به عنوان نمونه بعضي از اصحاب سينما و برخي از كساني كه دستي در فيلمنامه نويسي و رمان دارند، بارها گفتهاند كه چرا ما نميتوانيم هر صحنهاي را نمايش دهيم يا هر چيزي را بنويسيم؟! البته در اين شكي نيست كه تعهد، الزاماتي هم به همراه دارد و براي هنرمند متعهد، خطوط قرمزي درست ميكند، اما حرف اصلي اينجاست كه تعهد، خودش هنرآفرين است و اصولاً هنر ناب و الهي از چشمه ايمان و تعهد ميجوشد. در اين باره ميتوان نگاه كرد به آثار هنرمنداني كه در دامان انقلاب اسلامي رشد كردهاند. اين آثار، هر چقدر متعهدتر بودهاند، چشمگيرتر بودهاند و هر چه از تعهد فاصله گرفتهاند، از روزهاي اوجشان بيشتر جدا شدهاند. آيا دليل ماندگاري آثار هنري اول انقلاب، چه در زمينه سرودهاي حماسي و چه در ساير زمينه ها، جز اين بوده كه هنرمندان ما آن زمان، اين آثار را متعهدانه و در كمال اخلاص آفريده بودند؟
علاوه بر اينكه تعهد، خودش هنرآفرين است، اين گمان را نيز دارم كه ميان دو مقوله تعهد انقلابي و تخصص هنري، رابطهاي از جنس خدمات متقابل برقرار است، يعني تعهد به تخصص كمك ميكند و بالعكس. هنرمندي كه نگاه متعهدانه به انقلاب اسلامي دارد، بغض دشمن در سينه دارد، نگاه مسئولانه به ماه و ستارهها دارد، مراقب اوضاع دوست و دشمن است، ياور ملت ايران و ولي فقيه است و دشمن امريكا و اسرائيل و صدالبته از كنار جنبش تسخير وال استريت كه بر پيكر نظام سرمايهداري، زخم نشانده، به راحتي عبور نميكند، براي جوشش هنري، هزار دليل دارد و از اين بيشتر، انگيزه دارد براي خلق هنر.
انصافاً دست و پاي چنين هنرمندي، در مقايسه با هنرمند بيتفاوت، نه فقط بستهتر نيست كه خيلي هم بازتر است، چراكه تعهد ولايي و روحيه انقلابي به هنرمند، شوق حركت ميدهد و ذوق كار و اين حركت، مسبب بهترين ابتكارات است. هنرمندي كه خودش را به بيتفاوتي زده است و احساس در صحنه بودن ندارد، در درجه اول به خودش ظلم كرده و به تخصص هنرياش. اين همه را نوشتم تا از شاعر متعهد و هميشه در صحنه انقلاب اسلامي، استاد عليرضا قزوه و به خصوص، آخرين سروده اين عزيز تشكر كنم. فرق قزوه با ديگران اين است كه خوب ميداند كي و كجا تعهد خود را خرج انقلاب اسلامي كند. اين طعنه قشنگ به دشمن اصل كاري كه وال استريت هم لابد كار سپاه قدس بود، به دل دوستداران انقلاب اسلامي خوش نشست. قزوه اگر متعهد نبود، نميتوانست چنين حماسهاي خلق كند. در اين مقام، آنچه بيش از تخصص شاعرانه، به مدد قزوه آمده است، تعهد انقلابي اوست. تعهدي زيبا و دوست داشتني كه هنوز هم قزوه را مسافر «قطار انديمشك» نگه داشته است. قزوه فقط يك شاعر نيست، بلكه يك شاهد است. شاهدي كه با شعر و كلمه شهادت ميدهد به حقانيت انقلاب اسلامي، البته براي جواناني مثل من، استاد عليرضا قزوه به يك دليل ديگر نيز محبوب و ستودني است؛ آن دليل اين است كه استاد، نه فقط از پيشرفت ديگران به ويژه جوانان علاقه مند ناراحت نميشود و احياناً احساس نميكند كه عرصه بر او دارد تنگ ميشود كه حتي اين قبيل جوانان را اگر شده با يك كامنت، پاي يك متن فلان وبلاگ، حمايت و تحسين ميكند. همين روحيه نيز به قزوه كمك بيشتري ميكند تا هرگز اسير حواشي نشود و به متن بپردازد، دشمن را بزند و از دوست حمايت كند. قزوه چه آن زمان كه سروده به يادماندني و هميشه تاريخي «مولا ويلا نداشت» را سرود و چه امروز كه بر پيكر نظام سرمايهداري زخم مياندازد، از جمله بهترين مصاديق خدمات متقابل تعهد و تخصص است. با اين همه خوب است قدر هنرمندان انقلابي مان را بيش از پيش بدانيم؛ هنرمنداني كه حرف دل اين ملت شهيدپرور را به بهترين و زيباترين وجه بيان ميكنند، هنرمنداني كه خودشان را بدهكار اين حزب و آن گروه نميدانند و فقط مديون خون شهدا ميدانند، هنرمنداني كه به جاي خواص، دل را فقط به« اشبه الناس به خميني» يعني خامنهاي بستهاند و هنرمنداني كه هنوز هم هر چه فرياد دارند بر سر امريكا ميكشند.
خوب است قدر اين عزيزان را بيشتر بدانيم و قضاوت مان را درباره ايشان گره نزنيم به زلف فلان برخورد و بهمان ديدار. باري دوستي گله كرده بود پيش من از اين استاد كه از طرف بسيج فلان دانشگاه دعوتش كرديم و نيامد و دل مان را شكست و ديگر مثل قبل دوستش نداريم و چه و چه. گفتم: قزوه هم مثل من و شما آدم است خب! او هم شايد گرفتار بوده. شايد درگير كارهاي شخصي بوده. يكي مثل قزوه با اين همه شوريدگي قشنگ و دلدادگي محجوب، گاهي چند شبانه روز قيد خواب و خوراك معمول ما را ميزند، تا حماسهاي بسرايد و حرف دلي بزند و دل اين ملت را خنك كند. اين قبيل قضاوت كردنهاي عجولانه و از سر احساس، مصداق بارز كفران نعمت است و حتماً دل هنرمندان انقلابي و متعهد ولايي را كمي تا قسمتي ميشكند. اتفاقاً ميخواهم بگويم كه از روي شكم سير، نميتوان هنر متعهد آفريد. هنرمنداني كه از راه ديگر ميروند و نسبتشان با تعهد يا كاملاً قطع است يا كم رنگ، گاهي به امثال قزوه طعنه ميزنند كه اين سرودهها حاكي از دل سير شماست. اتفاقاً پول و تعهد با هم نسبت عكس دارند.
هنرمنداني را ميشناسم كه روزگار دست تنگي، خوب مينوشتند و خوب ميسرودند و خوب فيلم ميساختند و خوب فيلمنامه مينوشتند، اما روزگاري كه دست شان به دهان مبارك رسيد، شدند اهل نق و براي انقلاب اسلامي كلاس گذاشتند و هنوز هم كلاس ميگذارند كه از ماه در برابر اين همه خفاش شبپرست، دفاعي جانانه كنند. گاهي كه بعضي از اصحاب هنر، به جاي دفاع از انقلاب اسلامي، فقط و فقط نق ميزنند و از زمين گرفته تا آسمان، از همه چيز و همه جا و همه كس گله دارند، نگاه كه ميكني، ميبيني، اتفاقاً اوضاع مالي شان، چه وضع مالي شخصي و چه وضع مالي هنري، اگر بيشتر از قزوه نباشد، كمتر هم نيست. پول متأسفانه نشان داده كه با تعهد نسبت عكس دارد، ليكن نسبت تعهد و تخصص، نسبتي مستقيم است. قزوه، سندي محكم براي اين ادعاست، اما از مخاطرات، برويم سر وقت خاطرات. يادش به خير! يك خط در ميان ميآمد فوتبال كيهان بچه ها. اولين بار همان جا بود كه از نزديك ديدمش. معمولاً هم لباس گرمكن نميپوشيد و به جاي كتاني، با كفش فوتبال بازي ميكرد و گاهي هم كه مثل اغلب شعرا، شيطنتهاي خاص خودش را داشت و وسط بازي، توپ را به جاي شوت سمت دروازه، سوت ميكرد حياط خلوت گرندهتل، صداي اميرحسين فردي عزيز را درميآورد!
بار چندمي كه در زمين گل كوچك كيهان بچهها ديدمش، اما شيطنت خودم گل كرد و يكي دو تا لايي به اين استاد مسلم شعر انداختم كه چپ چپ نگاهم كرد! بعدها نميدانم پاي كدام متن وبلاگم، آمد و كامنتي به تعريف گذاشت كه هوش از سرم برد. به خود باليدم تا با هزار و يك دليل، قزوه را دوست داشته باشم. آخرين سروده قزوه درباره اوضاع خرتوخر كاخ سفيد را اگر نخوانده ايد، حتماً چيزي را از دست دادهايد. كلمات شعر قزوه، در غزوه است، اما دنبال غنيمت نيست. مثل مرد ايستاده اين استاد، پاي تنگه احد انقلاب اسلامي. قزوه بر وزن غزوه است و مگر جز اين است كه امروز، پرچم دين رسول خدا، دست سيدعلي حسيني خامنهاي است؟ «آقا»ي ما سيدي از تبار عاشوراست و براي ما البته كه «حسيني» بودن رهبرمان موضوعيت دارد. در اوج فتنه بعد از خواندن يكي از سرودههاي قزوه بود كه دو دلنوشت نوشتم. اولي، آنچنان ديده نشد، اما دومي، خيلي صدا كرد؛ «چهارشنبه اتوبوسي كه...». بعد از خواندن آخرين سروده قزوه دوباره هوس همان اتوبوس كردهام... اين هم از خوبيهاي ديگر اين هنرمند ولايي است كه تعهدش را در وجود جواناني مثل من تزريق ميكند، هر چند كه بعد از آن لايي دوم، بدجوري با كفش رفت توي پايم!