
در حالی که طی یک دهه اخیر کمتر شاهد حضور کارگردانان جوان اما خلاق و موفق در سینمای هالیوود با مختصات خاص خودش بودیم اما مخاطبان سینما در جهان عادت کردهاند که با شنیدن نام کریستوفر نولان خود را برای یک اثر خلاقانه، تأثیرگذار و البته غیرقابل تصور در قالب کلیشههای رایج و عموما تکراری آثار تجاری هالیوود آماده کنند.
رسوخ در ذهن
بر خلاف اکثر فیلمهای تولید شده در هالیوود – به غیر از آثار انیمیشن – که عموما تضمین فروش بالای آنها در گرو نقد مثبت منتقدان و بازخورد اثر در اکران عمومی با مخاطب است، فیلمهای نولان طی یک دهه اخیر همیشه توانسته گیشههای خاص و نجومی را به خود اختصاص دهد. نولان در سال 2001 با فیلم «یادآوری» - Memento – خود را به عنوان یک پدیده در جهان سینما معرفی کرد و با این فیلم نشان داد که علاقه خاصی به سوژههای بکر، خلاقانه و غیرقابل حدس و پیش بینی برای مخاطب دارد. اما این تازه شروع ماجراجویی این کارگردان جوان در خیل بزرگان سینمای هالیوود طی آن دوران بود و بسیاری از بزرگان سینما و حتی منتقدان این فیلم را به یک جرقه خلاقانه از یک کارگردان جدا شده از سینمای مستقل نیویورک تشبیه کردند که نمیتواند در آینده سینمای جهان تاثیرگذار باشد. اما نولان جوان گویا عزم خود را جزم کرده بود تا نشان دهد که جوانان تازه وارد به گستره هالیوود هم میتوانند حرفهای جدید برای مخاطب و سینما داشته باشند.
نولان در گام دوم اثبات تواناییهای خود به عنوان یک کارگردان صاحب سبک فیلم «بی خوابی» (Insomnia) را در سال 2002 با داستانی جذاب و با حضور بازیگرانی چون «آل پاچینو» و «رابین ویلیامز» روانه اکران سینماها کرد و آنجا بود که تحسین همگان را برای خود و هنرش برانگیخت و این آغاز موج نو سینمای مولف در هالیوود که حاصل آن فیلمهای موفق و پرفروغ «بازگشت بتمن» در سال (2005)، «شخصیت» در سال (2006) و «شوالیه تاریکی» در سال (2008) بود. توجه به عناصر شخصیت پرداز، قدرت دهی به کاراکترهای ضدقهرمان در حد قهرمانان فیلم، خلق پایانهای شگفت انگیز و سلب اختیار قدرت حدس زدن روند توالی حوادث داستان از مخاطب از ویژگیهای سینمای نولان در این پنج فیلم سینمایی بود.
اما در حقیقت اینها تنها مقدمه یک آزمون بزرگ برای نولان بود! نولان با تجربه شکستن فضاهای ذهنی قهرمان و بر هم ریختن سیر توالی حوادث در فیلمهایی چون «یادآوری» و «شخصیت» و تحقیق درباره علوم روز دنیا، خود را برای چالشی جدید و ساخت فیلمی به نام «آغاز» (Inception) آماده میکرد. مبحث رسوخ و تاثیرگذاری در بین ذهنیات یک انسان دیگر توسط یک فرد خبره، آگاه و تعلیم دیده، تغییر نگرشها و تفکرات آن فرد مورد هجمه قرار گرفته، مسئلهای است که طی یک دهه اخیر ذهن دانشمندان روانشناسی و علوم بالینی را به خود اختصاص داده که نمونه کوچک و البته تاثیرگذار آن را در سری فیلمهای «ماتریکس» کار برادران «واچوفسکی» پیش از این مشاهده کردهایم. اما مسئله سرقت از ذهن افراد، بیشتر به طرح مسئله و فضیهای شبیه است که نولان در «آغاز» به تجسم بخشیدن آن جامه عمل پوشانده است.
سرقت از مغز مخاطب
مردی به نام «کاب» با بازی درخشان و تحسین برانگیز «لئوناردو دی کاپریو» حرفهاش نفوذ به ضمیر ناخودآگاه افراد و دزدیدن مطالبی است که انسانها سعی میکنند با حفظ کردن آنها در ذهن خود تا بالاترین حد ممکن دسترسی دشمنان و بیگانگان را به آن دانستهها ناممکن کنند. این مسئله تا حدی در زندگی «کاب» تأثیرگذار بوده که باعث شده او از وطن و خانوادهاش طرد شود. «کاب» در طی یکی از همین سفرهای شناور در ذهن دیگران به شخصیتی به نام «سایتو» بر میخورد که سرمایهگذار بزرگی در آسیا است و برای گرفتن نبض اقتصاد و بازار جهانی باید رقیب خود «فیشر» را از پای درآورد. به همین سبب وی به «کاب» پیشنهاد میدهد که با توانایی که در او وجود دارد به ذهن «فیشر» نفوذ کند و برای اولین بار در تاریخ بشریت به جای اینکه اندیشههای او را سرقت کند مطالبی را در ناخودآگاه وی قرار دهد که او با عمل کردن به آنها هر روز قدرت خود را بیشتر و بیشتر از دست دهد تا «سایتو» به خواست بزرگ خود دست پیدا کند. در قبال این ماجراجویی «کاب» به او وعده داده میشود که «سایتو» با توجه به نفوذی که دارد تمام سوابق منفی «کاب» را پاک کند تا او بتواند به کشور و خانوادهاش بازگردد!
خواندن همین داستان خطی نشان میدهد که مخاطب فیلم «آغاز» با چه دنیای غریب و مالیخولیایی درگیر است. دنیایی که علم هنوز به آن دست نیافته اما مطرح شدن چنین فرضیههایی دسترسی بشر به آن را دور از ذهن نمیداند. همین مسئله، یعنی روایت داستان در قالب رؤیا و خواب شخصیتها دنیایی از خلاقیتها را به روی نولان به عنوان کارگردان این اثر باز میکند. او میتواند به راحتی خیابانها و ساختمانها را واژگون نشان دهد، به لوله کردن سنگفرش و آسفالت خیابانها بپردازد، مخاطب را بین حقایق واقعی و مجازی جهان اطراف آنقدر معلق نگه دارد که خود مخاطب نیز در میانههای راه متوجه نشود این صحنه از فیلم در جهان واقع است یا در رؤیا! و اینجاست که معجزه نولان رخ میدهد، یعنی او طی 150 دقیقه فیلم مخاطب خود را با چشمان باز و حواسی جمع وادار میکند که به خواب فرو رود و خود و تخیلاتش را تنها و تنها به دست نولان بسپارد و اجازه دهد هر چه کارگردان میخواهد به او بگوید و به هر جا کارگردان دلش بخواهد او را ببرد و اگر لحظهای غفلت کند، فیلم را از دست داده و مجبور است آن را به عقب برگرداند و اگر در سینما حضور دارد بار دیگر بلیت تهیه کند و به تماشای اثر بنشیند!
و سرآخر اینکه نولان به همین وضوح قدرت خود، سینمای خود و تفکر خود را به مخاطب و جهان سینما به اثبات میرساند و جمله افراد را وا میدارد تا به هنر و قدرت او در سینما با دیده احترام نگاه کنند. او تمام قواعد سینمای داستان پرداز، قهرمان پرور، اکشن ساز و قدرتطلب هالیوود را در هم میشکند و نشان میدهد که میتوان با خلاقیت و جسارت لمس دنیاهای داستانی جدید به سیطره داستانهای نخ نما شده و کلیشهای سینمای هالیوود که بیشتر به جای جذبکنندگی به دفع مخاطب جهانی میپردازند پایان داد. نکته دیگری که در این نوشتار نباید از آن غفلت کرد توجه نولان به موسیقی فیلم به عنوان یکی از شخصیتهای داستانی اثر اوست. نه تنها در فیلم «آغاز» که در اکثر کارهای نولان موسیقی نه پرکننده فضا است و نه پوشاننده ضعفهای بصری فیلم، بلکه شخصیتی است که اگر آن را حذف کنیم بی شک یک جای کار لنگ میزند. برای همین است که شاهدیم موسیقی «آغاز» را به دستان توانمند «هانس زیمر» میسپارد که تجربه کسب اسکار برای انیمیشن «شیر شاه» را تنها به عنوان یکی از افتخارات خود در کارنامه هنریاش ثبت کرده است.