مصطفي مسيح: اوايل تابستان سال گذشته هنوز ماه رمضان شروع نشده بود كه به منزل اجارهاي جديدمان اسبابكشي كرده بوديم. هر روز با موتور كه ميخواستم به محل كارم بروم يك پسر جواني را ميديدم كه با ظاهري نامناسب و اصطلاحاً «فشن» سر كوچه ايستاده است.
هر چه بيشتر از آمدنمان به اين محل ميگذشت، از كارها و ظاهر اين جوان بيشتر آزرده ميشدم. ماه مبارك رمضان تقريباً به نيمه رسيده بود، ايام ولادت كريم اهل بيت امام حسن مجتبي(ع) بود كه همسرم براي شريك شدن در ثواب افطار روزهداران نذري «شله زرد» درست كرده بود و من هم منتظر نزديك شدن به زمان افطار بودم تا نذري را بين اهل محل و همسايهها تقسيم كنم. همسرم با وسواس و چشماني پر از اشك و البته ذكر دعاي فرج مشغول تزئين كردن كاسههاي نذري بود. دم دماي غروب و نزديك افطار بود كه شروع به پخش نذري كردم.
هر دفعه كه با سيني نذري پر از كاسههاي «شله زرد» به كوچه برميگشتم، چشمم به آن جواني كه قبلاً در موردش گفتم ميخورد و با يك غيظ و حالت تأسفي از كنارش رد ميشدم، اما بر عكس من آن جوان هر بار با يك نگاه خاص و پرحرفي به من نگاه ميكرد. هر بار كه از نزديك او رد ميشدم معلوم بود كه دل دل ميكند جلو بيايد و يكي از كاسههاي نذري را بردارد، من هم كه تا حدودي متوجه اين قضيه شده بودم، به نوعي از قصد به او تعارف نميكردم. با خودم ميگفتم: «آخر تو را چه به اين حرفها! تو اگر به اين چيزها اعتقاد داشتي كه اوضاع ظاهرت اينجوري نبود و هر روز سر كوچه مزاحم مردم نميشدي؟» سيني آخري را كه از كاسههاي شله زرد پر كرده بودم تقريباً داشت تمام ميشد و فقط يكي از كاسهها مانده بود. ديگر خانهاي نبود كه به در آن نرفته باشم و برايشان نذري نبرده باشم از طرفي هم نميخواستم كه آخرين كاسه را به آن جوان بدهم. يكدفعه جلو آمد و گفت: «آقا ميشه اين كاسه نذري رو من بردارم؟» من هم با يك حالتي پر از اكراه و نگاهي كه سرشار از غرور كاذب معنوي نسبت به او بود گفتم: «حالا اين هم براي شما!»
چند روز بعد براي مراسم احياي شب نوزدهم به مسجد محل رفته بودم. تقريباً همه جاي مسجد پر شده بود از جمعيت، هر كس در حال خودش بود. بالاخره يك جاي خالي پيدا كردم و نشستم. يك نفر جلوي من نشسته بود كه يك چفيه عربي هم روي سرش انداخته بود و با صداي بلند گريه ميكرد و مدام خدا را شكر ميكرد و از او طلب مغفرت ميكرد. من كه با ديدن اين همه خلوص و پاكي او با حالتي پر از غبطه خوردن دستي به شانهاش زدم و خيلي آرام سرم را كنار گوشش بردم و به او گفتم: «التماس دعا مومن».
سرش را از زير چفيه بيرون آورد و برگشت سمت من و گفت: «مستحق دعاييم حاجي» با ديدن چهرهاش به يك باره انگار كه برق ۲ هزار ولت به من وصل كرده بودند! همان جوان مثلاً«فشن» بود كه من چند روز پيش فقط به خاطر قيافه و ظاهرش حتي حاضر نبودم يك كاسه نذري به او بدهم. شرمندگي آن شب تا مدتها از ذهنم كمرنگ نميشد و فهميدم كه اولاً شايد ما قصد يك نذري بكنيم، اما بعدش ديگر صاحب آن نيستيم كه با حب و بغض شخصي آن را تقسيم كنيم. ثانياً خيلي به امروزم مطمئن نباشم چون فردا هر اتفاقي ممكن است بيفتد و آدمي كه تا ديروز مومن بوده به سرنوشت شيخ صنعان، عابد برصيصا و بلعم باعورا دچار بشود.