
سكوت. اين فعل وجهالمصالحه تمامي فعاليتهاي داوود غفارزادگان در سه ساله اخير به شمار ميرود؛ نويسندهاي كه كتاب «فال خون» او در طول سالهاي گذشته همواره در زمره آثار شاخص ادبيات داستاني پس از انقلاب ياد شده است و عجيب آنكه هر چه از آن سالها دورتر ميشويم، غفارزادگان ساكنتر و آثار او نيز به ويژه در ساحت زبان پيچيدهتر شدهاند.
يادم هست آخرين بار وقتي پس از انتشار «كتاب بينام اعترافات» ش توسط ناشري گمنام قرار به ديدار و گفتوگو گذاشتيم، پس از شنيدن سؤالات برآشفت و مصاحبه را رد كرد. گويي هنوز نميخواهد باور كند كه فصل تازه داستاننويسي او براي بسياري از مخاطبانش ناخوانا و كمي هم نافهم است.
چارهاي نيست بايد گفت. غير از اين است مگر كه مخاطب عام داستان در ايران اطلاعات اختصاصي و حرفهاي درباره داستان و نوع روايت ندارد.
او در داستان به دنبال گمشده خودش است. ميخواهد ساده و سر راست حرف بشنود و داستان بخواند اما غفارزادگان در سالهاي اخير تنها نشان داده كه اين آرزو را از دريچه واگويههاي زباني پيچيده ميتواند برآورده كند و به تبع طبيعي است كه كسي نخواهد از چنين امامزادهاي شفايي بيابد. با اين حال گزيده ۲۵ سال داستاننويسي غفارزادگان كه با عنوان «درخت جارو» از سوي نشر افكار منتشر شده است را ميتوان رموزي خواندني بر گذشته و حال او به شمار آورد. گذشته و حالي كه اين روزها سكوت سرد او و زبان پيچيده داستانهايش مزيد بر علت آن است.
درخت جارو در نگاهي كلي سه دسته داستان را در خود جاي داده است؛ دسته نخست داستانهايي است كه او در اواخر سال ۶۰ آن را به تحرير درآورده است و نشان از ظهور و تولد نگاهي نو و تازه به داستان توسط نويسندهاي جوان دارد. او در اين داستانها دغدغهمندي خود به زبان و فرم روايت را كتمان نميكند اما به مراتب با سوژههايي بكر روبهرويمان ميكند و نوع نگاهي توانا كه ميتواند از هر جسم سادهاي داستاني به غايت خواندني خلق كند.
دسته دوم داستانهاي او در واقع تكميلشده داستانهاي دسته اول و قصههايي است كه فرم و محور روايت در كنار داستان و محتوا در يك ميزان از اهميت قرار دارند. جهتگيريهاي سياسي و اجتماعي استتار شده در داستانهايي چون راز قتل آقامير، پدر گياهشناس من و نشانههاي پنهان گواهي خوبي بر اين مدعا به شمار ميروند؛ داستانهايي كه موضوع آنها قبل از هر چيز مخاطب را بر جاي خود ميخكوب ميكند و در ادامه تلاش ستودني نويسنده در شناسايي و استخدام كلمات و عبارات و نيز نوع جملهبنديهايش و گاه و بيگاه استفاده از زبان و عبارات شكسته در داستان او در نهايت مخاطب را سمتي ميبرد كه جز تحسين و تشويق او راه به جايي نميبرد و دستهايش را در برابر او به نشانه تسليم بالا ميآورد، اما دسته سوم و نااميدانهترين شكل از داستانهاي او را بايد داستانهاي نوشته شده در دهه ۸۰ دانست؛ داستانهايي كه شايد از منظر زبان روايت حاوي شيوه و تكنيك بديعي باشد اما براي ارتباط با مخاطب خود به اندازهاي پيچيده است كه به راحتي او را پس ميزند. كتاب را ميبندد و عطايش را به لقايش ميبخشد.
اما با اين همه «درخت جارو» كتابي است خواندني و دوستداشتني و قابل اعتنا. ذرهذره خلاقيت زباني نويسنده و انتقال حس در اين كتاب براي نويسندگان و خوانندگان حرفهاي داستان ايراني يك نمونه بديع به شمار ميرود؛ نمونهاي كه تا پيش از آن تنها در برخي از آثار غيرايراني ميشد سراغي از آن گرفت.
شايد اگر چند سال زودتر به غفارزادگان درباره شيوه و سبك سالهاي اخير داستاننويسياش چند نكته از حيث مخاطبشناسي گوشزد شده بود، امروز با نويسندهاي روبهرو بوديم كه نه به قول برخي منتقدان گرفتار توطئه سكوت شده است و نه به قول برخي مخاطبان با نويسندهاي روبهرو بوديم كه نميشود گاهي فهميد حرف حساب او چيست. شايد و البته شايد هم نه.