
ایزد مهرآفرین - تا به اینجای کار هنوز تنور بیست و نهمین دوره جشنواره فیلم فجر آنچنان که باید و شاید گرم نشده است، البته هنوز خیلی از فیلمها و فیلمسازان هستند که آثارشان در این جشنواره روی پرده نرفته است ولی اگر بخواهیم نگاهی گذرا به فیلمهای پخش شده در این چند روزه داشته باشیم باید بگوییم که همچنان ضعف فیلمنامه و نداشتن قصه خوب اصلیترین مشکل سینمای ایران است.
سیزده 59
(خداحافظ لنین)
سامان سالور بعد از فیلم «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین» در دومین تجربه کارگردانیاش سراغ فیلمی با موضوع دفاع مقدس رفته است. خب هم اینکه فیلمسازانی جوان و تازه نفس که خودشان تجربه زندگی در جنگ را داشتند پا به عرصه ساخت چنین آثاری گذاشتهاند به خودی خود ارزشمند و قابل تقدیر است ولی این دلیل کافی نیست برای وارد شدن به میدان ساختن چنین فیلمهایی. تازه بعد از تماشای سیزده 59 مخاطب متوجه میشود که سینماگران سینمای جنگ تا چه حد کار سختی دارند.
قصه سیزده 59 روایتگر زندگی سیدجلال یکی از فرماندههای زمان جنگ است که بعد از 20 سال که در کما بوده به ناگاه از کما بیرون میآید. زمان، مکان و آدمهای امروز با دورانی که سیدجلال در آن زندگی میکرده کلی تغییر کرده است. زنش فوت کرده و همرزمانش هر کدام به گوشهای خزیدهاند. «صابری» همرزم و دوست قدیمی سید با پیشنهاد دکترمتخصصش برای اینکه سید دوباره دچار شوک ناشی از دست دادن همسرش نشود، تصمیم به بازسازی آن دوران میکنند. سیدجلال در ابتدا متوجه تغییرات نمیشود ولی بر اثر یک اتفاق از بیمارستان خارج میشود و با دیدن آنچه در جامعه امروزی میگذرد دچار یک شک میشود.
داستان کلی فیلم شباهت زیادی به فیلم خداحافظ لنین (ولفگانگ بکر) دارد. در این فیلم مادربزرگ پیری به «کما» میرود و در مدت زمانی که او در ایام بیخبری است تحولات غیرمنتظرهای صورت میگیرد. دیوار برلین در هم شکسته میشود و در پیاش اتحاد دو آلمان و باقی قضایا!
«سیزده 59» در ساختار فیلمی پر اشکال است. از کلیگویی در مورد بازی بد بازیگران که پرهیز کنیم، بزرگترین مشکل، عدم باورپذیری و غیرمنطقی بودن رویدادها و حوادث فیلم است. فرماندهی که 20 سال در کماست بعد از به هوش آمدن با اینکه با دوربینهای متعددی کنترل میشود به راحتی از بیمارستان خارج میشود، بدون اینکه کسی بتواند پیدایش کند. او با دو عصای زیر بغل اثر تلوتلوخوران کل تهران و اتوبانهایش را زیر پا میزند و در نهایت به پاتوق دوست قدیمیاش در بالای یک تپه میرسد. فیلم سراسر از شعار و دیالوگهای تکراری است. در کل سیزده 59 پیشرفتی در کارنامه سامان سالور به حساب نمیآید که هیچ، به نظر عقبگردی است نسبت به فیلم قبلیاش.
آفریقا
(هیچ وقت راجع به مادر من این جوری حرف نزن)
هومن سیدی را شاید همگان به خاطر بازیاش در فیلمهای سینمایی بشناسسند ولی دغدغه اصلی این بازیگر، کارگردانی است. سیدی در حوزه فیلم کوتاه با ساخت چند فیلم خوب درخشید و نشان داد که کارگردانی نسبت به بازی برایش مسئله جدیتری است.
«آفریقا» داستان سه جوان بزهکار است که دختری را گروگان میگیرند و به ویلایی در لواسان میبرند تا برادرش که به سعادت، صاحبکار آنها بدهکار است پولش را پس بدهد. چند روز میگذرد و از برادر دختر خبری نمیشود و گروگانگیرها تصمیم دارند دختر را به قتل برسانند.
این فیلم که در بخش سینما ویدئو رقابت میکند، نظرات متفاوت و متضادی را در بین نویسندگان و منتقدان برانگیخت. منتقدان فیلم را فاقد داستان جذاب و پرکشش میدانستند و اینکه این فیلم چیزی بیش از اتفاقی که در صفحه حوادث روزنامهها وجود دارد، نیست. دیگر ایراد منتقدان به این فیلم به مدت طولانیاش بود که میگفتند این فیلم میتوانست یک فیلم کوتاه 20 دقیقهای باشد.
همچنین عدهای ساختار آفریقا را کپی از فیلمهای امریکایی میدانستند و اینکه این فیلم دستاوردی برای سینمای بومی ما نخواهد داشت؛ موردی که خود سیدی در کنفرانس مطبوعاتی اعتراف کرد که تحت تأثیر سینمای جارموش است.
در طرف مقابل موافقان، فضاسازی خوب، بازیهای روان بازیگران، ساختار مدرن و کارگردانی جسورانه را از مزیتهای این فیلم دانستند.
آفریقا یک درام اجتماعی است درباره زندگی جوانهای امروزی که دور و اطرافمان به راحتی میشود پیدا کرد؛ جوانهایی که به خاطر کمبودهای فرهنگی و اقتصادی جامعه به چنین روزی افتادند.
فیلم با داستانی که داشت میتوانست یک فیلم انتقادی با رویکرد نقد اجتماعی باشد ولی فیلمساز کوشش چندانی برای این کار نمیکند. گرهها و نشانههایی که در فیلم وجود دارد، هیچ وقت برای تماشاگر باز نمیشود. مثل زن همسایه که در چندین صحنه دیده میشود؛ بیدلیل میآید و میرود. گرچه نقطه قوت فیلم را باید در بازیهای خوب فیلم جستوجو کرد. آزاده صمدی همسر کارگردان بازی خوب و تأثیرگذاری دارد. جواد عزتی با شخصیت خاصی که دارد لحظات زیادی بار ریتم کند فیلم را بر دوش میکشد، ولی بهترین بازی را باید از آن شهاب حسینی دانست. شهاب حسینی در این فیلم نقش جوانی کمحرف، تو دار و زخم خورده را دارد؛ شخصیتی که اصلاً حرف نمیزد. تنها جملهای که در طول فیلم گفت صحنهای است که دختر به مادر او توهین میکند و حسینی با سیلی زدن به دختر میگوید:«دیگه هیچ وقت راجع به مادر من این جوری حرف نزن». مشخص است حرف نزدن تمهیدی است که نویسنده، کارگردان و بازیگر کوشش کردهاند انجام دهند تا اینکه این نقش، نقش ویژه و منحصری از کار دربیاید.
ورود آقایان ممنوع
(شوخیهای کلامی همین)
این فیلم رامبد جوان با حواشی و جنجالهای زیادی وارد جشنواره شد. در ابتدا صحبت از سانسور و حذف این فیلم بود. این فیلم که قبل از جشنواره پروانه نمایشاش را گرفته بود، قبل از ایران در آلمان اولین بار روی پرده رفته است.
داستان ورود آقایان ممنوع در دبیرستانی دخترانی میگذرد که مدیری سر سخت و خشک دارد و برای رقابت در المپیاد شیمی دانشآموزان خود را آماده میکند. دبیر شیمی دچار حادثه میشود و خانم مدیر که از مردها متنفر است حاضر نیست یک دبیر مرد برای تدریس به این مدرسه بیاورد ولی در نهایت با ورود دبیرشیمی جدید به این دبیرستان اوضاع و احوال در این مدرسه دستخوش تغییرات زیادی میشود.
ورود آقایان ممنوع نسبت به فیلمهای دیگر چارچوب فیلمنامهای بهتری دارد البته ضعفهای متعددش هم به جای خود. دلیلش هم داشتن یک فیلمنامهنویس با سابقه به اسم پیمان قاسمخانی است؛ نویسندهای که عامل اصلی حضور پرسوناژ نچسبی به نام بهاره رهنما در فیلم است.
ظریفی میگفت اگر از بعضی از فیلمهای سینمای ایران شوخیها و تیکههای جنسی را بردارید، این فیلمها هیچ چیز دیگری ندارند. «ورود آقایان ممنوع» هم از این دست فیلمهاست، درست مثل «سن پترزبورگ» کار قبلی قاسم خانی، قصه این فیلم هم براساس تفاوتهای جنسیتی نوشته شده است. شوخیهای کلامی زیاد که فقط چون در این موقعیت قرار میگیرند برای تماشاگر خندهدار است وگرنه هیچ دستاورد دیگری ندارد. فیلم آنقدر فیلم جدی نیست ولی با توجه به موضوعی که دارد میتواند حساسیتهای زیادی را برانگیزد. شوخیهای زیاد جنسی و نگاه اروتیک به مسائل جامعه میتواند بزرگترین ایراد فیلم باشد.
فرزند صبح
(هیچ)
یکی از پرسروصداترین و جنجالیترین پروژههای سینمای ایران. از زمان خبر ساخت این فیلم جنجال و حواشی دور وبر این فیلم بود. زمانی بر سر انتخاب بازیگرانش و زمانی دیگر بر سر بودجه و زمانی دیگر تدوین و مونتاژ فیلم، البته همه این حواشی به خاطر این بود که این فیلم درباره شخصیت بزرگ تاریخ معاصر جهان امام خمینی(ره) بود.
فرزند صبح داستان زندگی و بیشتر مقطع کودکی امام(ره) است. چیزی بیشتر در مورد داستان این فیلم نمیشود گفت، چون چیزدیگری ندارد.
اگر فیلمی را از روز اول این جشنواره بتوان نام برد که همه منتقدان متفقالقول در موردش نظر بد داده باشند، فیلمی نیست جز «فرزند صبح». فیلم یک شکست تمام عیار است و چیزی در حد یک فاجعه. حالا میشود فهمید این همه اصرار افخمی برای حذف نامش از تیتراژ این فیلم به چه دلیل بوده است. خودش بهتر میداند که چه کرده است.
بهترین جملهای که راجع به این فیلم میشود گفت هیچ است. فرزند صبح بیشتر شبیه یک کلیپ تصویری است تا یک فیلم. قصه، درام، قهرمان، ضد قهرمان و دیالوگ، هیچ چیزی در این فیلم نیست. مگر چند فیلم قرار است در مورد شخصیت امام ساخته شود که این طور سوژه به این خوبی به هدر میرود.
فرزند صبح فاقد هر احساسی است. یک ساعت از فیلم گذشته و هنوز مخاطب چیزی دستگیرش نشده است. اصلاً نمیداند قصه چیست. کلی قصه فیلم این است. کودکی در برفها مشغول بازی و قایم باشک است.
«فرزند صبح» جدای از همه ضعفهای فیلمنامهای و ساختاری که در کارگردانی دارد، در گاف دادن یک شاهکار به تمام معناست. در لانگشاتی که مربوط به سال 1279 است و از عبور کاروان گرفته شده جادهای دیده میشود که ماشینهای متعدد در حال تردد هستند. در جایی دیگر دکلهای بزرگ برق در اطراف جاده روستا به وفور دیده میشود. اما شاهکار همه گافها، صحنهای است که دوربین وارد اسطبل میشود و ریل تراولینگ سه متر همانجا برای خودش در وسط کادر افتاده است.
فرزند صبح بیشک بدترین فیلم افخمی و همچنین بدترین فیلمی است که تا به امروز در جشنواره بوده است.
بقیه حرفها هم بماند برای زمان اکران عمومی این فیلمها.