
نام و قدر اين بزرگ در طول اين دو دهه كمتر شناخته شده و اين معضل تلاش مضاعف پژوهندگان را ميطلبد. در گفتوشنود حاضر بر سر فصلهايي از انديشه و عمل آن شهيد والامقام مرور گشته است.
از پيشينه شهيدآيتالله حاج شيخ قاسم اسلامي، آن مقداري كه خودتان شاهد بوديد و آن مقداري كه بعدها فهميديد، به ويژه پيشينه فعاليتهاي سياسي ايشان و حساسيتهاي او نسبت به جريان استعمار در ايران چه گفتنيها و خاطراتي داريد؟ بسماللهالرحمنالرحيم. تقريباً از سال ۵۳ بود كه به طورجدي خدمت مرحوم آشيخ قاسم اسلامي رسيديم. آن موقع ۲۳، ۲۴ سالمان بود و محيط آن زمان ايجاب نميكرد كه جوانها چندان وارد اينگونه ارتباطات و فعاليتها شوند. ما با لطف خدا كه در مسير ايشان افتاديم، ايشان كلاً با مكتبهاي باطل و منحرف و وارداتي مخالف بود و همه همتش را معطوف به مبارزه با آنها كرده بود. ميگفت مبارزه با بدعتها و جلوگيري از اضلال مردم مسلمان از اهداف ائمه (ع) و علما هستند و واقعاً هم در دفاع از آنها از جان مايه گذاشت.
پيشينه مبارزات ايشان به كي برميگردد؟ ظاهراً از زمان آيتالله كاشاني در ميدان بود. از آن زمان چه ميدانيد؟ طبق گفتههايي كه ميگفتند و ميشنيديم، همينگونه بود. يعني ايشان از دوران پس ازشهريور۲۰ و ظهور برخي گرايشات و نحلههاي انحرافي مثل كسروي و غيره با آنها درگير بودند، البته همراه با علمايي مثل مرحوم حاج سراج انصاري و ديگران. ايشان در دوره ملي شدن نفت و در همراهي با بزرگاني چون آيتالله كاشاني بيش از۵۰ بار به زندان افتاده بودند! و جاي شكنجهها و دردهاي ناشي از آن تاپايان عمر با او بود. ولي آنچه كه از نوع زندگي، افكار و عقيده ايشان ميشد برداشت كرد، عشق و علاقه شديدش به ائمه اطهار(ع) و هدف مقدسش كه همانا مبارزه با انحراف و باطل بود و تمام همّ و غمش به اين مسير معطوف شده بود.
ايشان چقدر توانست جوانها را جذب كند؟ و از چه شيوههايي براي ارتباط با مردم بهخصوص جوانها استفاده ميكرد؟ اساساً به دليل خلوص، حق مداري و تواضعي كه داشت خيلي خوب ميتوانست جوانها راجذب كند. به همين دليل هم هست كه هنوز با وجود آنكه ۳۰ سال از شهادت ايشان گذشته، شاگردان و تربيت يافتگان آن روزش كه الان در شرايط ميانسالي يا سالخوردگي هستند، هنوز به او عشق ميورزند. يك مورد را نشان دهيد كه تربيتشدگان و مخاطبين او منشأ خطا و انحرافي بوده باشند، اما فراوان ميتوان پيدا كرد كه در طرف مقابل، يعني كساني كه ايشان با آنها درگير بود، چنين چيزي وجود داشته است. اين نمونه بارز از حقيقت شيخ است، شما راجع به كساني كه خود را از تربيتشدگان مخالفان ايشان ميدانستند يا ميدانند، برآورد كنيد. چقدر نفوذي و نقطه انحراف پيدا شد؟ چقدر ضايعات عقيدتي و ديني به بارآمد؟ چقدر سرمايههاي انساني از بين رفت؟ چقدر گروهكهاي محارب و تروريست از فكر آنها وام گرفتند؟ خود اين يك سند براي حقانيت پيام شيخ نيست؟
يعني در واقع سخن شما اين است كه در ميان كساني كه تحت تأثير تربيت و تعاليم شيخ بودند، طي ۳۰ سال پس ازتبليغ شيخ چه كساني پيدا شدند و از سوي ديگر... قبل از اين ۳۰ سال هم قابل بررسي است، ولي ميخواهم برآيند اين ۳۰ سال را عرض كنم.
به هرحال امروز و با رعايت تمامي جوانب ميبينيم كه از جنبه سلامت فكر و انديشهاي كه به مردم و مخاطبان خود ميداد، هيچ انگي نميتوانند به شيخ بزنند. ممكن است در برخي ادوار به دليل همين دلمشغولي اصلياش نميتوانست فعاليتهاي گستردهسياسي داشته باشد، اما نقطه منحرف و ضدّاسلام، تشيع و نظام و انقلاب هم در تربيت شدگان او پيدا نشد.
يا مانند برخي، از بين آنها كسي به ارتداد كشيده نشد! من كسي را سراغ ندارم. ممكن است در ميان مخاطبانش كسي به لحاظ حضور در صحنه خيلي اسم و رسم پيدا نكرده باشد، ولي آنچه كه مسلم است در كارنامه هيچيك ازآنها نيامده كه مثلاً اين منحرف شده است. از نظر سياسي و اعتقادي هرچه فكر ميكنم كه يك نفر پيدا شود كه منحرف شده باشد، سراغ ندارم. به نظر شما همين كارنامه روشني نيست؟
ايشان سواي مقام علمي و اجتهاد، منبري بسيار موفقي هم بود. بحث بر سر اين است كه شيوه ايجاد انس و ارتباطش با مردم، بهخصوص جوانها چگونه بود؟ چون ايشان با جوانها فاصله سني داشت. اين فاصله را با چه رفتاري پر ميكرد كه جوانها به او جذب ميشدند؟ با صداقت و با خلوصي كه در گفتارش بود و همچنين با پژوهش و مطالعاتش. خودش بارها ميگفت من براي هر منبر ساعتها مطالعه ميكنم، شبها نميخوابم و تا نزديكيهاي اذان صبح بارها شده كه براي يك مطلب ساعتها تحقيق ميكنم. ميگفت: منبرم بدون برنامهريزيهاي قبلي و مطالعه نيست. به نظرم اخلاصش و علمش بود كه تأثير ميگذاشت.
تركيب نسبي مخاطبين شيخ بيشتر جوانها بودند يا پيرمردها؟ از آن دورهاي كه ما ديديم پيرمردها ميآمدند، ولي خيلي از جوانها هم جذب ايشان بودند و بنابراين آنهايي كه در مسجد ارك در تشييع جنازه شيخ بودند، ۷۰ درصدشان جوان بودند. اين را خودم شاهد بودم. در آن گرماي سخت و در ماه مبارك رمضان، با آن مسيري كه از مسجد تا سر قبر آقاي تهراني رفتند، ۷۰ درصدشان جوان بودند.
شيخ چقدر توانست افرادي را كه تحت تأثير افكار انحرافي قرار داشتند، برگرداند؟ يعني گفتار شيخ واقعاً روي كساني كه تحت تأثير ايدههايي بودند كه شيخ با آنها مخالف بود، چقدر تأثير داشت و چقدر آنها را برگرداند؟ شهيدشيخ قاسم اسلامي در همه جاي تهران منبر ميرفت. براي ايام محرم در بازار، مسجد سيدعزيزالله، مسجد سپهسالار و... برنامه داشتند. اگر روزنامههاي آن دوره را بخوانيد، ليست امضاهايي كه درمناسبتهاي مختلف از روحانيت منتشر ميشد، نشان از جايگاه اوست و شيخ قاسم اسلامي هميشه در رده اول بود، يا عكسهايي كه از شيخ وجود دارد كه درنمازهاي عيد در سالهاي پاياني دهه ۳۰ پشت سر آيتالله كاشاني است. متأسفانه اخلاقي كه شيخ داشت اين بود كه هيچوقت از پيشينه و مجاهداتش نميگفت. از زندانهايش و شكنجههايش در ادوار مختلف زندان هيچ نميگفت. هر چيزي را كه احساس ميكرد نفسش در آن دخالت ميكند، عنوان نميكرد. مشكلي كه ما داريم اين است كه بسياري از اسناد و خاطرات از بين رفته است. اگر خاطرات افراد مختلف درباره شيخ موجود بود، واقعاً براي ما بزرگترين سند بود، درعين حال در ميان علما يك فرهنگي بود كه نميخواستند دچار خودبيني بشوند و از كارهايشان حرف نميزدند و اگر هم ميگفتند تعهد ميگرفتند كه تا زنده هستم به كسي نگوييد! بين روحانيون اين يك رويه بود. بعد از انقلاب خيلي از ماها در كميته كار ميكرديم و روي ميل باطني خودمان ميرفتيم كه از ايشان مراقبت كنيم، ولي ايشان ميگفت سر كار خودتان برگرديد.
در آستانه انقلاب، شيخ چقدر سياسي بود؟ چقدر ضد دستگاه بود؟ ايشان از مخالفان ديرين و پرسابقه رژيم بود. اين مسئله چيزي نبود كه ازچشم دستگاههاي امنيتي رژيم گذشته دور مانده باشد، ولي چون از همان اول شاخ توي شاخ شريعتي بود، لذا برخي ذهنيتها دربارهاش پيش ميآمد و يا برايش ميساختند و تبليغ ميكردند. چون در عقايدش هم پابرجا بود، يعني ۱۰، ۲۰ سال قبل از انقلاب بر كتابهاي شريعتي ردّيه نوشته بود، در موقع انقلاب هم همان بود. لذا برخي از روشنفكراني كه بعد از انقلاب آمدند و تا مدت كوتاهي هم امور را در دست داشتند، از اين موقعيت سوءاستفاده كردند، شيخ هم نميتوانست از عقيدهاش برگردد و بنابراين اين ذهنيت براي بعضي ايجاد ميشد كه ايشان با انقلاب...
كاري به مهندس بازرگان و دكترشريعتي و امثال آنها نداريم. شيخ چقدر در انقلاب فعال بود و نقش داشت؟ با امام(ره) چه سابقهاي داشت؟ ايشان از قديمالايام و دوران حضور در حوزه قم با امام(ره) مرتبط بودند. خودشان در يك سخنراني به اين سابقه اشاره و استناد كردند. اساساً از معدود طلابي بودند كه در دوره حضور در قم انديشه و انگيزه سياسي داشتند و از اين جهت با امام(ره) داراي سنخيت بودند. منتها در جريان انقلاب امثال مهندس بازرگان...
انقلاب كه دست بازرگان نبود، به رهبري امام(ره) بود... ايشان سال ۵۹ شهيد شد و در اين مدت كار دست دار و دسته مليون و بازرگان بود. بازرگان دريكي از سخنرانيهاي خودش در آن روزها يك جسارتي هم به مرحوم اسلامي كرد با اين مضمون كه اين شيخ هنوز زنده است؟!
اين را كي گفته بود؟ سر تشييع جنازه ايشان، آقاي مهدي اثنيعشري اين را نقل كرد كه بازرگان چنين جسارتي كرده بود. من خودم نشنيده بودم.
ولي شيخ به اعتبار حضور امام(ره)، هميشه انقلاب را حمايت و تأييد ميكرد و حساب امام(ره) را از روشنفكرهاي مطرح درآن دوره جدا ميكرد.
بله، مسلم است. چيزي كه هست اين است كه آنها در قدرت بودند و تهديدش ميكردند. حتي قبل از اينكه شهيد شود، وزارت ارشاد جلوي كتابهايش را گرفته بود و كتاب «امامت» را نميگذاشت كه چاپ شود. تاجايي كه آيتالله سبط خدمت امام(ره) رفتند و امام(ره) دستور دادند كتابهايش را آزاد كردند.
يعني بعد از انقلاب هم اينها با اعمال نفوذ جلوي كتابهايش را گرفتند.
بله، كتاب امامت توقيف شده بود.
امام(ره) دستور دادند آزاد شود؟ بله، پسر آيتالله سبط كه الان در مسجد نياوران امام جماعت است، ميگفت پدر من رفت خدمت امام(ره) و گفت چنين مسئلهاي هست و امام(ره) ناراحت شدند و گفتند:«همه كتابهاي شيخ آزاد شود».
از علماي تهران بيشتر به چه كساني نزديك بود؟ و از مراجع با چه كساني ارتباط داشت؟ درميان مراجع باآيتالله گلپايگاني، آيتالله مرعشي نجفي، آيتالله آسيدعبدالله شيرازي، پسر آميرزا احمد آقا آشتياني چون از شاگردان ايشان بود، آيت الله آشيخ مرتضي حائري چون شاگرد پدر ايشان و خيلي هم دوست بودند...
با آيتالله آسيداحمد خوانساري كه ازمراجع تقليد بودند و امامت مسجد سيد عزيزالله بازار در تهران را داشتند چطور بود؟ ايشان در آنجا زياد منبر ميرفتند و حتي در مجلس ختمي كه در مسجد حاج ابوالفتح بود، آيتالله خوانساري آمدند.
از روحانيون تهران بيشتر با چه كساني رفيق و دمخور بودند؟ امضاي زير اعلاميه فاتحه ايشان را بخوانيد، همه علما امضا كردند. از علماي بزرگ آن زمان كسي نبود كه زير آن اعلاميه را امضا نكرده باشد و اكثرشان هم آمدند.
در اين اواخر نسبت به ايشان تهديدي را به ياد داريد؟ بعد از انقلاب چقدر تهديد ميشد؟
منزل ايشان دو تا در داشت. خانهشان قديمي و بزرگ و حدود ۷۰۰ متر بود و آن را در سال ۴۴ خريده بودند. منزلشان يك در پشتي داشت كه اتاقشان هم نزديك آنجا بود. يك دفعه از آن در داخل آمده بودند و ايشان را به قصد كشت زده بودند!
معلوم شد چه كساني بودند؟ نه، مسئله پيگيري نشد، چون خودش نميخواست پيگيري شود. دو سه مورد ديگر هم دم در منزل آمدند يا تهديدهاي تلفني و نامهاي بود.
خود ايشان چقدر احتمال ترور خودش را ميداد؟
يكي از آرزوهايش اين بود كه در راه اميرالمؤمنين(ع) شهيد شود. حتي نوارش هم هست كه گلگي كرده بود كه اگر اميرالمؤمنين(ع) غير از اين با من بكند، از ايشان گلگي ميكنم!
آخرين خاطرهاي كه از ايشان داريد چيست؟ ايشان روز يكشنبه شهيد شد. منزل ما به منزل ايشان نزديك بود، جمعه عصر و ماه مبارك رمضان با فرزندش آقا سعيد و من حرف زد.
چه گفت؟ بزرگترين زجر براي يك منبري اين است كه خانهنشين شود.
چرا خانهنشين شده بود؟ ظاهراً مانعش نميشدند، ولي فضا طوري بود كه صلاح نميدانست منبر برود.
خبر شهادت ايشان را چطور شنيديد؟ خانه ما تا خانه ايشان پنج شش دقيقه راه بود. افطار كرده بودم و يكي از رفقا تلفن زد كه چنين خبري شده. بلافاصله راه افتادم. از سر كوچه كه پيچيدم، ديدم شلوغ است. جمعيت زيادي بود. شايد از افطار حدود سه ربع گذشته بود. ماجرا اينطور بود كه اللهاكبر اذان دم در خانه ايشان آمده بودند و ايشان وضو گرفته بود و ميخواست براي نماز برود و آستينهايش بالا بود. در منزل را زده بودند و پسر كوچكشان علي آقا رفت دم در، گفتند يك نامه داريم و بايد بدهيم به خودشان. درست سر اذان، ايشان را شهيد كردند. ما وقتي آمديم، جنازه تير خورده بود وكف حياط پارچهاي روي آن انداخته بودند.
بعد قضايا چگونه ادامه پيدا كرد؟ چه كرديد؟ يك عده علما آمدند، هيئتها آمدند. شبانه جنازه را بردند مسجد ارك و قرار شد نماز ظهر را بخوانند و جنازه را از آنجا تشييع كنند و ببرند قم. قبرشان را هم آيتالله گلپايگاني دادند. نماز را هم آيتالله نجفي مرعشي خواندند.
جمعيت چقدر بود؟ خيلي زياد بود. راديو تلويزيون دست قطبزاده بود و تشييع جنازه را پخش نكرد و فقط گفت حاج قاسم اسلامي...
از بازاريان تهران... بله، از بازاريان تهران ترور شده! علاقهمندان ايشان جلوي راديو و تلويزيون اعتراض كردند كه چرا داريد خلاف واقع خبر را پخش ميكنيد؟ درگيري هم شد و چند نفر را گرفتند.
در نهايت راديو خبر را اعلام كرد.
ولي باز مطلب را قلب كرد و مطلب واقعي را نگفت.
شهادت ايشان چه بازتابي داشت؟ اصلاً يك عده از جوانها و پا منبريهاي ايشان تا مدتها باور نميكردند! بازتابش هم اين بود قُرقي كه از شريعتي وجود داشت شكسته شد. تا آن موقع يك بتي شده بود، ولي موقعي كه شهادت پيش آمد، آن قرق را شكست و توانستند عدهاي سخنان خود درباره او را به زبان بياورند و در حين تشييع جنازه اين حرف را زدند. الان خيليها متوجه شدند كه اين انقلاب و اين نظام از اينگونه افكار و افكار مشابه آنكه بعدها مطرح شدند، خيلي صدمه ديد. هيچيك از فرقانيها، مجاهدين، چريكها و غيره و ذلك نيامدند بگويند ما از افكار شيخقاسماسلامي الهام گرفتهايم.
ولي از ادبيات شريعتي استفاده ميكردند.
در هر صورت وسيلهاي برايشان شده بود.
از فاتحههاي ايشان چه چيزي يادتان است؟ تا شب چهلم تمام مساجد تهران و علما مراسم گرفتند. در آن ۴۰ روز همه نقاط تهران فاتحه گرفتند تا شب چهلم كه در قم برگزار شد. ماه مبارك رمضان بود و هر شب مراسم برگزار ميشد.
معلوم شد قاتلين ايشان چه كساني هستند؟ سير قضايي ماجرا را چگونه ديديد؟ آقا سعيد اسلامي تعريف كرد كه ايشان را بردند و يك نفر را ديد، ولي مشخصاتش با آنچه كه شهود ديده بودند مغايرت داشت.
ظاهراً گفته بودند كه دو نفر كفاش بودند يا در پاساژ كفش كار ميكردند كه به دكتر شريعتي علاقهمند بودند و خودسرانه اقدام كرده بودند. آقاي لاجوردي اين را گفته بود.
تقريباً به اين صورت شايع شده بود.
شما بعد از ۳۲ سال از فعالين بزرگداشت ياد و نام شيخ هستيد. از مراسمهاي اين چند ساله چه خاطراتي داريد؟ و وراي حرف و حديثها و فضاسازيهايي كه در اين سالها وجود داشته، چه برنامههايي براي معرفي اين شخصيت داريد؟
ايشان حق بزرگي به گردنمان به خاطر در مسير ولايت قرار دادن ما دارد و به پاس خدماتي كه ايشان براي خدا كرد، ما هم وظيفهمان بود كه آن حق را ادا كنيم. بعد از شهادت ايشان، تا شب چهلم مراسمهاي خوبي گرفته شد و سالگرد ايشان هم خوب بود، اما رفتهرفته متأسفانه از نظر بيت ايشان، پسرهايشان چون نه روحاني بودند و...
زياد هم در فضاي فكري ايشان نبودند.
اگر نبودند، مخالف هم نبودند ولي به هرحال فعال هم نبودند. به خيلي از علما هم گفتم: «وظيفه من نيست. وظيفه من اين است كه شما دستور بدهيد، ما كار را انجام بدهيم». يك سال هم خداييش خسته شدم. بالاخره مشكلات دارد و زندگي هميشه بر يك روال نيست. ۱۵ سال پيش به يكي از آقايان گفتم: «حاجآقا! من ديگر ميخواهم از سال ديگر اين مراسم را نگيرم! درست است كه نيت خير و اهلبيت(ع) است، ولي مجلس هم بايد راه بيفتد و اشخاص بايد كمك كنند». آن بزرگوارخيلي ناراحت شد و با عصبانيت گفت: «سيد! اين كار را نكن. شما نميداني. روح انبيا و اوليا براي ختم شيخ قاسم سر پل تجريش ايستادهاند. اين كار را نكن». گفتيم: «چشم». هدف اين است كه هرساله بزرگداشت ايشان راداشته باشيم. سالها ماه مبارك در زمستان بود و علاقهمندان بيشتر از شرق ميآمدند و برف و ترافيك بود و طبعاً همه آنان نميتوانستند بيايند. مشكلات خيلي زياد بود.
ظاهراً دنبال احياي آثار ايشان هم هستيد. كار به كجا رسيد؟
كتاب «ماذاتقضون» در مرحله ترجمه بود، ولي از روي مظلوميتي كه هميشه شامل حال ايشان هست، اين كتاب هم به مانع خورده و چيزي كه بايد ۶، ۷ ماهه تمام ميشد، ۴، ۵ سال است كه معطل مانده است.
كار تمام نشده؟ نه.
چرا؟ خيلي مطالب هست كه نميتوانم بگويم و بايد سكوت كنم.
از شما به لحاظ شركت در اين گفتوشنود سپاسگزارم.