
سميه اسلامي كياسري | چون اساس و زيربناي آن با مشكل اساسي روبهرو ميشود كه باعث از هم پاشيدگي آن ميشود و در صورت دوام نيز هميشه با مشكلات حاد همراه خواهد بود. مشكلاتي كه از ابتدا در زندگي مشترك برايم پيش آمد، نشأت گرفته از يك فريب بود كه اگر منطقي و عاقلانه با آن برخورد ميكردم و جواب فريب را با فريب نميدادم، جدال پايان مييافت و عرصه زندگي اينگونه برايم تنگ نميشد. همه چيز به دوراني برميگردد كه تحصيلات دانشگاهيام را به پايان رسانده و در بانك مشغول به كار شده بودم. هنوز چند ماه از اشتغال به كارم در آنجا نگذشته بود كه روزي حين كار نگاههاي پي در پي پسر جواني توجهم را جلب كرد. چهرهاش برايم كمي آشنا بود. با كمي فكر متوجه شدم كه چند بار براي دريافت و پرداخت وجه به باجهام مراجعه كرد. پس از پايان ساعت كاريام زماني كه از در بانك بيرون رفتم متوجه حضور همان جوان كه مسعود نام داشت شدم. چند قدمي جلو آمد. ظاهرش موجه و محترمانه بود، اجازه خواست تا در مورد مطلبي صحبت كند؛ گفت كه چند ماه پيش وقتي به بانك مراجعه كرده بود، مرا ديده و مجذوبم شده بود. طي اين چند ماه نيز تحقيقاتش را كامل كرد و تصميم نهايياش را گرفت؛ اجازه خواست تا به همراه خانوادهاش به منزلمان بيايند تا در اينباره صحبت كنيم. مدتي از اين ماجرا گذشت و من بدون اينكه به او پاسخي بدهم، ماجرا را براي خانوادهام بازگو كردم. با نشانيهايي كه از مسعود داده بود، خانوادهام دربارهاش تحقيق كردند و سرانجام به پيشنهادش جواب مثبت دادم. شب خواستگاري گفت كه مهندس است و در يك شركت خصوصي مشغول به كار است. با توجه به اينكه پسر خوبي بود و به من علاقه داشت و اينكه مهندس بود و آينده شغلي خوبي داشت؛ جواب مثبت دادم و مدتي بعد عقد كرديم.
رازي كه بر ملا شدعشق و علاقه مسعود در دوران عقد كمتر نشده بود كه هيچ بلكه روز به روز بيشتر هم ميشد. پسر با انرژي و شادابي بود و در كنار هم احساس خوشبختي ميكرديم. اما چند ماه پس از آن كمكم موضوع كارم را مطرح كرد و از رفتن من به سر كار ممانعت به عمل ميآورد. در ابتدا با او مخالفت ميكردم و ميگفتم كه براي رسيدن به اينجا خيلي تلاش كردهام و حال كه دارم از دسترنج آن بهرهمند ميشوم، او مانع ميشود اما مسعود پايش را كرده بود توي يك كفش و ميگفت كه بايد قيد كارم را بزنم. پس از دعواهايي كه پيش آمد. به ناچار قبول كردم و خانهنشين شدم. چند ماه بعد نيز عروسيمان سر گرفت. شب عروسي برايم شبي سرنوشتساز بود. شبي كه ورق زندگيام برگشت و روي ديگرش را نشانم داد.
آن روي سكهآن شب يكي از دوستان مسعود به من نزديك شد و گفت كه شوهرم منشي يك شركت مهندسي است. من طوري وانمود كردم كه از همه چيز خبر دارم. هر طوري كه بود ظاهرم را در تالار حفظ كردم. پس از اتمام مراسم به منزلمان رفتيم. وقتي موضوع را با او در ميان گذاشتم، چارهاي جز بيان حقيقت نديد و گفت كه فقط به خاطر عشق و علاقهاي كه به من داشته و براي سر گرفتن اين وصلت دروغ گفته و اينكه خودش قصد داشت سر فرصت همه چيز را به من بگويد.گفت كه ديپلم رياضي دارد و منشي يك شركت خصوصي است. اما هميشه قصد داشته كه درسش را ادامه دهد و واقعاً مهندس شود. همه حرفهايش مثل پتك ميكوبيد توي سرم. باورم نميشد كه به اين راحتي با زندگيام بازي كرده باشد و به اين راحتي نيز به بيان آن بپردازد. آن شب همه عشق و محبتي كه به او داشتم به كينه و نفرت بدل شده بود. حالا ميفهميدم كه چرا مخالف سر كار رفتنم بود. پس از آن جر و بحثمان بالا گرفت. او را تهديد به جدايي كردم و گفتم كه هر طور شده طلاقم را از او خواهم گرفت. به واسطه همين حرفها دعواي شديدي بين ما رخ داد و او شروع كرد به كتك زدن من. من نيز قهر كردم و به منزل پدرم رفتم و از او به خاطر فريبكاري در ازدواج شكايت كردم و تقاضاي طلاق دادم. مسعود كه اصلاً باورش نميشد دست به چنين كاري زده باشم، مات و مبهوت شد. شبانهروز به منزلم پدرم زنگ ميزد اما جواب تلفنهايش را نميدادم. مدام از خانوادهام ميخواست كه راضيام كنند تا سر زندگيام برگردم. اما من ديگر تصميمم را گرفته بودم. وجودم سراسر بود از كينه و نفرت.او هم مرا فريفته بود و هم از كار بيكارم كرده بود. بنابراين دلم مي خواست هر طور شده از او انتقام بگيرم.
فريب متقابلچند روز بعد وقتي به منزل پدرم آمد، طي عذرخواهيهاي فراوان قول داد كه يكسال قيد همه چيز را بزند و در كنكور شركت كند. ميگفت كه هر طور شده در رشته مهندسي قبول ميشود و به حرفش جامه عمل پوشاند. با انرژي و انگيزهاي كه از او سراغ داشتم، اين كار به نظرم شدني بود اما به هيچ عنوان نميتوانستم او را ببخشم و فقط به فكر انتقام و فريب او بودم. بنابراين قرار گذاشتم كه يك سال به او براي قبولي در رشته مهندسي فرصت ميدهم. در اين يكسال نيز در منزل پدرم ميمانم و هيچ رابطهاي با او نخواهم داشت. در ضمن كارم را نيز ادامه دهم. در صورتي قبولياش به زندگي مشتركمان برميگردم ولي اگر در كنكور رد شد،طلاقم را خواهم گرفت. مدتي بود كه تصميمم را براي طلاق گرفته بودم و از اين شرط و شروط قصدي جز اذيت و فريبش نداشتم. دلم ميخواست آزارش دهم و يكسال او را از همه چيز بيندازم. بالاخره يكسال با قهر و در شرايط روحي بسيار بدي طي شد. مسعود در آن يكسال در انواع و اقسام كلاسهاي كنكور شركت كرد و بالاخره در رشته مهندسي قبول شد. زماني كه زنگ زده بود تا خبر قبولياش را بدهد از خوشحالي در پوستش نميگنجيد. اما وقتي به او گفتم كه اين موضوع هيچگاه صورت مسئله را پاك نميكند و تأثيري در بهبود زندگيمان ندارد. خنده روي لبانش خشكيد. گفتم كه در مدت اين يكسال هيچگاه قصد بازگشت به زندگي را نداشتم و انگيزهام از اين كار تنها آزار و فريبش بوده با شنيدن حرفهايم آنقدر عصباني شده بود كه ميخواست زمين و زمان را زير و رو كند. اما او ديگر برايم اهميتي نداشت و به خاطر فريب در ازدواج دادگاه حق را به من ميداد. من نيز با ناديده گرفتن همه خواهشها و تهديدهايش طلاقم را گرفتم و به اين زندگي خاتمه دادم.
پس از طلاقپس از طلاق مسعود پايش را از زندگيام بيرون نكشيد و مدام با من تماس ميگرفت. در اوايل فقط از عشق و علاقه بيپايانش ميگفت و اينكه زندگي بدون من خيلي برايش سخت است. اما زماني كه با بيمهري و كينه من روبهرو شد، شروع به تهديد كرد و مدام ميگفت كه اگر به زندگيات برنگردي به خاك سياه مينشانمت. اهميتي به حرفهايش نميدادم اما او نيز دست بردار نبود و خيلي اوقات در مسير راه منزل تا بانك با تهديدها و حرفهايش مزاحمم ميشد تا اينكه روزي از دست مزاحمتهايش به تنگ آمده و از او شكايت كردم. او نيز بازداشت شد و پس از چندروز طي مراحلي آزاد شد. فكر ميكردم كه ديگر دست از سرم برداشته و متوجه شده كه تهديدهايش نيز هيچ اثري در من نخواهد گذاشت تا اينكه يك روز در حال عبور از پياده رو بودم مرا صدا زد. وقتي به سوي او برگشتم چشمم به ظرفي زرد رنگ افتاد كه در دست داشت و لحظاتي بعد احساس كردم جهان پيش چشمم تيره و تار شد. او به رويم اسيد پاشيده بود.