کد خبر: 433788
تاریخ انتشار: ۳۰ دی ۱۳۸۹ - ۱۱:۱۳
راهروی دادگاه مثل هر روز شلوغ است. در میان هیاهوی آدم‌هایی که از کنار هم می‌گذرند، عبور می‌کنم تا اینکه پشت در یکی از شعبه‌ها نگاه دختر جوانی توجهم را به خود جلب می‌کند. او نشسته در کنار مردی میانسال روی صندلی و چشم دوخته به جایی نامعلوم در فضای گذر آدم‌هایی که با شتاب عبور می‌کنند. از ظاهرشان می‌شود فهمید آدم‌های مرفهی هستند. چند دقیقه بعد منشی دادگاه نامشان را صدا می‌زند و هر دو وارد شعبه می‌شوند و روی صندلی روبه‌روی قاضی می‌نشینند. قاضی پرونده را ورق می‌زند، نگاهی به زن می‌اندازد و از او می‌خواهد که صحبت کند. زن دادخواست طلاقش را تقدیم قاضی می‌کند و می‌گوید: نزدیک دو سال از ازدواجمان گذشته و شوهرم همسر دیگری اختیار کرده است، بنابراین تقاضای طلاق دارم و می‌خواهم هر طور که هست به این زندگی خاتمه دهم. در این لحظه پدر زن که در کنارش نشسته اجازه می‌خواهد که صحبت کند. وقتی قاضی به او اجازه صحبت می‌دهد، می‌گوید: همیشه در زندگی سعی کرده‌ام که آدم درستکاری باشم و تا آنجا که می‌توانم به دیگران خدمت کنم. از نظر مالی در رفاه کامل هستم و با وجود داشتن چند کارخانه و املاک زیاد از کمک کردن به دیگران غافل نبوده‌ام همیشه خدا را در نظر داشتم، بنابراین اموال زیادی را صرف امور خیریه کردم و تاکنون چند مدرسه و بیمارستان ساخته‌ام. زمانی که دخترم به سن ازدواج رسید، خواستگاران زیادی از خانواده‌های مرفه از او خواستگاری کردند، اما من به چیز دیگری غیر از ثروت مادی می‌اندیشیدم. دلم می‌خواست تنها دخترم را به فردی بسپارم که خوشبختی‌اش تضمین شده باشد، بنابراین اصلاً وجوه مالی افراد را در نظر نمی‌گرفتم و می‌خواستم دامادم فردی بااخلاق و اهل زندگی باشد.جواب مثبتپس از مدتی یکی از دوستانم، پسری به نام حامد را به من معرفی کرد. اهل شهرستان بود و مدتی بود که در کارخانه دوستم به عنوان حسابدار مشغول به کار شده بود. حامد وضع مالی بسیار ضعیفی داشت و با درآمد کمی که داشت به خانواده فقیرش هم رسیدگی می‌کرد، بنابراین تحقیقات را شروع کردم و پس از آن موضوع را با دخترم در میان گذاشتم. گفتم با وجود اینکه خودم ثروت زیادی دارم و در هر صورت می‌توانم زندگی مرفهی را پس از ازدواج برایش فراهم کنم، بنابراین با در نظر گرفتن جوانب دیگر به این قضیه نگاه کند و پاسخ دهد. دخترم نیز با توجه به حرف‌هایم جواب مثبت داد و ازدواج آنها سرگرفت.آغاز زندگیتوقع چندانی از دامادم نداشتم و همه خرج مراسم عروسی را خودم به عهده گرفتم. پس از ازدواج هم نگذاشتم دخترم سختی بکشد، بنابراین در همان ابتدا خانه و ماشینی برایشان خریدم و به نام دخترم کردم. از حامد نیز خواستم کارش را رها کند و او را مدیر یکی از کارخانه‌ها کردم.خنجری از پشتتمام سعی‌ام را برای خوشبختی دخترم کردم. آنها به ظاهر زوج خوشبختی بودند، اما پس از گذشت یک‌سال از ازدواجشان گلایه‌های دخترم شروع شد و کم‌کم کار به بحث و جدل و قهر کشید. حامد خیلی عوض شده بود. توجهی به دخترم نداشت و نسبت به او سرد و بی‌محبت شده بود. اوقات زیادی را در بیرون از خانه می‌گذراند. حتی شب‌ها نیز به بهانه‌های مختلف دیروقت به منزل می‌رفت تا اینکه پس از تحقیق متوجه شدم که به صورت پنهانی با دختر دیگری هم ازدواج کرده است.بازگشت به گذشتهدادگاه لحظاتی در سکوت می‌گذرد تا اینکه زن جوان شروع به صحبت می‌کند. پدرم آدم متدینی بود و همیشه دنبال فرصتی بود تا فرد شایسته‌ای را به دامادی انتخاب کند. بر این باور بود که اگر کسی در زندگی دشواری کشیده باشد، قدر راحتی را بیشتر می‌داند. اینگونه بود که به عقد حامد درآمدم. در ماه‌های اول عروسیمان او مردی فوق‌العاده بود و برای جلب نظر و رضایتم هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. بسیار اخلاق خوبی داشت، اما پس از چند ماه رفته‌رفته رفتارش تغییر کرد. پس از مدتی نیز به مهمانی و کنسرت‌هایی می‌رفت که اصلاً دوست نداشتم در آنجا حضور یابد. دوستان جدیدی نیز پیدا کرده بود و با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم. اعتقادات خانوادگی ما و آنها اصلاً با هم جور درنمی‌آمد. آنها خیلی روی حامد اثر گذاشته بودند. همیشه در این قضایا با او مخالفت می‌کردم، اما او لجبازی می‌کرد و بر انجام کارهایش اصرار داشت. می‌گفت که باید قدر راحتی را دانست و از زندگی لذت برد. با اینکه می‌دانستم او هر روز از من دورتر می‌شود، ولی در اوایل چیزی به خانواده‌ام نمی‌گفتم چون این موضوع خیلی آنها را ناراحت می‌کرد، بنابراین سعی داشتم که خودم مشکل را حل کنم و او را به راه بیاورم، اما نمی‌دانستم که اوضاع وخیم‌تر خواهد شد.ازدواج مجددپس از مدتی متوجه صحبت‌های تلفنی بیش از حد او شدم. هر بار که می‌پرسیدم کیست با جوابی مرا از سر خود رفع می‌کرد. خیلی مشکوک به نظر می‌رسید. وقتی که خوب تلفن‌هایش را زیرنظر گرفتم مطمئن شدم که قضیه خوبی نمی‌تواند باشد. شب‌ها نیز دیروقت به منزل می‌آمد. وقتی علتش را جویا می‌شدم، می‌گفت که به خاطر مشغله‌کاری زیاد است. خودم می‌دانستم که دروغ می‌گوید. این‌گونه بود که پس از چند هفته تصمیم گرفتم همه چیز را به خانواده‌ام بگویم. پدرم از شنیدن حرف‌هایم خیلی شوکه شده بود. مدام می‌گفت که چرا زودتر او را در جریان این کارهایش قرار ندادم. از من خواست تا با آرامش به زندگی‌ام ادامه دهم و خودش نیز شروع کرد به انجام تحقیقات.تصمیم جداییاز آن روز به بعد همیشه منتظر شنیدن خبر بدی بودم تا اینکه یک روز صبح وقتی حامد به کارخانه رفته بود پدرم آمد و مرا با خود به منزلشان برد. زمانی که اصرار کردم تا بگوید قضیه از چه قرار است، گفت که حامد چند ماهی است که یک زندگی پنهانی را شروع کرده است. اصلاً نمی‌توانستم باور کنم، او با این کارش خیلی تحقیرم کرده بود. من از هر لحاظ از او برتر بودم و حالا که او شانس یک زندگی اینچنینی را پیدا کرده بود، چرا باید این همه بی‌لیاقتی از خود نشان دهد و ناسپاسی کند. آن روز آخرین روز زندگی مشترک من و حامد بود. پس از مشورت با پدرم تصمیم گرفتم که طلاقم را بگیرم و دست او را از زندگی‌ای که لیاقتش را ندارد، کوتاه کنم.صحبت‌های زن که به پایان می‌رسد، دادگاه بار دیگر در سکوت فرومی‌رود و از آنجا که حامد در جلسه حضور ندارد، صدور رأی را به جلسه دیگری موکول می‌کند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار