منهای یک؛ فلسفه بشاگردچندی بود که جهادگران مفهوم اردوهای جهادی را در تبیین عظمت جنبش جهادی کشور نارسا میدیدند. اردوهای جهادی همدم دیرین جهادگران بودند، در جهاد با تکنوکراتهای دولت سازندگی و لیبرالهای دولت اصلاحات که سازندگی ایران را از رهگذر جهاد، ایثار و بسیج شوخی میپنداشتند. اردوهای جهادی بیشتر قد کشید، آن زمانی که وزارت جهاد سازندگی به دلایل کاملاً معلومی منحل شد و اردوهای جهادی شد خاکریز نبرد با لیبرالیسم. اردوهای جهادی تنها بار سنگین محرومیتزدایی از چهره ایران را بر دوش نمیکشید، بلکه خود مبدل گشته بود به خاکریز بزرگ سیاسی و فرهنگی در برابر هجوم سنگین ناتوی فرهنگی.از یک سو در برابر رخوت مدیران تکنوکرات که له شدن فقرا و مستضعفین زیر چرخدندههای سنگین توسعه اقتصادی را به راحتی له کردن یک مورچه تئوریزه میکردند، اردوهای جهادی ستون به سقف کپرهای روستایی میزد و از سویی دیگر ترویج روحیه اباحهگری، تنپروری و تنبلی و یأس مضاعفی که با شدت مضاعف در رگ و ریشه فرهنگ جامعه تزریق میشد، با ایثار و اخلاص جهادگران بسیجی پاسخی شایسته و محکم مییافت.میگویند همدم دیرین مجاهدان، باید ارتقا یابید. نخبگان جهادگر میگویند اردوهای جهادی وابسته به زمان و مکان است لذا باید کاری کنیم فراتر از زمین و زمان. این روزها که مسئله اصلی کشور به فرموده مولای مجاهدان، جنگ نرم است و در ایامی که خاورمیانه شدیداً بوی خمینی میدهد، همین روزهایی که خاورمیانه نام کشوری شده است که پایتخت آن جمهوری اسلامی است و بوی ظهور و ندای عبور و عطر حضور شامه اهل بصیرت را مینوازد، بر نخبگان جهادگر است تا جهادی نو دراندازند.فلسفه گرد آمدن 313 نخبه مجاهد در بشاگرد، درانداختن طرحی نواست مبتنی بر مقتضیات زمان. بنای آن داشتند این 313 نخبه که راهبرد حرکتهای جهادی را تبیین کنند. قرار است البته، تبیین مفهوم «حرکت جهادی» هرگز موجب غفلت از اردوهای جهادی نشود.
صفر؛ خرق عادتوارد فرودگاه که نه ایستگاه راهآهن جمهوری اسلامی در تهران که میشوم، شستم خبردار میشود که قضیه این همایش از قراری دیگر است. حضور سروقت چند صد نفر آن هم از نقاط مختلف کشور در محل قرار، اتقاقی کاملاً غیرطبیعی و غریب و عجیب است؛ جداً عادتم خرق شد! کمی نگران هم شدم که احتمالاً چه پوستی از سرمان قرار است کنده شود. اصحاب رسانه یکی یکی که از در میآیند و آماری میگیرند، همگی قیافهشان شبیه من میشود. انصافاً خبرنگاران خیلی هم تقصیر ندارند. عادت کردهایم به همایشهای سرکاری، بدون توجیه اقتصادی که سرجای خود بدون حتی توجیه عقلانی! هماندیشیهایی صرفاً جهت صرف ناهار یا صرفاً جهت اظهار وجود یا فقط به خاطر همانی که خودش میداند! بزرگداشت بزرگان، تقدیر از لوح تقدیر، گرامیداشت احترام...
یک؛ تا بشاگرددر آستانه حرکت یکی از بچههای رشت از جهادگر بودنم میپرسد و میشنود که خبرنگارم و تازه درد دلش باز میشود از دست خبرنگاران که تا حالا چند تا مصاحبه سرکاری ازش گرفتهاند و چاپ نشده است. رفقایش هم میآیند و دم میگیرند که فلان و بهمان و از نبود عدالت رسانهای و از شخصمحوری رسانهها به جای محتوامحوری میگویند و عدم توجه به شهرستانها که انصافاً هم حق میگویند...نظم چند صد جهادگر در سوار شدن و استقرار یافتن در قطار سقلمهای دیگر میزند به من که خبرهایی هست. چندی نگذشته که بحثهای داغ حول اردوهای جهادی شروع میشود. هماندیشی را از درون کوپههای قطار شروع میکنند. دو عامل در آسیبشناسی اردوهای جهادی در همین بدو امر بیش از همه مورد توجهشان است. یکی عدم شناسایی دقیق، پیش از آغاز سفر و دیگری عدم استمرار فعالیتها در یک منطقه.وقت نماز مغرب که میرسد، اهالی حی علی الجهاد، حی علی الصلاه سر میدهند و قامت میبندند. پایان نماز مغرب و عشا مصادف است با آغاز اخبار بیست و سی. اخبار دارد از فتنه 25 بهمن منافقین میگوید که مردم حاضر در ایستگاه به تبعیت از مجاهدان، دم مرگ بر سران فتنه میگیرند و فضای ایستگاه شدیداً میشود انقلابی. موضعگیری ناطقان مسکوت و خواص مردود و سیاسیون لب دوخته با اختلاف فاز یک سال و نیمه نیز دستمایه خنده مردم و نخبگان جهادگر است.بیست و سی، داغ دلها را تازه کرده. به قطار که برمیگردیم جهتگیری گفتوگوها سیاسی است. قطار شده است نمایشگاه بصیرت. آنچه که جهادگر جنوبی میگوید تفاوتی با مجاهد شمالی ندارد الا در لهجه. بروشورهایی توزیع میشود در قطار با موضوع حاجعبدالله والی. صفحهبندیاش بد جور توی ذوق میزند. مرحوم عبدالله والی به طور خلاصه معرفی شده است. کسی که بعد از کشف محرومیتهای بشاگرد، بین حضور در جبهههای جنگ و سازندگی بشاگرد دو به شک میشود و نهایتاً راه جماران را در پیش میگیرد. پیر خمین به او میگوید که جبهه شما امروز بشاگرد است. به بشاگرد بروید و آنجا انشاءالله یاران خوبی برای امام زمان(عج) تربیت خواهند شد. عبدالله والی هم برمیگردد بشاگرد و میسازد آنجا را و مرکزیت سازندگی را منطقهای قرار میدهد که خمینیشهر نام گرفته است. آن مسئول هماندیشی هم میگوید شأن نزولمان در بشاگرد همین است که با وی بیعت کنیم و الگو بگیریم. طولی نکشید که کاملاً فهمیدم شنیدن کی بود مانند دیدن!همین طور که مشغول بحث هستیم چند نفری در میزنند و وارد کوپه میشوند. اینقدر صمیمیاند که شک کردهام احتمالاً پیش از این جایی دیدمشان. هر سهشان بسیار رفیقند باهم. از شوخیهایشان معلوم است. میپرسم چند بار با هم اردوی جهادی رفتهاند که میگویند این اولین اردوی جهادیمان است که با همیم و اصلاً هماستانی نیستیم! اینها علاوه بر اینکه آبادگر هستند و منظماند و مرتب و تحلیلهای سیاسیشان یک است، بسیار صمیمیاند و باصفا. برای نماز صبح که بیدار میشویم هنوز در قطاریم و قطار باید چند ساعت دیگر بتازد بعد از بیست ساعت قطارسواری. به بندر عباس که میرسیم، با این خیال باطل که چیزی تا مقصد هماندیشی نمانده است، کمی ذوق میکنیم. البته به زودی فهمیدم که خیالی است باطل و با مینیبوس هفت ساعت دیگر به سمت شرق بندر عباس، به سوی سیستان و بلوچستان باید تاخت.هرچه به سمت بشاگرد میرویم، زمزمههای عبدالله والی بیشتر به گوش میرسد. اما تصور من از او همان است که بود. خدا رحمتش کند به خاطر خدماتش، اما اینها هم احتمالاً اغراق میکنند. اصلاً این بابا ظرفیت تبدیل شدن به نماد حرکتهای جهادی را دارد؟ اگر گستره خدماتش اینقدر وسیع است، چرا اینقدر غریب است؟نماز ظهر را در سالن کشتی حوزه بسیج میناب اقامه کردیم. حوزه بسیج ما در تهران طبقه چندم یک بیقوله است. اتاق هم کم دارد چه برسد به سالن کشتی! در محرومیت یکی به نفع بسیجیان تهران! روی دیوار جملهای نوشته که جگر آدم را خنک میکند: « بر محمد(ص) و پیروانش، بر علی(ع) و شیعیانش، بر فاطمه(س) و محبانش، بر حسن(ع) و عاشقانش، بر حسین(ع) و یارانش، بر خمینی و شهیدانش، بر خامنهای و بسیجیانش صلوات». چند سال پیش بود که در مراسم عزاداری بیت آقا این مدل از دعوت کردن ملت به صلوات را شنیده بودم. خیلی دنبالش بودم.
دو؛ ژنرالهای ساحل عاجی و سرداران ایرانیناهار را سرداری که اهل خراسان است پخش میکند. بعدها در خمینیشهر بشاگرد با یک طلبه ساحلعاجی که در ایران اردوهای جهادی زیادی را تجربه کرده مصاحبه میکنم و میخواهم که خاطرهای از اردوهای جهادی تعریف کند. محمد جارا میگوید تواضع ژنرال (سردار)های ایرانی به شدت تحت تأثیرش قرار داده. از غرور نظامیان دونپایه در کشورش میگوید و از همسفر شدنش با ژنرالهای ایرانی در اردوهای جهادی و تواضع و خاکی بودنشان.در مسیر میناب به سمت سردشت که میتازیم، کپرهای روستایی اگرچه تک و توک هستند، باز هم ولی توی ذوق میزنند. این پدیده زشت کی قرار است پاک شود از چهره ایران؟ بدتر از آن چادرهای سیلزدگان است. کمی صدای غرغر بچهها بلند شده که این چه وضعی است؟ راننده که با ما رفیق شده، میگوید: « تازه وضعمان خوب شده است. احمدینژاد خیلی از زیرساختها را درست کرده». دنگم گرفته یک جوری از زیر زبان اینها یک شکایتی، گلهای، چیزی بکشم بیرون بلکه دل خودم خنک بشود. از یارانهها که میپرسم پاسخش خیلی جالب است: «زندگی خیلی از روستاییها زیر و رو شده است. جوانهای روستا که تازه قدرت کار کردن دارند، در بهترین شرایط 40، 50 هزار تومان بیشتر درآمد ندارند. این یارانهها خیلی کمک است برای مردم» و بعد ادامه میدهد: « اینجا مردم خیلی وفادارند به انقلاب. خیلی قانعاند. چیز زیادی نمیخواهند». همین طور که دارم حرفهایش را میشنوم، جمله امام(ره) که روی تابلوی روستا نقش بسته است چشمم را میگیرد: «محرومان و مستضعفان، وفادارترین قشر به انقلابند» و «حقیقتاً این مستضعفان و محرومانند که استحقاق خدمت دارند».کم کم معنای محرومیت را دارم میفهمم. اردوی جهادی هرگز نرفتهام و از دور همیشه نگاهش کردهام. طعم کپر، زندگی در چادر، دستشویی صحرایی، تمام سال ارتزاق کردن از آب و خرما... باید در میدان بود تا فهمید. برای من که رنگ اردوهای جهادی و مناطق محروم را ندیدهام خیلی مایه تعجب است و برای بچههای جهادی نه. میگویند از این جا محرومتر هم دیدهاند.سردشت که میرسیم اذان را گفتهاند. وضوخانه را یک دختر خردسال نشانمان میدهد. بچهها یک سیب جایزهاش میدهند. او هم در جا به سختی سیب را گاز میگیرد. محلیها سردار را که میبینند بلافاصله چای میآورند و تشکر میکنند از حضور بچهها. چند دقیقهای نمیگذرد که کلی نوجوان بشاگردی گرد روحانی خوش تیپ کاروان را میگیرند. از توپ درب و داغونی که زیر پای یکیشان بود فهمیدم از فوتبال میآیند. اگرچه سردشت سالن ورزشی دارد اما ظاهراً کسی این بچهها را تحویل نمیگیرد که راهی زمینهای خاکی شدهاند.هوا تاریک است و تازه میخواهیم راهی خمینیشهر، شویم. جاده خاکی است. به قدری جاده ناهموار است که حال بعضیها منقلب میشود و نیازمند کیسه میشوند! حکایتی دارد این جاده. میگویند زمانی که مرحوم والی وارد این منطقه میشود هیچ راه ارتباطی ماشینرویی وجود نداشته و برای رسیدن به ربیدون و خمینیشهر باید 20 ساعت را از میان رودخانهها و درهها طی میکردند. بعدها مرحوم والی بعد از 3 سال پیگیری و نامهنگاری موفق به دریافت یک بولدوزر میشود و با بسیج مردم منطقه با بیل و کلنگ و بولدوزر به جان پستی و بلندیهای راه میافتد و جاده فعلی یادگار اوست.
سه؛ هدیه مقام معظم رهبری به جهادگران313 نفر که از مینیبوسها پیاده میشوند، انگار به اردوی راهیان نور در فکه یا بازی دراز آمدهاند. خاکریزهای طبیعی خمینیشهر، تلفیقش با سنگرها و فانوسهای مصنوعی که با سلیقه چیده شدهاند به شدت تداعیکننده فضای جبهههاست. با برخی از اهالی دفاع مقدس که همداستان میشویم میگویند بعد از جنگ تنها جایی که فضایش فضای جبهه بود، همین اردوهای جهادی است.بازار احوالپرسی و عکس یادگاری با رئیس سازمان بسیجیها، داغ است. با سردار نقدی همراه شدیم تا مقبره پنج شهید گمنام. خاطره ژنرالهای ساحل عاجی باز در ذهنم تداعی میشود. شهدای گمنام را هم عبدالله والی به خمینیشهر آورده است. بین راه سربند هم میدهند. اینجا هم دعوا سر سربند یا حسین(ع) است. مگر در خمینیشهر هم میشود شهید شد؟حاج امیر والی، برادر کوچکتر عبدالله والی برای خوشآمدگویی آمده است. وقت نبود که حرف دلش را بگوید. ولی پا جای پای اخوی گذاشته است. خوشحال است از حضور بچهها.مردم خمینیشهر مراسم استقبال برایمان گرفتهاند. سردار نقدی را که میبینند شعار میدهند: «بشاگرد بیدار است، از فتنهگر بیزار است». جامعه بصیر یعنی همین. از عمق روستا تا کف خیابان انقلاب، ملت ما آماده یک اشارهاند. بشاگردیها از راهپیمایی باشکوهشان در 22 بهمن هم میگویند و از این هم میگویند که چرا در رسانه ملی خبری و اشارهای به حماسه روستاییها نمیشود؟ خداوکیلی راست هم میگویند. اینکه جاده و مدرسه نیست که آقایان گرانشان بیاید! اینها که جاده و مدرسه وخانه و... هم نمیخواهند و خودشان روستایشان را آباد کردهاند و بابت زندگی در کپر هم خدایشان را شاکرند، توقع گزافی است انعکاس راهپیماییشان در رسانه ملی؟مراسم با صوت زیبای نوجوان بشاگردی که از محصولات والی است آغاز میشود. سردار نقدی قبل از مراسم، احترام نظامی میگذارد به بسیجیان نخبه.سردار نقدی، همه را با این جمله شوکه میکند: امام مجاهدان 313 چفیه به اضافه 313 هزار تومان پول را متبرک کرده و فرستاده است برای فرزندانش. مسئولان همایش به نقل از دفتر آقا میگویند که سابقه نداشته حضرتش این مقدار چفیه را آن هم در این مدت کم تبرک کنند. پیامش روشن است. چفیهها را پخش میکنیم. یکی از جهادگران بیش از همه گریه میکند. کاملاً منقلب است. نگاهش که میکنم میبینم همان مسیحی سابقی است که به تازگی مسلمان شده. میپرسم که با هزار تومانی آقا چه کار میکنی و میگوید به مادرش میدهد تا زندگیشان برکت بگیرد... محمد جارا هم شدیداً خوشحال است. میگوید این هزار تومانی را باید به ساحل عاج برسانم. حسین خان طلبه تایلندی هم. بچه بسیجیها هم که حال خودشان را دارند.
چهار؛ بسیار سفر باید به بشاگردشایعه شده است غذاها، غذاهای جهادی است! شایعه محقق میشود و شام نان و پنیر و حلوا شکری است. چند تا از خبرنگاران سوسول به شدت عصبانیاند. میگویند تا حالا بدون هواپیما جایی نرفتهایم. یکی دیگر میگوید خبرنگار عاقل با سپاه و بسیج که جایی نمیرود اینها اصلاً در فاز حال دادن به خبرنگارها نیستند و... اگر اینها یک روز را قرار بود در کپر بگذرانند...صبح سرکی که در خمینیشهر میکشم، تازه میفهمم عبدالله والی کیست. مسجد جامع، حوزه علمیه برادران، حوزه علمیه خواهران، مدرسه شبانهروزی پسران، مدرسه شبانهروزی دختران، سد، کارگاههای فنی و نجاری، احداث جاده، لولهکشی آب و برقرسانی به روستا و... 23 سال از عمرش راصرف خود کرده است. حقیقتاً چه کسی بهتر از عبدالله والی میتواند نماد حرکت جهادی کشور باشد؟ اغراق نیست. باید بود و دید. عبدالله والی را مردم بشاگرد، پیامبر بشاگرد میخوانند. خیلی محبوب است. کوچک و بزرگ عاشقانه دوستش دارند. باید احسنت گفت به این انتخاب دقیق. گفته بودم که این همایش حکایتش فرق دارد. بعد از سخنرانی سردار خراسانی 18 اتاق فکر شروع کردند به تدوین راهبردها. بحثها جدی است. تک و توک البته هستند کسانی که در حد همایش نیستند اما خیلی گماند بین خیل نخبگان. واقعاً نخبهاند. برای نظریهپردازی و تدوین چشمانداز حرکتهای جهادی جمع مناسبی انتخاب شدهاند. نکته اینجاست که فضا تهرانیزه نیست. متمرکز هم نیست و نمایندگان مجاهدان کل کشور جمع شدهاند در یکی از محرومترین نقاط ایران.سهم ما که کارگروه رسانه است انصافاً خیلی پر بار است و بحث جدی است. نکته اصلی اینجاست که مهمانان همایش، نخبگی را با جهادگری جمع کردهاند. سردار نقدی هم هر جا میرود از شکسته شدن تابوی غربیها یعنی تعارض علم و ایمان میگوید. از انتقاد اصلی نخبگان به کارگروهها که میپرسم میگویند که محورهای بحث کمی کلی است و وقت هم کم است. مسئولان البته میگویند این تنها آغازی است بر تشکیل مرکز مطالعات و هدایت راهبردی حرکتهای جهادی. در مسیر که برمیگردم، در زمین خاکی روستا، بچههای خمینیشهر مشغول فوتبال بازی کردن با توپ والیبال هستند. دعوتم میکنند به بازی. بازی که شروع میشود میبینم دوسه نفر بیشتر کتانی ندارند. چندتایی با دمپایی و چندتایی دیگر پابرهنه بازی میکنند. عباس یکی از پابرهنهها بود. خیلی حواسم بود که پای برهنهای را له نکنم...
پنج؛ سلام بر بشاگرددستاوردهای همایش جمعبندی شده است و باید برگردیم. رئیس بسیج سازندگی میگوید تا سه ماه آینده دستاوردهای همایش را جمعبندی میکنیم. راضی است. میگوید دو مرکز راهاندازی میکنیم. مرکز مطالعات را در قم و مرکز مدیریت را در تهران.با بشاگرد، با خمینیشهر خداحافظی نکردند نخبگان. حرکت که آغاز میشود دوباره باید از همان جادهای برگردیم که عبدالله والی ساخته بود. تفاوت ما و جاده با دفعه قبل این است که چاله چولههای جاده از دفعه قبل احتمالاً بیشتر شده است و ما هم معرفتمان به عبدالله والی.گزارش: محمدحسین حیدری