پارهاي از اينان «خيال» پردازان قاهري هستند. تبحر ويژهاي در «هست» كردن «نيست»ها دارند. آنان همواره در دنياي مجازي ميزييند؛ دنيايي تنيده شده از زشت و زيباهاي خيالي و رؤيايي. بهتر بگوييم آنان زيستي انگارهاي و نمادين دارند. نظام انديشگي آنان، با واقعيتهاي بيروني چندان سازگاري ندارد. صفتشان را «صادق» مينامند اما صادقاني كه «جاهلاني پر مدعا» بيش نيستند. هر بيرنگي را اسير رنگي ميكنند وانديشه بيرنگ خود را به صد رنگ ميآلايند.
بر قامت خيال وارههاي خود، جامهاي از حقيقت ميپوشانند و جمله حقايق ديگر را خيال و ضلال ميپندارند و چون بر بطلان انگارههايشان دليل ميآوري، جز صفرا نميافزايد و جز خيالشان بيش نميشود.
سخت اسير پيشا فرضها و پيشا فهمهاي خود هستند. جملگي بر اين تصورند كه هر پديده واقعيتي «مستي» خود را وامدار گفتمان آنها است.
پيش چشمان خود، شيشهاي كبود نهادهاند. از اين رو، عالم و عالميان، كبودشان مينمايد. اما، اگر رنگ كبود به ذائقهشان خوش نيايد، سريع رنگ عوض كرده و بر مشرب «فرافكنيسم» در آمده و به زمين و زمان ناسزا ميگويند.
شايد اين بندگان خدا هم به همان ويروسي مبتلا شدهاند كه ويروس غرض و مرض سياسي جناحي مينامندش. ويروس عجيبي است. جسم و روح، سرش نميشود. در هر زمينهاي قابليت رشد و نمو دارد.
در سيستم كه قرار ميگيرند، قدرت تعامل پاييني دارند و ميخواهند از قاعده بگريزند و فردمحوري را جايگزين كنند چرا؟ چون به «انبوه متملق» نيازدارند. اين تنها بيماري آنها نيست. سيستم و سازمان را به اضمحلال ميبرند، چنان كه كذب برايشان خورشت رزقشان است. هر كه با آنان نباشد دگر ميشود و دگر آزاري مرامشان.
آنان خويشتن را در اختيار ادراك تخيلي، آن هم از نوع وهمي آن، مينهند و همواره شبه و صورت وهمي شئ را به جاي شئ واقعي ميگيرند و مهمتر آنكه گمان ميكنند حقيقت را يافتهاند. اما رها شدن از وهم و برخاستن و گذشتن از بندهاي استوار گمان، خود بلوغ دوباره است.
آري بايد به آنان گفت كه «وهم» نوعي ضدخرد است؛ ضد خردي كه چونان كودكي در دنيايي از شبههها ميزيد. اين دنياي وهم به تصويرهاي ذهني خود اعتماد ميكند. صاحب چنين معرفتي هرگز نميپرسد كه آيا اين تصويرها با چيزي از امور واقعي در انطباق است يا نه. عالم ادراك وهمي در نهايت، خود دنيايي است ضد خرد كه تا بينهايت، مرزهاي خود را ميگسترد؛ دنيايي است كه فقط «وهم» در آن جاي دارد و تا آنجا كه امكان دارد، هرگونه راه جويي و ورود به واقعيت را ناممكن ميسازد، بنابراين معرفت وهمي، كوري كامل است و هم پيوسته حقيقت را با جايگزيني تصوير شبه گونه شيئي را به جاي شئ واقعي، در پرده ميافكند.
بيمار وهمي، خود آفريدگار جهان جامعه و حوادثي است كه خود ميجويد. رويدادهاي گذشته وحال را با حال و خيال و آرزوهاي خويش در ميآميزد و از آميزش اين گونه «حقيقت» و «واقعيت» تاريخي را باز ميساز.
اينان بيشك بيمارند و رفتار و ذاتشان زرد آنچنان كه سيرتشان سخت به صورتشان رنگ ميزند. آري برادر، اينان سخت بيمارند و سيستمها را نيز به وهم و كذب خود ميآلايند.
براي داشتن ساحتي اخلاقي در عرصه سياست بايد طرد كرد اين بيماران زرد را.