کد خبر: 459551
تاریخ انتشار: ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۹:۲۵
جستارهایی در واپسین روز نخست‌وزیری شاپور بختیار و گریختن رازآلود وی به خارج از کشور
 رضا احمدی فراهانی | بختیار نیز بعدها در خاطرات خویش، ‌به این نکته اشاره‌ای ظریف دارد. نوشتاری که پیش روی شماست به بررسی این نکته پرداخته است.
در روز تاریخی ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷، مردم با قيام عمومي خود آخرين تلاش را براي انقراض خاندان پهلوي آغاز كردند. ماجراي آنچه در روزهاي ۲۱ و ۲۲ بهمن رخ داد، در كتاب‌ها و مجلات بسياري نوشته شده است. در آن روز شاپور بختيار نخست‌وزیرمنتخب شاه و از اعضای سابق گروه جبهه ملی ایران، در كاخ نخست‌وزير‌ي مشغول خوردن ناهار بود. ناهاري كه هيچگاه فرصت تمام كردن آن را نيافت و از بيم گرفتار شدن و براي گريز از خشم مردم غذايش را نيمه‌تمام رها كرد و گريخت. خودش در اين باره مي‌نويسد: «وقتي قره‌باغي درباره اعلاميه بي‌طرفي ارتش با من صحبت كرد و گوشي را گذاشتم، دانستم كه همه چيز از دست رفته است. از فرستنده راديو خواستم تا يك ساعت ديگر هيچ اعلاميه‌اي پخش نكند تا كارهايي را كه روي ميزم بود تمام كنم. ناگهان ديدم صداي اصابت فشنگ‌ها بر ديوار اتاقي كه در آن نشسته بودم به گوش مي‌رسد...»
مردم درپی تسخیر نخست‌وزیری
بختيار لحظات اوج قيام و حمله قاطعانه مردم براي تسخير كاخ نخست‌وزير‌ي و دربار را اينگونه توصيف مي‌كند:
«... در خيابان سروصدا... بلند بود. صداي محافظيني [را] كه آنها را دور مي‌كردند تا به نخست‌وزير‌ي حمله نكند، مي‌شنيدم. صداي اصابت فشنگ مسلسل‌ها بر ديوار اتاقي [كه] در آن نشسته بودم، به گوش مي‌رسيد. كسي در دفتر مرا زد و بي‌آنكه من جوابي داده باشم، دو نفر وارد شدند؛ يك افسر پليس و يك افسر ساواك. [گفتند] آقاي نخست‌وزير اوضاع آشفته است. [در جوابشان گفتم] مي‌دانم. هر وقت موقع رفتن بود، مي‌روم. دستگاه دولت با سرعت متلاشي مي‌شد... تمام وزرا وزارتخانه‌ها را ترك كرده بودند و تصميم‌ها در خيابان گرفته مي‌شد... خواستم كه هليكوپتر‌ي براي بردن من به دانشكده افسري بيايد، چون راه ديگري براي خروج نداشتم... هليكوپتر مرا به مقصدي كه معين كرده بودم برد...»
سخنان قره‌باغي پيرامون اعلام بي‌طرفي ارتش، خبر از انقراض رژيم شاهنشاهي ايران مي‌داد. شاپور بختيار سريعاً اين پيام را درك كرد و دستور داد تا هليكوپتر‌ي را كه از اولين روز نخست‌وزير‌ي‌اش براي فراري دادن وي در محوطه دانشكده افسري قرار داشت آماده كنند. دقايقي بعد درحالي كه نيروهاي مسلح و پيشتاز انقلاب هر لحظه به ديوارهاي نخست‌وزير‌ي نزديك‌تر مي‌شدند، شاپور بختيار به همراهي چند تن از محافظانش دفتر كار نخست‌وزير را ترك كرد و از طريق راهروي مخفي و زيرزميني، خود را به دانشكده افسري رساند و با هليكوپتر‌ي كه در زمين چمن اين دانشكده آماده بود، از صحنه گريخت و پس از چند ماه زندگي مخفي و تحمل سختي و حقارت و اضطراب ـ‌به شرحي كه خود در خاطراتش اشاره كرده است‌ـ خود را به فرانسه رساند و در دامان اربابان غربي آرام گرفت.
فرار از دفتر نخست‌وزیری
از اين زمان زندگي مخفي و توأم با در به‌ دري شاپور بختيار آغاز شد. زندگي سياهي كه در هر لحظه‌اش با هزاران تلخي و بدبختي همراه بود. خودش در اين باره مي‌نويسد: «... چند دقيقه بعد از خروج نخست‌وزير‌ي زندگي مخفي من آغاز شد. تنها رابطه من با دنياي خارج يك راديوي ترانزيستوري بود... گوينده راديو گفت شاپور بختيار به قتل رسيده است. كمي بعد خبر تكذيب شد كه من به قتل نرسيده‌، بلكه خودكشي كرده‌ام. فرداي آن روز مطلع شدم كه دستگير شدم و با هويدا... زنداني هستم...»
بختيار حمله مردم به خانه خود را محصول نفرت آنان از طبقه حاكم و ناشي از اعتراض طبقات مستضعف و محروم به او و عملكرد و پيوندش با رژيم پهلوي نمي‌داند. او چشم بر واقعيات مي‌بندد و اين حركت اعتراضي مردم را محصول جهل و فقر آگاهي آنان قلمداد مي‌كند و وقيحانه مي‌نويسد: ‌«... خبر شدم كه خانه‌ام را غارت كرده‌اند، كتابخانه‌ام را ويران كرده‌اند. كتب فارسي و عربي و نسخ خطي من، همراه با والري وبرگسون و كامووسن ژون‌پرس، جريمه نفرت، جهل و ظلمتي را كه بر همه جا بال مي‌گسترد، پرداختند...»
دستگیری و فرار مرموز!
بختيار در اين نوشته اشاره‌اي به بازداشت خود دارد. اين مسئله از جمله مواردي است كه توسط آيت‌الله خلخالي ـ ‌حاكم شرع روزهاي نخستين انقلاب‌ـ‌ تأييد شده است: «آيت‌الله خلخالي ديشب ... فاش كرد كه شاپور بختيار، آخرين نخست‌وزير رژيم شاه در روزهاي [اوج‌گيري] انقلاب دستگير شده بود و در طبقه پايين مدرسه رفاه اسير بود. وي اعلام كرد كه «شاه‌حسيني» از ماجراي فرار شاپور بختيار خبر دارد. اكنون قضاوت با ملت ايران است كه حدس بزنند بختيار چگونه از طبقه پايين مدرسه رفاه بيرون برده شده است...»
آيت‌الله خلخالي معتقد بود كه غير از «شاه‌حسيني» تعدادي از انقلابيون و سرهنگ امير رحيمي نيز بختيار را در مدرسه رفاه ديده‌اند. وي گفت: «حتي سرهنگ امير رحيمي با تمسخر او را مرغ آتشين ناميده بود.»
او حدود ۴ ماه با حقارت تمام در مخفيگاه بود و مدام با ترس و لرز از اين خانه به آن خانه مي‌گريخت. در اين ايام كه همه جا صحبت از بختيار بود و هر ساعت شايعه‌اي درباره او بر سر زبان‌ها مي‌افتاد، دوستان انگليسي، امريكايي و فرانسوي و در يك كلام، همان كانون‌‌هاي قدرتي كه به خاطر حفظ مطامع و منافعشان شاپور بختيار را به عنوان نخست‌وزير ايران پيش انداخته و رودرروي ملت قرار داده بودند، نوميدانه درانديشه نجات او بودند و مي‌كوشيدند تا از رهگذر بسيج افكار عمومي و نيز بهره‌گيري از مجاري ديپلماتيك، موجبات خروج مخفيانه او را از ايران فراهم سازند.
جنبش دموكرات سوسياليست فرانسه يكي از گروهك‌هايي بود كه در اين زمينه فعال شده بود. خبرگزاري فرانسه درباره فعاليت اين گروه نوشت: «ماكس لوژون، رئيس جنبش دموكرات سوسياليست فرانسه، ديروز از ژان فرانسوا پونسه، وزير امور خارجه فرانسه خواست تا براي كمك به شاپور بختيار و بسياري ديگر از دوستان فرانسه كه هم‌اكنون در ايران زنداني هستند، اقداماتي بكند، اما ماكس لوژون در اعلاميه‌اي گفت، مهمان‌نوازي هفته‌هاي طولاني از امام‌خميني به دولت فرانسه اين اجازه را مي‌دهد كه به سود يك دموكرات... (بختيار) اقدام كند...»
غير از دوستان بختيار، پسر او هم به اين موج تبليغاتي پيوست و كوشيد تا از دوستي پدرش با مهندس بازرگان در جهت رهايي او بهره‌‌برداري كند. پسر شاپور بختيار در اين باره مصاحبه‌اي با راديوي فرانسوي اروپا ترتيب داد و گفت: ‌«... پدرش با مهدي بازرگان، نخست‌وزير جديد دوستي نزديك دارد و اين دو نفر به‌خوبي و مدت سي سال است كه يكديگر را مي‌شناسند». پسر بختيار اضافه كرد: «اميدوار است كه بازرگان پدرش را حفظ كند.»
گمانه‌ها درباره محل اختفای بختیار
عده‌اي بر اين عقيده‌اند كه شاپور بختيار در يكي از سفارتخانه‌هاي خارجي در تهران اقامت داشت و وجود ارتباط تلفني بين او و پسرش در پاريس و نيز ارسال پيام نوروزي بختيار را دليل بر اين مدعا مي‌دانند و گروهي هم بر اين باور اصرار داشتند كه بختيار در همان روزهاي نخستين انقلاب از ايران خارج شد و قدرت‌هاي حامي او براي اينكه خروج وي را عادي جلوه بدهند، به ماجراي فراري بودن وي دامن مي‌زدند. به هر حال هر دوي اين نظرات در اصل ماجرا تغييري ايجاد نمي‌كند كه بختيار در اين ايام يكي از چهره‌هاي منفور ايران بود.
وسرانجام آفتابی شدن در پاریس!
بختيار از اواخر ارديبهشت‌ماه ۱۳۵۸ از اختفا خارج شد و حضور خود را در پاريس علني كرد. مي‌گويند سفارت فرانسه در قضيه فرار بختيار كمك‌هاي شاياني به وي كرد. برخي بر اين باورند كه او گريم كرده بود و خود را به شكل يك كشيش كاتوليك در آورده بود، اما خودش مي‌گويد: «... من نمي‌توانستم تا آخر عمر مخفي بمانم. بايد به كشوري مي‌رفتم... نياز به يك گذرنامه خارجي و اوراقي كه اسم من در آنها نباشد و ريشي بزي داشتم. بعد يك روز با اتومبيل به فرودگاه رفتم. قيافه‌ام به بركت ريش بزي و يك عينك سياه مختصري عوض شده بود. كسي كه همراه من بود با يك بليت درجه يك و يك چمدان وارد فرودگاه شد و چمدان را رد كرد. در اتومبيل منتظر ماندم تا پرواز از هواپيما براي يك ربع بعد اعلام شد. با شتاب كت را روي شانه‌ انداختم و مانند بازرگاني شتابزده وارد شدم. صف مسافران ايراني طولاني بود، ولي صف مسافران خارجي ۷ يا ۸ نفر بودند. افسر پليس نه كمترين توجهي به قيافه‌ام كرد و نه به گذرنامه‌‌ام. سوار اولين اتوبوس شديم كه به طرف هواپيما رفت. در هواپيما كنار پنجره نشستم، هنوز عينك سياه بر چشمم و روزنامه لوموند روي زانويم بود و با خونسردي بيرون را نگاه مي‌كردم. صداي بي‌طنين دري كه مهما‌ندار بست به گوش من موسيقي دل‌انگيزي بود... وقتي بر فراز تركيه رسيدم، خيالم راحت شد، زيرا امكان بازگرداندن من نبود. زنگ زدم و از مهماندار شامپاني خواستم. هيچ‌كس از روز و ساعت ورود من به پاريس اطلاع نداشت. وقتي به پاريس رسيدم فرزندانم را خبر كردم كه دنبالم بيايند...».
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار