مرتضی شعبانی متولد سال 1343 در یكی از روستاهای اطراف شهر تهران است. او سال 1365 بعد از یك دوره آموزش مقدماتی سه ماهه فیلمسازی به عنوان دستیار فیلمبردار وارد گروه تلویزیونی روایت فتح شد و تا پایان جنگ و بعد از آن همراه گروه كنار شهید آوینی بود. وی از افرادی است كه در زمان شهادت شهید آوینی همراه او بوده و ناگفتههای زیادی از آن لحظات در سینه دارد كه در مصاحبه با «جوان» بازگو میكند.آشناییتان با شهید آوینی و گروه روایت فتح به چه نحوی صورت پذیرفت؟در سال 65 چون من به عكاسی علاقهمند بودم و كار عكاسی انجام میدادم، یكی از دوستانم واسطه شد تا مرا به گروه روایت فتح معرفی كند. این گروه قبلاً تشكیل شده بود ولی از اوایل سال 65 فیلمهایش از تلویزیون پخش شد.با معرفی همان دوستم وارد گروه شدم و در دوره آموزش فیلمسازی با شهید آوینی آشنا شدم كه «بیان سینمایی» را برای ما درس میداد.فضای كلاس درس و برخورد شهید آوینی با شاگردانش چگونه بود؟فضا خیلی صمیمی و دوستداشتنی بود. افرادی كه در آنجا جمع شده بودند، همه از بچههای جبهه بودند. چهار، پنج نفر از نیروهای قدیمی گروه نیز شهید شده بودند، افراد جدید را از بین افرادی انتخاب كردند كه حداقل در یكی، دو عملیات شركت كرده بودند.برخورد آقا مرتضی آوینی خیلی صمیمی بود. یادم هست یكی از بچهها ایشان را استاد خطاب میكرد، شهید آوینی گفت: مرا استاد صدا نزنید، بگویید برادر آوینی.شهید آوینی درباره جنگ تحمیلی چه دیدگاهی داشت؟در كلاسها كمتر در مورد جنگ صحبت میشد چون همه بچهها بسیجی بودند و خودشان در جنگ حضور داشتند و از كسانی به شمار میآمدند كه معتقد به جهاد بودند، بنابراین بیشتر درباره مستندسازی صحبت میشد.ما ابتدا به چشم یك آدم سینمایی به ایشان نگاه میكردیم ولی هرچه بیشتر با شهید آوینی برخورد پیدا میكردیم و بیشتر میشناختیمش، شأن و منزلت ایشان در نظرمان خیلی بالاتر میرفت.چه ویژگیهایی موجب برجسته شدن شهید آوینی و اندیشههایش شد؟به نظر من در درجه اول اخلاص شهید آوینی بود. هر كاری میكرد حقیقتاً برای خدا بود. در بحث فیلمسازی شعارش «ما فیلم میسازیم كه مطرح شویم» نبود. احساس میكرد باید با فیلم مستند واقعیات را بیان كند و با اخلاص این كار را انجام میداد. به همین دلیل نیز كارهایش ماندگار شد، چه در مستندسازی، چه در نوشتن مقاله و... همگی ماندگار شدند.از كی ارتباط شما با شهید جدیتر شد؟در زمان جنگ ارتباط ما ارتباط تنگاتنگی نبود، چون چند گروه مختلف وقایع جنگ را فیلمبرداری میكردند و شهید آوینی نمیتوانست در همه گروهها حضور داشته باشد.من دستیار فیلمبردار، آقای دالایی و آقای محمد صدری بودم و بیشترین ارتباط را آنها با شهید آوینی داشتند. آقای آوینی آنها را توجیه میكرد كه چه میخواهد و از چه فیلم تهیه كنند.با هدایت ایشان بچهها فیلمها را میگرفتند و در اختیار شهید آوینی میگذاشتند، تدوین، صداگذاری و گویندگی را خود آوینی انجام میداد.از سال 70 و 71 كه روایت فتح با دستور مستقیم مقام معظم رهبری مجدداً شروع به فعالیت كرد، ارتباط تنگاتنگی با شهید آوینی پیدا كردم و به عنوان فیلمبردار كنارش بودم و تا زمان شهادت هم در كنار ایشان بودم.از فعالیتهای شهید آوینی در بعد از جنگ بگویید.بعد از جنگ ایشان مشغلههای زیادی داشت. مثلاً مسئولیت واحد تلویزیونی حوزه هنری، سردبیر مجله سوره و یكی دو جای دیگر هم بودند و نمیرسیدند كه خودشان همراه گروه باشند. به همین دلیل با راهاندازی سری جدید روایت فتح از چند كارگردان استفاده كرد و آنها كار میدانی را انجام دادند.چند سفر به این صورت انجام گرفت ولی كاملاً ناموفق بود، مجبور شد خودش دوباره كار را دست بگیرد و در سفرها حضور پیدا كند.در مجموعه شهری در آسمان و مجموعههای سوسنگرد، هویزه، بستان و خرمشهر خود آوینی حضور پیدا كرد و به صورت میدانی كار كارگردانی را انجام داد.چطور كار با كارگردانهای جدید ناموفق بود؟یك سفر به مشهد رفتیم كه تحت عنوان بسیجیان استثنایی صورت گرفت. شهید آوینی زمانی كه فیلمها را دید كاملاً ناامید شد. چون با چیزی كه در ذهن او بود خیلی فاصله داشت؛ چراكه ایشان فیلمی مانند «شهری در آسمان» یا «بار دیگر كربلا» كه بعد تدوین شد در ذهن داشتند. كارگردانهای جدید شاید با فضای روایت فتح آشنا نبودند. از طرفی خود جنگ جذابیتهای خاص خودش را دارد و بچههای جنگ حضور دارند و میتوان با آنها مصاحبه كرد. ولی بعد از جنگ دیگر آن محیط تغییر میكند، آنها هم توجیه نبودند كه چه كار باید بكنند.این شد كه اواسط سال 71 مجموعه بار دیگر كربلا، مرثیه شهادت و بعد شهری در آسمان را به صورت میدانی كارگردانی كرد و بالای سر فیلمبردار بود. آقای فارسی هم خیلی زحمت كشیدند و خیلی هم زمان برد تا به آن نتیجه مطلوب مدنظر خودشان رسیدند.برخی افراد كه مدتی برای روایت فتح كار كرده بودند، گلایه داشتند كه شهید آوینی از فیلمهایی كه آنها در شرایط سخت تهیه كرده بودند، استفاده كرده ولی نامی از آنها نیاورده است؟افرادی كه چنین صحبتی میكنند بعد از آوینی هم حضور داشتند و باید كارهایشان شاخص میشد، معروف میشدند و مردم با آنها ارتباط برقرار میكردند. بعد از آوینی چقدر موفق بودند؟ آیا توانستهاند چنین كارهایی بكنند؟ دیگران هم برای گروه روایت فتح زحمت زیاد كشیدند ولی فیلمهای زمان جنگ هرچه فیلم پخش شده با عنوان روایت فتح بوده است. هیچ وقت انسجامی كه در گروه جهاد وجود داشت، جای دیگری وجود نداشت. تا زمانی كه شهید آوینی در بین ما بود، همیشه در جشنوارهها اسم فیلمبردار به عنوان كارگردان نوشته میشد. شهید آوینی عقیده داشت فیلمبردار روایت فتح باید كارگردان هم باشد. در جشنواره مثلاً اگر فیلمبردار آقای مصطفی دالایی بود، نام كارگردان: دالایی، آوینی ذكر میشد. ما كه خودمان كار فیلم كردهایم، میدانیم كه تدوینگر، معمار فیلم است و حق كارگردانی هم دارد. به نظر من شهید آوینی آنقدر مقامش بالا بود كه حتی بگوییم كارگردانی كار را داشت، باز كملطفی كردهایم.افرادی كه بار اصلی فیلمهای روایت فتح را به دوش كشیدند مثل مصطفی دالایی، بخشی و... كه 70 درصد فیلمها را تصویربرداری كردند چنین ادعایی ندارند. چطور بعضی افراد چنین حرفی زدهاند.درباره اندیشه ولایتپذیری شهید بفرمایید، چقدر مطیع امر ولایت بودند؟شهید آوینی بعد از وقفهای كه در فعالیتهای روایت فتح افتاد، گفت: تنها چیزی كه موجب شد دوباره من پا به میدان بگذارم و كار فیلمسازی و روایت فتح را انجام دهم، فرمان خود حضرت آقا بود. این نشان از ولایی بودن ایشان است و اگر اخلاص در كار ایشان نبود این رنگ و بویی كه در كارهای ایشان میبینید هرگز حس نمیكردید. اكنون بعد از سالهای سال كه حدود 25 تا 30 سال از فیلمهای ایشان میگذرد، روز به روز آثارشان درخشانتر شده است و شخصیت خود ایشان، برای افرادی كه دنبال راه ایشان هستند، هر روز برجستهتر میشود. یادم هست شهید آوینی به آقای احسان رجبی نوشته بود «هرگز كاری برای غیرخدا نكن» چون شهید آوینی اهل عمل بود مطمئن هستم اگر حرفی را به دیگران توصیه میكرد، خودش حتماً به آن عمل میكرد.از لحظات آخر زندگی سید و نحوه شهادت ایشان برایمان بگویید؟صبح روز سهشنبه 18/1/1372 جمع شدیم توی روایت فتح، به همراه پرویز و یوسف وسایل را آماده كردیم و چیدیم داخل ماشین، بچهها یكییكی سر میرسیدند.احمد كوچكی، محمد جوانبخت، احمد شفیعیها، آقا حشمت و سعید قاسمی، ما باید با پرواز ساعت 10:30 شب خودمان را به اهواز میرساندیم. نیمه شب بود كه رسیدیم اهواز، شب را در مهمانسرای استانداری اهواز خوابیدیم.صبح یك پاترول از استانداری گرفتیم، راه زیادی در پیش داشتیم تا به فكه برویم. هرچه به فكه نزدیكتر میشدیم، آرامآرام آسفالت ته كشید. استراحت كوتاهی كرده و به سمت فكه حركت كردیم. نمیدانم چقدر از ظهر گذشته بود كه به فكه رسیدیم، به منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی، همان كانال معروف گردان كمیل، كمتر از دو ساعت تا غروب آفتاب مانده بود. خیلی وقت نداشتیم باید زودتر كار را شروع میكردیم، آقا مرتضی اشاره كرد دوربین را آماده كنیم.به سمت جایی كه به قتلگاه معروف شده بود به راه افتادیم، كنار سیمهای خاردار بودیم كه قاسم با صدای بلند گفت: «اینجا میدان مین است، خیلی با احتیاط حركت كنید، پشت سر هم پاهاتون رو جای پای نفر جلویی بگذارید، كسی خارج از ستون حركت نكند.» معارفوند پاهاشو گذاشت روی سیمهای خاردار تا بقیه عبور كنند.دوربین را روشن كردم. قاسم، سعید، احمد شفیعیها، یزدانپرست و احمد كوچكی وارد میدان مین شدند، آقا مرتضی اشاره كرد پشت سرشان حركت كنم. آقا مرتضی اصرار داشت قتلگاه را پیدا كنیم. میگفت من با آنجا كار دارم. آقا مرتضی میخواست از پشت از سروپاهای بچهها فیلم بگیرم. توی مسیر حركت، ناخواسته به یك معبر رسیدیم؛ معبری كه شب عملیات بچهها باز كرده بودند. در طول معبر تجهیزات به جا مانده رزمندهها و شهدا زیاد به چشم میخورد، كولهپشتی، اسلحه، خشاب، قمقمه، قوطی كنسرو و... همین راه نصف و نیمه غنیمت بود، راه را گرفتیم و ادامه دادیم تا جایی كه دیگر از معبر خبری نبود، ایستادیم یك مین والمری در فاصله نیم متری من بود و داشتم از آن فیلم میگرفتم.آقا مرتضی گفت چكار میكنی، اینكه ضدنوره، گفتم از پشت نور خورده، خیلی قشنگه. آقا مرتضی به سعید گفت چرا وایستادید بریم دیگه، سعید گفت در میدان مین باید با طمأنینه رفت آوینیجان. چند لحظه بعد به راه افتادیم. چند قدمی نرفته بودیم كه صدای انفجار گوشم را پر كرد، برای چند لحظه چیزی نمیشنیدم، آرامآرام زنگی در گوشم پیچید. روبهرو خبری نبود، به عقب برگشتم، دود و خاك ناشی از انفجار در هوا معلق بود. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده، پرسیدم كسی زخمی شده؟ پرویز پشت سر من بود، گفت: من، من زخمی شدم، باد ملایمی میوزید، گرد و خاك پراكنده شد، دیدم آقا مرتضی و سعید یزدانپرست نزدیك هم افتادهاند، صورت آقا مرتضی رو به ما بود، سعید را موج انفجار به پشت برگردانده بود. سعید قاسمی یا حسینگویان به زخمیها نزدیك میشد. همانطور كه نیمخیز بودم دوربین را روی شانهام گذاشتم و شروع كردم به فیلم گرفتن.سعید و معارفوند خیلی زود خودشان را به زخمیها رساندند. از داخل ویزور (چشمی) دوربین سعید را میدیدم كه چفیه را از دور گردنش باز كرد و مشغول بستن پای آقا مرتضی شد. متوجه شدم دوربین فیلم نمیگیرد. نگاهی به دور و برش كردم یكی از تركشها تیپ را سوراخ كرده بود. دوربین را كنار گذاشتم اصغر و یوسف هم رسیدند و اصغر مشغول عكاسی شد. آقا مرتضی و سعید هیچ كدام ناله نمیكردند حتی صدای یك آخ هم از آنها شنیده نشد.آقا مرتضی مرا صدا زد و گفت: مرتضی فیلم بگیر، آخر نمیدانست دوربین تركش خورده و چند لحظه بعد هم از هوش رفت. 40 دقیقه طول كشید تا از میدان مین بیرون آمدیم و به بیمارستان صحرایی مخبری در 30 كیلومتری فكه رسیدیم، اما آوینی به شهادت رسید.