خلاصه ناصر را به دفترش كشانده و بعد كلي مقدمهچيني كه مبادا اين طرح لو برود و بسوزد و ديگران آن را بدزدند و اجرا كنند، شرح داده، يك حمام عمومي قديمي در شهر ماست، بودجهاي در نظر گرفتهام كه يك شب شعر طنز آنجا برگزار كنيم! ناصر ميگويد: من هاج و واج نگاهش كردم و گفتم: چطوري؟ اون حمام موزه شده؟ سالني دارد؟ آقاي مدير فرموده: نه! داير است! براي همين هم طرحمان متفاوت و ويژه است. همه شاعران طنز را دعوت ميكنيم، لنگ ببندند! آنجا بنشينند و براي هم شعر طنز بخوانند! باور كنيد اينها را از سر مسخرگي و مطايبه ننوشتم. ناصر فيض زنده است و شاهد نمونه ديگرش حركت بديع فرهنگي مديران و دستگاههايي است كه طي دهه فجر گذشته ماكت مقوايي امام (ره) را از پلكان هواپيما پايين آوردند. لابد پيش خود هم كلي حال كرده! و انديشيدهاند، چه هنري به خرج داده و چه فكر بكري كردهاند. بماند كه بسياري از فرهيختگان و حتي مقامات نظام و مردم عادي هم پس از آن زبان به اعتراض گشودند و آن را وهن انقلاب دانستند، اما به خدا كم نيستند اين مديران مدبر در اين ملك!
يك بابايي در كشور ماست كه صفات بسياري دارد از جمله آنكه خوب جوك ميگويد. لهجه مناطق مختلف را تقليد ميكند و... آمده بود به يكي از برنامههاي اين شبكههاي ماهوارهاي! نقل ميكرد از مجالس باشكوهي كه با دستمزدهاي آنچناني دعوت شده! از جمله چندين محفل در خارج كشور به دعوت سفيران محترم جمهوري اسلامي در آنجا! شما را به خدا فكرش را بكنيد! اين همه چهره فرهنگي و ماندگار و هنرمند فرهيخته در اين مملكت است كه آرزوي يك دعوت خارجي - اغلب تا پايان عمر- بر دلشان ميماند و آن وقت شما يك نفر را با چند باديگارد و همراه دعوت كني و دستمزد بدهي، بيايد به فلان پايتخت اروپايي تا در محفلي براي ايرانيان آنجا جوك تعريف كند و اين بشود فعاليت فرهنگي!
باري آمار بدسليقگي مديران ما در حوزه فرهنگ و حواشي آن آنقدر زياد است كه نقلش كفاف چند شماره اين روزنامه را ميدهد، يكي ديگرش همين پروژه يكسانسازي قبور شهداست كه قبلاً در همين ستون دربارهاش نوشتم. سنگ قبرهاي سالهاي جنگ شهدا را كه يك موزه عالي و باقي از سالهاي جنگ با انبوهي از خاطرات و تاريخ مستند ما بود، با صرف بودجهاي عظيم، تخريب كردند و برداشتند و جاي آن يك مشت سنگ قبر متحدالشكل و بيروح گذاشتهاند كه... من نميدانم اين فكرها چطور به مغز اينها ميرسد و چطور بودجههاي كلان براي آنها ميگيرند و به باد ميدهند؟!