کد خبر: 436760
تاریخ انتشار: ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۸:۰۰
گزارشي از موزه عبرت ايران
سمانه صادقي | بهمن ماه است و آسمان ابري و گرفته و اين تيرگي آسمان خصوصيت زمستان است و اين سردي و گرفتگي هوا تاثيرش را بر روي روابط انسان‌ها هم گذاشته و خيابان پر است از آدم‌هايي كه با عجله و بي‌توجه به اطراف با چهره‌هايي گرفته و عبوس در رفت و آمدند. اما تنها يك زمستان بود كه براي مردم همانند بهار بود و همه را به تحرك و شادي وا‌داشته بود و آن بهمن ماه سال 57 بود. بهمن ماهي كه در آن ملت ايران خودش را رها احساس كرد. بگذريم، دم غروب است و هوا كم‌كم رو به تاريكي مي‌رود در راه رفتن به موزه عبرت هستم. پيش‌زمينه فكري‌ام از اين مكان خلاصه مي‌شود به خاطرات زندانيان سياسي دوران قبل از انقلاب كه هر ساله با آغاز دهه فجر از تلويزيون پخش مي‌شود! به راستي همه مي‌دانيم اينان در آزادي كشورمان از چنگال رژيم شاهنشاهي نقش بزرگي داشته‌اند اما جالب است كه تنها با آمدن ماه بهمن به يادشان مي‌افتيم! بيشتر مقصودم با اهالي رسانه است كه تنها در اين ماه با به تصوير كشيدن خاطرات آن دوران و ساخت سريال‌هاي مناسبتي براي اين ايام و پخش سرودهاي انقلابي آن روزها سعي مي‌كنند نسل جوان را با رشادت‌هاي جوانان آن روزگار براي رهايي كشور، آشنا كنند. اما آيا اين آشنايي ده روزه براي نسل امروز، نسلي كه هر روزه و هرساعته از سوي ماهواره و اينترنت بمباران فكري و فرهنگي مي‌شود كافي است؟درگير اين افكار به راهم ادامه مي‌دهم و در اواسط كوچه شهيد يارجاني، به در آهني بزرگ و سبز رنگي مي‌رسم. فكرم متمركز نيست، با ديدن ديوارهاي ساختمان كميته مشترك دچار هيجان اضطراب‌آلودي مي‌شوم. در بدو ورودم، ديوار كناري حياط كه نسبتاً بلند هم هست، نظرم را جلب مي‌كند. ديوار با شماره‌ها و گاهي با پلاك‌هاي فلزي مشخصات فردي منقوش شده است. با راهنمايي كه تمام اعضاي خانواده‌اش (پدر، مادر، خاله و مادر‌بزرگ) روزگاري را در اين مكان گذرانده‌اند، همراه مي‌شوم. وي درباره ديوار ياد‌بود توضيح مي‌دهد كه قرار است به زودي تمام آن شماره‌ها به صورت پلاك‌هاي فلزي در‌بيايند و كتابخانه‌اي فلزي از اسامي افرادي كه روزگاري در اين ساختمان زنداني بوده‌اند تهيه شود.از حياط پشتي ساختمان وارد زندان مي‌شوم. راهنما توضيح مي‌دهد كه زندانيان هم با چشمان بسته از همين ورودي داخل زندان شده‌اند. با ورودم به داخل ساختمان شكنجه‌گاه سرماي هوا هم شديدتر مي‌شود. داخل ساختمان از فضاي بيروني سردتر است. تمام وجودم از سرماي محيط مي‌لرزد. شايد اين هم يكي از تكنيك‌هاي معماران آن است. ارتفاع در ورودي تا زير زانو مي‌رسد و در هنگام ورودم به شكنجه‌گاه اگر راهنما در موردش تذكر نداده بود حتماً پايم به آن گير كرده و به داخل اتاق افسر نگهبان پرت مي‌شدم. دست‌هايم مي‌لرزند، لرزشي كه نمي‌تواند از سرماي هواي باشد، اين فضاست كه به نوعي سرما و دلهره را به انسان منتقل مي‌كند. پس از گذشتن از اتاق افسر نگهبان وارد ايوان طبقه اول مي‌شوم. اولين تصويري كه با ديدن آن نرده‌هاي دوار و متصل به هم به ذهن مي‌رسد، يك قفس است كه راه به جايي ندارد. معماري ساختمان با حياط و ايوان‌هاي مدور و نرده‌هايي كه تا بالاي ساختمان كشيده شده‌اند، بر روح و روان تأثير مي‌گذارد. به يكباره تصاوير آن دوران و زندانيان در ذهنم نقش مي‌بندد. زندانياني كه توسط شكنجه‌گران دور اين ايوان دوانده مي‌شوند و چشماني كه پر از درد و فرياد و سرهايي كه گيج از اين شكنجه‌ها و كابل خوردن‌ها بود و پاهايي كه رمق و توان برداشتن يك قدم را هم نداشته‌اند.با آنكه راهنماي موزه مي‌گويد جاي پاها را شسته‌ايم و ديگر اثري از خون‌هاي خشك شده روي كف ايوان نيست، باز هم گويي بوي خون به مشام مي‌رسد. به راستي آن بزرگ‌مردان و بزرگ زنان زماني كه در اين ايوان‌ها دوانده مي‌شده‌اند در دل به چه مي‌انديشيده‌اند؟ زماني كه آنان را با خودم و انسان‌هاي امروز مقايسه مي‌كنم به خود مي‌گويم آنان در برابر اين شكنجه‌ها چطور مقاومتي داشته‌اند كه تسليم نشده‌اند؟ با آنكه در اينجا تنها يك نظاره‌گر هستم اما ديدن وسايل شكنجه و خواندن شرح انواع شكنجه‌هاي آن دوران و با آنكه تنها تصويري ذهني از اين شكنجه‌ها را در ذهن دارم وجودم به لرزه مي‌افتد.به راستي آيا كساني كه در اين شكنجه‌گاه‌ها روزهايشان را گذرانده‌اند باز هم باگذشت سال‌ها سري به اين مكان مي‌زنند؟ حتي يادآوري چنين خاطراتي هم دردناك است. همراه با راهنماي موزه به سلول‌هاي انفرادي مي‌رسيم. سلول‌هايي بسيار تنگ و سياه با پنجره‌هايي كوچك در بالاي ديوارها كه عملاً نوري را به داخل نمي‌تابانند. سلول‌ها به زيلويي فرسوده در كف‌ مزين شده‌اند و نوشته‌هايي از زندانيانشان بر ديوار. با خود مي‌گويم اين سلول‌ها شاهد چه صحنه‌هاي دلخراش بوده‌اند. ترس‌هاي قبل از شكنجه هراس از اينكه نوبت شكنجه چه كسي رسيده و اگر زير شكنجه كم بياورد، و بدن‌هاي نيمه جاني كه روي اين زيلوها افتاده‌اند، خونابه‌هايي كه زمين را رنگ كرده، ديوارهاي بلندي كه صداي فريادها و ناله‌ها را در خود جا داده و همدم و همراه آن مردان و زنان مقاوم بوده‌اند. نگراني از خانواده‌هايشان كه بي‌خبر از سرنوشت‌شان هستند و...چه شب‌هايي را تا به صبح در تنهايي با خداي خود راز و نياز كرده‌اند و تنها گوش شنوايشان و همدمشان در اين اتاق‌هاي سرد و خفه، خدا بوده و ديوارهاي سرد و بي‌جان سلول. اينان تمامي آسايش و امنيت خانه‌هايشان را در اميد به آبادي و آزادي ميهنشان ديده بودند و عليه ظلم به پا خاسته و ايستادگي‌ها كرده‌اند تا نسل آينده كشور روي آسايش ببيند. آنان آن روزهاي سخت و جان‌فرسا را تاب آوردند تا من و شما به راحتي آن ايثارها را به دست فراموشي بسپاريم.اين روحيه بالا و قلب‌هاي پراميد را تنها مي‌توان در آن روزگاران يافت و در دوران دفاع مقدس. زنداني سياسي هم اگر بود زنداني سياسي آن دوران بود. زندانيان امروز كه زندان رفتنشان مثل رفتنشان به تعطيلات است...بايد گفت كساني كه اين ساختمان را براي شكنجه مبارزان انقلاب انتخاب كردند به همه جوانب انديشيده و تخريب روحيه افراد را در نظر داشته‌اند. اما تنها مسئله‌اي كه به آن توجه نكردند اميد و آرمان‌هاي اين مبارزان راه حق بوده. آنان هر چه شيوه‌هاي نوين‌تر شكنجه را به كار مي‌گرفتند و بر روش‌هاي سركوب خود مي‌افزودند نتوانستند به روح بلند آن بزرگ‌مردان و زنان دست يافته و خدشه‌اي به آن وارد كنند. به بازديدم ادامه مي‌دهم و به سلول‌هايي مي‌روم كه زماني روحانيون بزرگ زماني را در آنها به سر برده‌اند. با وجود آنكه وجود چنين شخصيت‌هايي در زندان بر مريدان و دوستداران آنها در خارج از زندان دشوار بوده اما به نظرم براي هم‌بندها و هم‌سلولي‌هايشان نعمت و تسلي‌بخش روحشان بوده تا در برابر شكنجه‌هاي مزدوران رژيم ايستادگي كنند.هوا ديگر كاملاً تاريك شده و سلول‌ها سياه‌تر شده‌اند و نرده‌هاي سپيد در فضا خودنمايي مي‌كنند و در حوض دايره‌اي شكل حياط مي‌درخشند. همه جا آرام است و در سكوت، گويي سال‌هايي پر از هياهو و اضطراب و دغدغه ظلم و سركوب، ساختمان را هم خسته كرده است. گويي همه چيز در خواب فرو رفته و آرامشي ابدي يافته. صداي فريادهاي زندانبان‌ها، فحش‌هاي شكنجه‌گران، فرياد و فغان دليرمردان و زنان زمانه و ناله‌هاي شبانه و... همگي بر آجر آجر ساختمان كميته مشترك نقش بسته است. مثل يك زنداني كه آزادي او را اعلام كرده‌اند از ساختمان موزه خارج مي‌شوم. ديگر هوا سرد نيست. محكم و استوار روي زمين قدم برمي‌دارم. انگار من هم در اين زندان سال‌ها در بند بوده‌ام. در راه بازگشت به زندانياني مي‌انديشم كه با چشم‌هاي بسته به اين ساختمان آورده مي‌شدند و پس از تحمل شكنجه تمشيت‌گرها از اين در عبور كرده‌اند، كه در زمان آزادي چه انديشه‌اي در سر داشته‌اند؟تصميم داشته‌اند نخستين بار كدام عزيزشان را ملاقات كنند بوده‌اند كساني كه هرگز از اين در خارج نشده‌اند و رنگ آزادي را نديده‌اند و در دنياي ديگر به آزادي رسيده‌اند. براي من بهمن امسال رنگ و بوي ديگري دارد، رنگين‌تر از هر سال.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار