
«همه ماجراها بالاخره از یک جایی آغاز میشود. این ماجرا هم تا این جایش هنوز فرق زیادی با ماجراهای دیگر ندارد، به همین دلیل محکمهپسند از یک جایی شروع میشود.»
ماجرای مجموعهداستان «از خواب میترسیم» هم از نوع روایاتی است که میخواهد با نگاهی به گوشههایی از زندگی ماشین زده امروزی آغاز شود. نگاهی تازه به انسانهایی که در شهر یا روستا با دلمشغولیهای خود دست و پنجه نرم میکنند.
از بیست و شش داستانی که در مجموعه «از خواب میترسیم» میتوانیم بخوانیم شاید همه داستان نباشند و تنها تصویری از شخص در چنبره روزمرگی ها ارائه میدهند. تصویری از تجربه نویسنده در جامعهای که سایه تعارضها و تفاوتهای اجتماعی تا حد زیادی بر آن حاکم است و به همین دلیل ورود به این داستانها شاید در آغاز با طنز تلخ آمیخته میشوند، اما در پایان ذهن خواننده آن کدر و ناامیدکننده نیستند.
آنچه در بیان داستان های خورشاهیان بیش از هر عنصری حاکم است، لحنی ساده تا حدی عامیانه است که شاید به تجربه او در نویسندگی برای گروه سنی نوجوانان برمیگردد و شاید به همین خاطر دوریها، نزدیکیها، آشتیها، قهرها بیشترین عناصری هستند که از زبان قهرمان داستان که اول شخص است، از سوی او روایت میشود.
در داستان اول «من و لیلا دنیا را بزرگ کردیم»، داستان از خرید آپارتمان آغاز و به دیدار دو دوست قدیمی میرسد یا در داستان تابلو رنگ و بویی حسی را میتوان دید. تابلویی که در گذر زمان دوری انسانها از یکدیگر را گوشزد میکند.
در داستان سوم یعنی «از خواب هم میترسیم» نویسنده از واقعگرایی به جریان سیال ذهن پناه میبرد و پس از آنکه خواننده را از دنیای ذهن راوی آگاه میکند به این نتیجه میرسد که گاهی خواب انسان نیز واقعی است. در رگهای او میدود و اسیرش میکند تا جایی که حس میکند آنچه در بیداری میبینی خواب است و این یکی از وجوه تمایز این داستان با سایر قطعههای این مجموعه است که روایت از بیان داستانی خارج میشود.
اما شروع نگاه نویسنده به رویدادهای اجتماعی را از داستان سوم به بعد میتوان دید، در داستان «ماشه را میچکانم» که با نگاه اغراقآمیزی نئویسنده برای نخستین بار رو به رو میشویم. سربازی که با شخصیتی قهرمان توصیف میشود تا حدی که از مرگ هم ابایی ندارد و در نقطه مقابل که راوی داستان است در مقابل شجاعت سرباز تنها یک کار میکند. ماشه را میچکاند.
خورشاهیان در داستان «دیشب که نگذاشتی بخوابم» یک نگاه نو را تجربه و داستان را از زبان زنی روایت میکند که سالها است مرده، اما زندگی همسر و فرزندش را مرور میکند. «خودت چرا عقلت نرسیده است؟» نیز داستان نویسندهای را بیان میکند به اتهام قتل همسرش زندان است. راوی، فرامرز، هانیه (همسر راوی) شخصیتهای اصلی داستان هستند. او در این داستان علاوه بر نتیجه پایانی، این موضوع را بیان میکند در زیر پوست شهر و زندگی راکد روزمره همیشه حادثهای فارغ از ذهن کمین کرده است.
خورشاهیان جدای از گریزی که به طنز در کش و قوس داستان های خود دارد در نگاه اصلی خود درباره تنگناها و فقر مردم عادی مینویسد، نگاهی احساسی و در عین حال رنجبار به آدمی دارد. این نگرش در داستان «سیبزمینی» و «پارکینگ» با زاویه در دید در طرح و ساختار داستان پررنگتر میشود.
اما در نگاهی کلی آنچه بر مجموعه داستان «از خواب میترسیم» و به ویژه در 13 داستان پایانی آن حاکم است، حضور پر رنگ ایده معین و ثابتی است که قصهها را به سمت هدف دلخواه نویسنده پیش میبرد. برای مثال «نیمکتی در پارک ساعی» و «پیرمرد» برگرفته از یک تِم است اما «عقل جن» در میان داستانهای این مجموعه یک روایت متمایز و مستقل دارد تا جایی که قصه به قول معروف با پایان شگفتانگیز خاتمه مییابد.
داستان های «پیرمرد وطن پرست»، «مادر»، «شکار آخر»، و «گواهینامه» بازهم داستانها در یک مسیر مشخص با تم یکنواخت پیش میرود، اما راوی در «اقدام به قتل» حضوری متفاوت مییابد و از زبان محاوره به زبان مکاتبه روی میآورد. نامهای از یک متهم قتل به سفیر کشورش.
اما خورشاهیان ظاهراً در داستان پایانی خود «موهایت را دست کشیدهاند» گویا علاوه بر قصهگویی، نگاهی روانشناختی نیز دارد. داستان از مسافرت یک و زن و مرد گوید که به دلیل خرابی اتومبیل مجبور میشوند در خانهای روستایی ساکن شوند، اما این خانه زن را به یاد خاطرهای از خانه مادربزرگش میاندازد که انگار ارواح بر موهای او دست کشیدهاند.
به نظر میرسد نگاه کلی نویسنده در این مجموعه، بازنمایی دوباره اخلاق به انسانی به مثابه مخاطب اما در جاهایی نیزاین ابتکار به همراه اطناب و فضای خالی از توصیف، خواننده را دلزده میکند.
شاید در نیمی از داستانهای این کتاب بتوان نویسنده را در این امر موفق دانست، اما پایان بعضی از داستانها مانند «مادر» آنگونه نیست که علاقه مخاطب امروز با آن آشناست با این همه نباید از خلاقیت خورشاهیان در تنوع مضامین روایتها به آسانی صرف نظر کرد که در جای خود دارای ارزش است.