کد خبر: 432158
تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۳۸۹ - ۱۷:۳۰
داستان کوتاه
وارد گودال شد. می‌خواست کاری را که شروع کرده بود، خودش تمام کند. همین چند ساعت پیش زه کمان را کشیده بود و تیر انداخته بود رو به خیام حسین (ع) و لشکریان کوفه را گواه گرفته بود در آغاز خوش خدمتی خویش به امیر. حرف آخر حسین (ع) داغش کرده بود:
_ ‌ای عمر! مرا می‌کشی به گمان آنکه آن دَعیِّ بن دَعیّ، تو را ولایت ری و گرگان دهد؟! والله که ...
دست خودش نبود؛ نام «ری» را که می‌شنید، حالی به حالی می‌شد، کَر می‌شد، همان قدر که وقتی عبیدالله توی گوشش زمزمه می‌کرد و هُرم حلاوت حکومت را به جانش می‌انداخت. مگر همین شب پیش که این مرد، برای اولین بار، خوفِ آرزو به گور شدنش را آوار آمالش کرده بود همین شب پیش که مهتابی نبود اما چهره مصمم حسین (ع) به وضوح دیده می‌شد. نگاهش را دزدیده بود از نگاه نافذ او که یعنی حواسش به قبضه شمشیر عباس(ع) است و علی اکبر(ع) اما سراپا گوش بود.
_ «ای عمر سعد! می‌خواهی با من بجنگی حال آنکه مرا و نَسَبم را خوب می‌شناسی. با من باش که رضای خدا در این است.»
می‌خواست بگوید رضای خدا در ترک خون ریزی و بیعت با خلیفه است، اینطور لااقل آب گوارای ملک ری راحت تر از حلقومش پایین می‌رفت و خوشنامی ختم به خیر کردن مخاصمه هم منگوله قباله خلافتش شده بود. می‌خواست بگوید اما حرف از رضای خدا، آن هم با فرزند رسول خدا جز مناظره‌ای مغلوبه نبود. حرف دیگری پیش کشیده بود:
_ می‌ترسم خانه‌ام را ویران کنند!
_ من آن را برای تو بنا می‌کنم.
_ باغ هایم! مصادره‌شان می‌کنند!
و یال بافته اسبش را چون تسبیح به انگشت گرفته بود.
_ بهترش را به تو می‌دهم، از مال خودم، در حجاز.
چند لحظه‌ای مکث کرده بود، ... ری کجا، باغی در حجاز کجا ! ... این را نگفته بود، روشنای خیام حسین (ع) لغزیده بود زیر نگاهش:
_ اهل و عیالم! بر آن‌ها می‌ترسم از قهر امیر
هنوز سرش را برای شنیدن جواب بالا نیاورده بود که حسین (ع) رو برگردانده بود سمت خیام:
_خدا کسی را برانگیزد که به زودی تو را در رختخواب ذبح کند و روز رستاخیز تو را نیامرزد، امیدوارم جز اندکی از گندم عراق نصیب تو نشود.
دستپاچه شده بود از پیشگویی پسر پیغمبر (ص)، باید جوابی می‌داد لااقل برای تسکین خودش:
_ گندم نباشد جو می‌خورم!
و دندانهایش را به هم ساییده بود مثل همین چند ساعت پیش، قبل از آنکه تیر آغاز جنگ را بیندازد. همان وقت که حسین (ع) گفته بود:
_ ... والله که این ولایت، تو را ناگوار باشد، هرچه خواهی بکن که پس از من، نه به دنیا شاد گردی و نه به آخرت. می‌بینم سر تو را روی نی، بر دروازه کوفه، زیر آماج سنگ کودکان.
... وارد گودال شد. می‌خواست کاری را که شروع کرده بود خودش تمام کند و زبان طعنه لشکریان را ببُرد که: «اگر راست می‌گویی چرا خودت سر از تنش جدا نمی کنی ؟! » بدن چاک چاک نیمه جان را که دید، یخ کرد، آب دهانش را قورت داد و دست به حمایلش برد، هنوز قبضه خنجر را درست دست نگرفته بود که ناگهان حسین (ع) صورت از خاک برداشت:
_ «شقی تر از تو در این سپاه نبود که مرا بکشد؟! برو ! »
نهیبِ «برو»، خنجر از دستش انداخت. شنیده و نشنیده پا پس کشید بیرون گودال، مثل بَرده‌ای که از عتاب بَرده دار بگریزد. کلاهخودش را کند، دست به عرق پیشانیش کشید و اندیشید؛
«یک جرعه کمتر از زقّوم جهنم هم غنیمت است! »
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار