
بعد از اتفاقات یک ماهه دولت، ابعاد جدیدی از اقدامات گروه موسوم به انحرافی به رسانهها روانه شد. شاید علت نپرداختن بدان، در ماهها و سالهای گذشته به حرمت شخص احمدینژاد بود و حتی بسیاری از اصولگرایان تلاش میکردند در فضای ذهنی خود و افکار عمومی حزبالله، چنین القا کنند که راه احمدینژاد از این گروه جداست (بهرغم اینکه احمدینژاد اصرار داشت که فاصلهای وجود ندارد) اما ورود به فضای جدید باعث شد که تبیین عرصه به عنوان امری لازم، در اولویت قرار گیرد. سؤال رازآلودهای وجود دارد و آن اینکه دولت احمدینژاد، با کارایی خوبی که از خود نشان داد، چرا علاقهمند به اموری است که برای نیروهای انقلاب قابلفهم نیست و چرایی و حتی چگونگی این امور را نمیتوانند به مخاطب بفهمانند. اکنون مشخص شده است که باند چند نفره که ارتباطات و جابهجاییها و انتصابات آنان به تابلویی گویا تبدیل شده در همه عرصهها ریشه دوانده است. تمرکز بودجه فرهنگی در دست آقای مشایی در سال گذشته به مثابه وزارت ارشاد، تمرکز آقای بقایی بر بخشی از اقتصاد و فرهنگ و سیاست خارجی، نمایندگان ویژه رئیسجمهور در سیاست خارجی، سرمایهگذاری خارج از کشور با عنوان مؤسسه ایرانیان، ورود به صنایع خودروسازی کشور، ایجاد بانک و... نمونههایی است که نشان میدهد بخشی از وظایف وزارتخانهها به باند مذکور منتقل شده است.
بنابراین باند مذکور با محوریت آقای موسوی در سرمایهگذاری و اقتصاد، بقایی در فرهنگ، سیاست خارجی و اقتصاد و آقای مشایی در دیپلماسی خارجی، فرهنگ، مهدویت و باستانگرایی، حلقههایی از یک دولت در درون دولت را تشکیل دادهاند. اشراف خوب احمدینژاد بر عرصههای مختلف کشور نشان میدهد که وی از این فضا بیخبر نیست بنابراین نمیتوان گفت که دولت نامرئی تشکیل شده به مثابه رقیب یا اپوزیسیون دولت اصلی عمل میکند بلکه احمدینژاد ریاست هر دو را به عهده دارد، اما از آنجا که اعتماد قلبی وی در کشور به افرادی کمتر از انگشتان دست میرسد، این دولت به مثابه «حیاط خلوت» یا «دولت نامرئی» عمل میکند. اتفاقاً همین دولت جدید بسیاری از شعارهای ارزشی احمدینژاد را در میدان عمل به چالش فراخواند و تناقضات و تعارضات را برملا ساخت.
احمدینژاد مدعی بود که هزینههای جاری دولت را کاهش میدهد اما همگان دیدند که همایشهای صوری و میلیاردی در شیراز و کیش، دانشگاه شهید بهشتی و سالن اجلاس سران نمیتواند با هدف تقویت بنیه اقتصادی کشور باشد. همه دیدند که احمدینژاد هر ساله به سازمان ملل میرود و فریاد بلند انقلاب را بر سر نظام سلطه صلا میزند و رسانههای آنان را علیه خودشان به کار میگیرد اما همین که دهانها برای تحسین باز میشد ناگهان، زیر آبیهای اطرافیان برای گفتوگو با امریکا از طریق امیر احمدی از واشنگتن پست سر درآورد.
فریاد نابودی صهیونیستها با دوستی با مردم اسرائیل خنثی شد و ادعای زنده کردن خط امام با «اسلامگرایی تمام شد» خدشهدار شد. بنابراین امروز سیاسیون حزب الله چنین قضاوت میکنند که در حوزه ارزشی و استکبارستیزی بین حرف و عمل نمیتوان جمع بست و احمدینژاد همه اینها را میداند و خوب میفهمد. اما آنچه وی را در این مسیر نگه داشته است چه میتواند باشد؟ قطعاً جز اعتقاد قلبی ایشان به چیزی که دیگران آن را نمیفهمند نیست. امروزه فضا به صورتی است که هر کس بخواهد در دولت مسئولیت بگیرد یا رشد کند، میداند چه کند و به همین دلیل است که اکثر دولتیان به رغم خدمت در نظام اسلامی احساس منزلت نمیکنند چون یا متهم به همراهی با باند دولتساز جدید هستند یا سکوت در برابر آن و همین مسئله آنان را به انفعال کشانده است اما هر کس بخواهد در دولت رشد کند، باید مورد نقد جدی حزبالله هم قرار گیرد.
در این صورت چون هر نقدی به مثابه خطی است که از هاشمی، لاریجانی و... خط میگیرد بنابراین هدفش زدن دولت است. لذا استانداری که ضعف مدیریتش به خطبههای نماز جمعه تهران کشیده شد، بعد از حل مسائلی برای باند اقتصادی جریان مذکور در شیراز به جایگاه معاون رئیسجمهور ارتقا مییابد. لذا امروز بسیاری از وزرا میدانند که دیگران بخشی از حوزه کاری آنان را در اختیار دارند اما سکوت کردهاند چون در غیر این صورت باید از دولت خارج شوند. فقط ایجاد یک رده اطلاعاتی- امنیتی مانده است که آن هم شاید بعد از فضای جدید ایجاد شود، شاید هم ایجاد شده باشد. قضاوت احمدینژاد و مصلحی درباره مرگ بن لادن با دو گزینه متفاوت و ادعای احمدینژاد مبنی بر داشتن اطلاعات دقیق در این زمینه میتواند این مسئله را محتمل کند.