
امین خرمی- سرژیک هاروطونیان را 14 سال است که میشناسم، پیش از آنکه همسایهمان شود در دانشگاه با هم بودیم. شنبه شب و در حالی که نیمه اول وقت اضافی دیدار دو تیم فوتبال ایران و کره جنوبی آغاز شده بود زنگ در به صدا درآمد. انتظار هر کسی را داشتم جز شنیدن صدای سرژیک! چون او بسیار فوتبالی است، به قول معروف دو آتشه! به خصوص در مورد تیم ملی! گفت نذری آوردم، فکر کردم دارد با من شوخی میکند، به هر حال رفتم به سمت در حیاط و به استقبالش!
کاسه شله زرد با نقش دارچین یا حسین(ع) و لباس مشکی را که بر تنش دیدم لبخند صورتم با چشمهای گشاد از هیجان و پرسش جایشان عوض شد! گفت: بفرما! مادرم سفارش کرد واروژ – برادرش – را دعا کنید؟ گفتم: سرژیک مسلمان شدی رفیق؟ گفت: من نه هنوز! اما مادرم دیشب مسلمان شد!
هوا سرد بود اما آنقدر شوکه بودم یادم رفت دعوتش کنم داخل منزل، او اما پیشدستی کرد و دعوتم کرد به داخل ماشینش! آرام به راه افتاد و گفت: شب هشتم یا نهم محرم شما بود که برادرم برای گرفتن برق برای هیئت محله بالای تیر برق رفته بود – برادر سرژیک برقکار قابلی است – که برق او را گرفت و به زمین پرت شد، تا به بیمارستان برسد به کما رفت! من و مادرم به بیمارستان رفتیم تا اینکه جمعه شب خبر آوردند که واروژ به هوش آمده! نفهمیدم چطور به بیمارستان رفتم اما مادرم نیامد و گفت کار دارم! وقتی برگشتم خانه، دیدم مادرم دارد قرآن میخواند! گفتم چرا نیامدی مادر؟ گفت وقتی واروژ به کما رفت از امام حسین(ع) خواستم که پسرم را به من برگرداند و اگر اینطور شد مسلمان خواهم شد، الان هم که تو بیمارستان رفته بودی، من رفته بودم شاه عبدالعظیم تا مسلمان بشم!
سرژیک دیگر حرف نزد، ماشین که ایستاد سرش را روی فرمان گذاشت و گریست! تجریش بودیم و رو به روی بقعه امامزاده صالح(ع)، من با لباس خانه بودم، سلامیگفتم و فاتحهای خواندم! سرژیک گفت: من هم باید مسلمان بشم؟ گفتم: رفیق به حرف قلبت گوش کن!
با خودم داشتم فکر میکردم که نزدیک اربعین است و این حادثه شاید برای من نشانهای و برای شما خوانندگان هم شاید دلیلی برای دعا کردن همه مردم و به خصوص بیماران باشد و تقاضای شفاعت از امام حسین(ع) برای خودمان، پس یا علی... یا حسین...