
ميري در واپسين ساختهاش آشكارا گامي رو به جلو برداشته و اينبار با اتكا بر فيلمنامه به نسبت خوب و دقيق «امير عربي»، فيلمي قصهگو و سرراست را به تصوير كشيده است. وي پس از آزمون و خطاهاي بسيار، براي نخستينبار موفق شده ساختمان فيلم را متناسب، هماهنگ و منطبق بر نيازهاي دراماتيك قصه و فيلمنامه بازسازي كند.
گرچه اينجا نيز تماشاگر با همان موضوع و كليشههاي پيشتر آزموده مواجه است. ناگفته پيداست عربي از منظري تازه و متفاوت به روابط پنهان زوجها و خردهخيانتهاي زن و شوهري پرداخته است. فيلمنامه سعادتآباد از همان آغاز بر پايه نام و نشانهها بنا شده و مخاطب بايد با دقت و هوشياري تمام، فيلم را دنبال كند. حتي گاهي نام شخصيتها به كنايهاي در محصول تازه ميري بدل شده است و مخاطب از اين بازي و بدهبستانهاي يكروند در طول فيلم لذت ميبرد و سعي ميكند هرچه بيشتر آنها را تشخيص بدهد و باز بشناسد. تماشاگري كه پاي «سعادتآباد» مينشيند، علاوه بر پيگيري داستان و كشف رازهاي شخصيتها، از اين حجم نشانهگذاريها سر ذوق ميآيد و شيوه پيشرفت و روايت فيلم برايش تازگي دارد. سعادتآباد در تشبيه به يك نقاشي سرد و سياه ميماند كه به ضرب و زور رنگهاي تحميلي و نچسب، آن را بزك كردهاند و با وجودي كه نبايد و نميتوان بر كارگرداني قابلتوجه ميري چشم بست، بيشترين گرما و پويايي فيلم، ناشي از فيلمنامه اثر و فضاسازيهاي رئاليستي آن است.
در وهله نخست، گزينش عنوان «سعادتآباد» براي فيلم طعنهاي به محل سكونت و وضعيت نابسامان آدمهاي آن است. خانوادههايي كه در خانه و زندگي همه چيز دارند، جز سعادت حقيقي. اينجا هم نام فيلم همان كاركردي را مييابد كه نام «شهر زيبا» بر فيلم «اصغر فرهادي»؛ هر دو زهرخندي به فضاي قصه و حال و هواي شخصيتها. در سعادتآباد نيز آدمها ناآگاهانه خوشي و آرامش را از خود ميرانند. اين مسئله را در همان دقايق آغازين فيلم به شكلي نمادين و با فرستادن دختربچه خانواده ميزبان به خارج از خانه ميبينيم. ياسي(ليلا حاتمي)، دخترش «شيرين» را نزد پرستار بچه ميفرستد و بدين ترتيب تنها شيريني زندگي را از خانه بيرون ميفرستند و زندگي از اين لحظه تلخ ميشود. چه بسا اگر شيرين در خانه ميماند، بزرگترها مجبور ميشدند محض ملاحظه حضور او، از دعوا و مرافعه بپرهيزند و مشكلاتشان را بيسر و صداتر حل و فصل كنند. آدمهاي سعادتآباد، انسانهايي تنها و كمحرفند كه ترجيح ميدهند خلأهاي موجود ميان خود و تعاملات اجتماعي را با موسيقي پر كنند. فيلم غير از سكانس پاياني، موسيقي متن ندارد اما تقريباً در اغلب صحنهها، موسيقي در پسزمينه از ضبط صوت پخش ميشود؛ آهنگهايي كه هم به لحاظ ريتم موسيقايي و هم كلام، مثل نام فيلم در تناقض با موقعيت شخصيتها هستند. از جمله آهنگ «همه چي آرومه، من چقدر خوشبختم» يا چند ترانه از خوانندگان لسآنجلسي. در فيلم بارها شاهد نماهاي نزديكي هستيم از دست كسي كه CD موسيقي در دستگاه پخش ميگذارد. فقط زماني كه زوجها از موسيقي ضبطشده استفاده نميكنند و خودشان آواز ميخوانند، آنچه را در دل و سر دارند، به زبان ميآورند. به خاطر بياوريد صحنهاي را كه محسن (حامد بهداد) از همه دعوت ميكند ترانهاي بخوانند و لاله بيمقدمه با خواندن ترانه «نفسكشيدن سخته...» كه براي همه (غير از همسرش) آشناست، همراهي و همخواني آنها را به كار ميگيرد.
با اين همه دوربين محمد آلادپوش روي تصاويري زوم و تأكيد كرده كه در واقع به نوعي اطلاعاتي جزئي از بحرانِ در پيش رو به تماشاگر ميدهد. مثل اولين نماي پس از عنوانبندي كه بر آينه شكسته ميز توالت گشوده ميشود و كمي بعدتر ديالوگ لاله (مهناز افشار) آن را توجيه ميكند: «آدم وقتي اون آينهرو ميبينه، ياد موبايل ميافته». به كارگيري رنگهاي متضاد در فيلم نيز برخي ديگر از نشانههايند. براي نمونه اشاره ميكنم به ديوارهاي سبزرنگ خانه، آبطالبي سبز و حتي غذاي چيني ياسي كه ملغمهاي از رنگهاست و سرانجام خردهشيشه هم به آن اضافه ميشود؛طعنهاي به ذات آدمهاي فيلم كه با وجود خوشرنگ و لعاببودنشان هر كدام به نوعي خردهشيشه دارند.
امتياز ويژه «سعادتآباد» آن است كه به رغم لوكيشن محدود و بسته فيلم، كارگرداني ميري در كنترل و اِعمال دكوپاژهاي خردشده و متنوع، نداشتن مكثهاي طولاني و پلانهاي كشدار، ضرباهنگي تند و تماشايي به فيلم بخشيده است. همينطور هدايت بازيگران و استفادههاي مناسب از قابليتهاي آنها، از ديگر موفقيتهاي اين فيلم ميري است. كارگردان سعادتآباد كه در تمام ساختههاي پيشين خود نشان داده بود مهارت عجيبي در تلفكردن ايدههاي خوب دارد، اينجا از سوژهاي تكراري و نخنماشده، فيلمي به يادماندني خلق كرده تا به اين جمله مشهور عينيت ببخشد كه «از يك فيلمنامه بد، يك كارگردان خوب هم نميتواند فيلم خوب بسازد ولي از يك فيلمنامه خوب، يك كارگردان بد هم ميتواند فيلم خوب بسازد». از اين منظر، سعادتآباد بيشتر اهميت مضموني مييابد تا ساختاري. امير عربي بيشك يكي از مؤثر و مهمترين فيلمنامههاي سينمايي را در ژانر اجتماعي و خانوادگي به ثبت رسانده است. از نقاط قوت و بارز فيلمنامه، ديالوگنويسي مثالزدني اوست. جملههايي كه از دهان شخصيتها ميشنويم در عين كارآمدي و نمود خلقيات هر فرد و حال روحي و روانياش، ادبياتي زيبا و روان دارند. جملهها سينمايي هستند و نيستند. براي فيلم و سينما نوشته شدهاند ولي شايد همه ما آنها را از زبان آدمهاي حقيقي جامعه هم شنيده باشيم.
بيش از اين ويژگي، تصويري كه «سعادتآباد» از طبقه خردهبورژواهاي تحصيلكرده ارائه ميدهد، اهميت دارد. با آنكه در ميان آدمهاي قصه، سعي شده در حجم اشتباهات و تصميمگيريها تعادلي برقرار باشد، آشكارا اين وزنه در سمت مردهاي فيلمنامه سنگينتر است. زنها باسوادتر، مستقلتر، نگرانتر و مسئوليتپذيرتر معرفي شدهاند. در هر دو گروه جنسيتي، فقط يك مخالف وجود دارد و جالب آنكه اين مخالفها در دو قطب ماجرا، زن و شوهري هستند كه در تقابل با يكديگر قرار دارند. علي (امير آقايي) علاوه بر اينكه با لاله (همسرش) درگيري دارد، با كل جمع نيز در كشمكش است و به لحاظ طبقه اجتماعي منافات دارد. او از طبقهاي ديگر به اين گروه پيوند خورده است.
بنابراين طبيعي است كه نتواند صميميت و بگو بخندهايشان را با يكديگر و به خصوص لاله درك كند و با آنها كنار بيايد. علي مردي متعصب و سنتي و البته عاشقپيشه و احساساتي است كه از دروغ واهمه دارد. برخلاف ديگران كه به خاطر منافع خود و راهگشايي به سوي خواستههايشان از بيان هيچ دروغي ابا ندارند يا دستكم به آنچه نيستند تظاهر ميكنند. علي تعصب خود را از همان سكانس خانه جديدشان و نظري كه درباره پردهها ميدهد اعلام ميكند. او ميان دوستانش، انگ بدبيني و شكاكبودن ميخورد چون به محفلي قدم گذاشته كه در آن جايي براي چنين مردهايي نيست و آنجا اسم دوستداشتن را ميگذارند «پارانويا». از طرفي لاله، زني جسور و بلندپرواز است كه علاقه شوهرش را به خود برنميتابد و با پنهانكاري و دروغگوييهايش، زندگي خود و ديگران را به بازي ميگيرد. كسي كه با عقايد لاله مخالفت كند، به ديوانهبودن متهم ميشود. او بيش از هر كسي به مانيفست زنها معتقد است. در حالي كه به نظر ميرسد حق با بهرام (حسين ياري) است وقتي در توجيه پنهانكاري لاله، خطاب به علي ميگويد: «تو هم يه چيزي ازش قايم كن» اما علي چه كند كه نميتواند مثل آنها باشد.
ديگران نيز هر كدام به نوعي گرفتار مسئلهاي هستند و دست هيچ كس پاك نيست. گويا در اين خانوادهها خوبي و پايبندي به اخلاقيات از تعريف درست و مشخصي برخوردار نيست و آدمها الزامي به رعايت آنچه براي ديگران ديكته ميكنند در خود نميبينند. به خاطر بياوريد يكي از نماهاي پاياني را كه محسن ابتدا رفتار علي را تحقير و به ديوانگي تعبير ميكند و درست چند دقيقه بعد از زنش ميپرسد: «با بهرام نيم ساعت تو بالكن چي ميگفتين؟» و باز دقايقي ديگر به دروغ نارضايتياش را از پرستار بچه اعلام ميكند و از ياسي ميخواهد دنبال پرستار تازهاي باشد!
در نظري كلي، ميتوان گفت بازي بازيگران، يكدست و خوب از كار درآمده است. امير آقايي، ليلا حاتمي و حسين ياري بهترين بازيهاي سعادتآباد را روي پرده به نمايش گذاشتهاند. آقايي از همان ابتدا با نگاه نافذ و نگرانش، حساسيتهاي يك مرد سنتي، مبادي آداب و تا حدودي خجالتي را القا ميكند. او كاملاً با نقش محولهاش عجين شده و حتي در صحنه پرخاشگرياش به لاله ميتواند تماشاگر را مجاب كند مردي كه به سختي در برابر دروغهاي شريك زندگياش تاب ميآورَد، در نهايت اينگونه از كوره درخواهد رفت. حاتمي و ياري نيز هر دو در اجراي خونسردي و آرامش و اداي ديالوگها خوب و موفقيتآميز عمل كردهاند ولي سه بازيگر ديگر فيلم اگر دچار ضعفهاي معمول بازيگري نيستند، آنگونه كه از آنها انتظار ميرفت در نقش خود حاضر نشدهاند.
بهداد اينجا نيز اسير اغراقهاي بيضرورت خود در بازيگري است كه نقش او را لوس و بينمك جلوه ميدهد. مثل دو صحنه از فيلم كه يك بار تلفني با ناخدا حرف ميزند و شانهها و انگشتان دست را غلو شده بالا مياندازد و تكرار ميكند: «نه، نه، نشد» و جايي ديگر وقتي رفتار جنونآميز علي را متذكر ميشود.
به هر حال سعادتآباد ميتواند كمكي باشد به تغيير ذائقه مخاطبان سينما و مرور برخي آداب اجتماعي و نكات اخلاقي ضروري كه در حال فراموشي هستند. هرچند در تماشاي اين فيلم نفسكشيدن سخت است، ولي شايد به قول ياسي: «گاهي وقتها يادآوري يه چيزهايي لازمه».