مي‌گويد همه چيز خوب است خوب خوب اظهارِ اميدواري كه ان‌شاء‌الله همانگونه است... و نيك مي‌داني حكايت همان حكايت است: «حال همه ما خوب است امّا تو باور نكن!» 

به چهره «ابوالفضل»كه خيره مي‌شوم مي‌مانم اين جوان به چه مي‌انديشد در اين حال و هوا در آرزوي چيست؟ بهبودي پدر يا... ؟ خيلي ناراحت است. فرزندي كه از نوجواني هر روز با چهره پدر با انبوهي از رنج‌هايي كه شاهد آن بوده است رو در رو و دمخور! هر روز در آتشِ اين بيم و در تكاپوي آن اميد كه بهتر مي‌شود يا دوباره اسيرِ تشنّج و كاهشِ سطحِ هوشياري؟! 

تنها فرزندِ «احمد» است و همان كرمانشاه كنار مادر بزرگ زندگي مي‌كند، كودك يا بهتر بگوييم نوزادي بيش نبوده است كه محروم از گرماي آغوش مادر، به دور از پدر و در تمامي اين روزهاي سرد و سخت همراه و همدوش با بيماري پدر...
«ابوالفضل» حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد ولي انگار ياد گرفته است يا به او آموخته‌اند كه سكوت بهترين كار است. تمامِ مدّتي كه با او همكلام مي‌شوم شكوه و گلايه‌اي نمي‌شنوم. تنها نگراني‌اش خلاصه مي‌شود در اينكه آينده‌اش چه مي‌شود؟ تنهايي در چهره‌اش پيداست انگار با تمامي محبّت هايي كه پدر را شامل شده است او زيرِ بارِ سنگينِ تنهايي ذرِّه ذرّه خميده مي‌شود«۲۳ سال» سنّ ِ خوبي براي بلاتكليف بودن نيست. 

پسرِ «احمد» است و تنها يادگارِ زندگي «احمد»! كم كم زبان باز مي‌كند احتياط و دلهره از كلامش مي‌بارد:«آن روز كه رهبر به عيادتِ بابايي(تكيه كلامِ ابوالفضل)آمدند دير متوجّه شدم! انگار نمي‌خواستند رهبرِ انقلاب بداند احمد فرزندي هم دارد، اينها به كنار! خيلي دلم مي‌خواست از نزديك ايشان را ببينم، آرزويم به سادگي بر باد رفت و كشتي ِ تنها كور سوي اميدم به سادگي به گِل نشسته بود! تا فرودگاه رفتم نشد! تمام مسير فرودگاه و برگشت تا خانه را اشك ريختم، دلم شكست، تازه يادم آمد چقدر تنهايي سخت است اگر پدر حالش خوب بود؟!...» بغض راه كلام را سد مي‌كند دلم نمي‌آيد بحث را عوض كنم: «آينده كاري و تحصيلي ام معلوم نيست! همه به فكرِ خودشانند من با پدر يك وجه اشتراك داريم او روي تختِ سفيدِ بيمارستان و من لا به لاي مردماني كه فقط «احمدِ عزيزي» شاعر را مي‌شناسند بدون اينكه بدانند «احمد» فرزندي هم دارد و فرزندي كه نگران است! نگران فرداها! تنهايي‌ها و بي‌پناهي ها... بلاتكليفيم!» 

تا ترمينال همراهي‌ات مي‌كند. از محبّت هيچ چيز كم ندارد. گرم است و صميمي! هزار بار مي‌خواهد اين بار بيشتر بمانم. مي‌خواهد جاهاي ديدني ِ كرمانشاه را نشانم دهد. مي‌خواهد حالا كه عجله دارم حداقل تا «سرابِ نيلوفر» همراهي ام كند و من هنوز در گيجي حرف‌هايي كه مانده ام چگونه بنويسم و با چه كساني در ميان بگذارم. «جهانگير»همچنان ساكت است. 

هنوز در گيجي مفرطي به سر مي‌برم. «احمد» و سرنوشتي كه هر ثانيه در تغيير و نوسان است. «ابوالفضل»و آينده‌اي كه برايش خاكستري و مبهم است. تنهايي انگار امانش را بريده است. به او دلداري مي‌دهم. تنهايت نمي‌گذارند. پدرت دوستانِ مهرباني دارد. خانواده هم كه هوايت را خواهند داشت و او «باور» ندارد كه «خانواده» همراهي‌اش كنند! تمامِ حجمِ نگراني‌اش همين يك جمله است: «مادر بزرگ را اگر خدا از من بگيرد جاي خوابيدن هم ندارم!»... .

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار