
از اولين لاله سرختان که در راه انقلاب پرپر شد بگوييد؟
ابراهيم آخرين فرزندم بود که در سن 13سالگي به شهادت رسيد. او از همه بچههايم چابکتر و فعالتر بود. آنقدر زرنگ بود که تمام اهالي نيرو هوايي او را ميشناسند. زمان انقلاب هم در تمام تظاهرات شرکت ميکرد و ميگفت بايد سيد را همراهي کنم و تنهايش نگذارم. هر کاري ميکرديم جلوي اورا بگيريم نميشد هنگامي که قرار بود امام(ره) بيايد و ما به پيشواز ايشان رفته بوديم مقدار زيادي گل خريده بود و در خيابانها پخش ميکرد در مدرسه هم مدام فعاليت ميکرد و تظاهرات راه ميانداخت يک بار هم معلم مدرسهاش جلوي او را گرفته بود و تهديدش کرده بود که اگر باز هم به تظاهرات بيايي، به برادرانت ميگويم، ابراهيم خنديده بود که به چه کسي ميخواهي بگويي؛ برادرانم نيز در تظاهرات هستند! آخر هم به معلمش گفته بود تو ترسو هستي.
زماني که امام(ره) تازه به ايران برگشته بودند و در مدرسه علوي اقامت داشتند، خودش را به امام(ره) رسانيد و ايشان را بوسيد وقتي به خانه بازگشت، گفت حالا که امام(ره) را ديدم و دست ايشان را بوسيدم، ديگر بايد شهيد شوم اين آمادگي را دارم.
از ديگر فعاليتهاي ايشان چيزي در خاطر شما هست؟
در روزهاي اوجگيري انقلاب پسرانم در خيابان 30متري نيروي هوايي سنگر گرفته بودند ابراهيم ميآمد خانه و برايشان آب و غذا ميبرد، من تعجب ميکردم اين بچه با اين سن کم چگونه اين کارها را ميکرد. در واقع براي برادرانش پادويي ميکرد.
ابراهيم چگونه به شهادت رسيد؟
روز 21 بهمن سال 1357 که مردم به کمک نيروي هوايي کلانتريها را گرفته بودند، ابراهيم در حالي که پشت موتور نشسته بود تا براي مجروحان پنبه و دارو ببرد از ناحيه گيجگاه مورد اصابت گلوله قرار ميگيرد، ولي دوباره بلند ميشود و براي بار دوم از ناحيه پا گلوله ميخورد.
چگونه از شهادتش باخبر شديد؟
از موقع تير خوردنش تا سه روز از او خبري نداشتيم. دو روز تمام بيمارستانها را سر زديم بعد از سه روز بچهها او را در بيمارستان سرخهحصار پيدا کردند ما به آنجا رفتيم و پيکر شهيدش را تحويل گرفتيم. در مراسم ختم ابراهيم همان معلمي که مانع از رفتنش ميشد در سخنرانياش گفت: تو راست ميگفتي من ترسو هستم، تو معلم ما هستي ابراهيم.
اسماعيل؛ قرباني من براي خدا
ا ز دومين قرباني خود در راه اسلام برايمان بگوييد.
اسماعيل قبل از انقلاب با داير کردن کلاس قرآن براي جوانان آموختههاي خود را از شهيد بهشتي منتشر ميکرد و بدين سان به عنوان الگوي جوانان شرق تهران شناخته شده بود. در زمان انقلاب هميشه روي دوش مردم بود و شعار ميداد! اين شعارها را خودش ميساخت هنگام حکومت نظامي بسيار فعال بود؛ از جمله شبي که همراه برادرش براي شرکت در مراسم چهلم شهداي قيام خونين تبريز به قم رفته بود توسط ساواک در حالي که تعداد زيادي اعلاميه و يک دشنه به دست داشت دستگير شد؛ اما با کمک برادرش امير توانست از دست آنها بگريزد.
گويا اسماعيل خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي بود. از فعاليت او در اين روزنامه بگوييد.
اسماعيل ضمن اينکه خبرنگار ورزشي بود، مقالات بسياري هم مينوشت استعداد شعري خوبي هم داشت. هر کس از دوستان و آشنايان شهيد ميشد، سريع برايش شعري ميسرود در نوشتههاي ورزشي هم به اسلام خيلي اهميت ميداد. روز تشييع جنازهاش آقاي داودي سرپرست تربيت بدني گفته بود افراسيابي از معدود نويسندگان ورزشي بود که تنها به خاطر اسلام قلم ميزد و فکر و ذکرش اسلام بود.
اسماعيل چه قدر اهل مطالعه بود؟
هميشه يک کتاب دستش بود. حتي موقع غذا خوردن! من ميگفتم آخر کتاب را ميخواني يا غذا ميخوري و او ميگفت: مادر تو نميداني در اين کتابها چه نوشته شده است و چقدر اين کتابها خوب است... هميشه کتابهاي شهيد استاد مطهري را ميخواند و ميگفت مادر ببين شهادت چقدر خوب است.
چطور راهي جبههها شد؟
اسماعيل کلاً سه بار به جبهه رفت. بار اول به همراه شهيدان چمران و صياد شيرازي و ساير ايثارگران در عمليات آزادسازي بوکان شرکت داشت، بار دوم در جبهههاي غرب و جنوب کشور ضمن مبارزه با دشمنان اسلام در سنگرهاي فرهنگي نيز به مبارزه پرداخت. بار سوم هم به جبهه دشت عباس رفت و در عمليات فتحالمبين در حالي که معاونت گردان اطلاعات و عمليات لشگر 27 حضرت رسول را برعهده داشت در تاريخ 2/1/61 به شهادت رسيد.
اين تازه داماد 25ساله چگونه به مقام شهادت رسيد؟
در عمليات فتحالمبين ابتدا يک تير به پايش ميخورد در همان حال دستمالي را که گردنش بوده باز ميکند و پايش را ميبندد. بعد شروع ميکند به گريه کردن دوستانش از او ميپرسند براي چه گريه ميکني؟ ميگويد براي اينکه که ميبينم امام زمان دارد جلو ميرود، ولي تنهاست و هيچکس نميتواند برود جلو و به دوستانش ميگويد شما برويد. معطل من نشويد آنها هم او را ميگذارند و ميروند. ولي بعد از اينکه يک مقدار پيشروي ميکنند، ميبينند در دشت عباس يک نفر به تنهايي جلو ميرود بچههايي که عقب بودند ميگويند هيچکس از ما جلوتر نبود و از همديگر ميپرسيدند اين چه کسي است که اينطوري جلو ميرود؟ وقتي جلوتر ميروند ميبينند اسماعيل در حالي که پايش را سفت بسته جلو ميرود.
خبر شهادت اسماعيل چگونه به شما رسيد؟
روز چهارم فروردين بود که آقاي خامنهاي در راديو گفتند دو نفر از بهترينهاي من در روزنامه جمهوري اسلامي شهيد شدند. من با اطمينان گفتم اين اسماعيل است چند ساعت بعد از مسجد ائمه اطهار آمدند و پدرش به مسجد رفت آنجا به او گفته بودند که اسماعيل شهيد شده است. روز تشييع جنازه هم حکم سفير شدنش آمد.
آخرين خاطره خود با اسماعيل را به ياد ميآوريد؟
آخرين باري که به جبهه ميرفت، پاکتي دستم داد و گفت مادر اين را بگيريد و چهار پنج روز بعد به شوهر خواهرم بدهيد. گفتم تو چهار ماه است که داماد شدهاي، زود برگرد. او حتي مهريه همسرش را هم داد و گفت اگر من شهيد شدم وسايلي که متعلق به من است بدهيد تا برود به جز لباسهايم، چون ميترسم لباسهايم به تن آدمي بينماز برود.
امير؛ سومين پيشکش من به اسلام
از سومين شهيد خانواده بگوييد؟
امير پسر بزرگ ما بود و 29 سال سن داشت که شهيد شد. او تقريباً همه کاري بلد بود از لولهکشي تا رانندگي و زرگري و آينهکاري امامزادهها با اين همه کار آن موقع روزي دو سه هزار تومان درآمد داشت که همهاش را خرج مردم ميکرد. همه بچههاي من چنين بودند و هيچ کدام از آنها بيکار نبودند که از سر بيکاري بروند جبهه. براي اسلام رفتند. او همچنين معلم قرآن بود و حدود 30 شاگرد داشت.
مختصري از فعاليتهاي قبل از انقلاب امير برايمان بگوييد؟
در زمان انقلاب او مبلغ زيادي پول را صرف خريد نان و تخممرغ ميکرد و بين راهپيمايان در تظاهرات تقسيم ميکرد. يک بار هم در جريان مراسم چهلم شهداي تبريز که با اسماعيل به قم رفته بودند، پس از بازگشت از مراسم مأموران شاه آنها را دستگير کرده و آنقدر او را زده بودند که تمام پوست بدنش کنده شده بود. نزديک غروب بود يک نفر مردهاش را برايمان آورد يک هفته خوابيد دائماً بدن او را چرب ميکرديم و دوا ميزديم جرأت نميکرديم او را ببريم به دکتر.
از رزمندگيهاي ايشان در دوران دفاع مقدس بگوييد؟
سال 60 يکبار داوطلبانه به جبهه اهواز رفت و سالم برگشت؛ اما بلافاصله بعد از شهادت اسماعيل در سال 61 گفت نميتوانم بنشينم و ببينم که اينها رفتند و شهيد شدند، ما بايد راهشان را ادامه بدهيم دوباره به جبهه رفت البته به همراه برادر ديگرش حبيب. در عمليات رمضان يک و دو، امير و حبيب با هم بودند، ولي در عمليات رمضان سه پاي حبيب مجروح ميشود و او را به بيمارستان ميبرند و اميردر حمله اصلي شرکت ميکند و در حين عمليات هم شهيد ميشود.
امير چگونه به شهادت رسيد؟
فرماندهانش ميگفتند امير دو رکعت نماز ميخواند و دعا ميکند و بعد براي براي حمله به پيش ميروند و بعد از يک مقداري پيشروي براي رفع خستگي توقف ميکنند و به استراحت ميپردازند که در اين فاصله امير ميگويد بچهها اگر آب داريد بدهيد بخورم که خيلي تشنه هستم وقتي آب را به او ميدهند ميگويد چه خوب است که يکي از اين آمبولانسها مرا هم با خود ببرد. البته منظورش آمبولانسهايي بود که شهدا را به عقب ميبرد يکي از رانندههاي آمبولانس که بغل دست امير بود ميگويد: حاج امير باز هم شوخيات گرفته. امير ميگويد نه راست ميگويم؛ اگر 10 دقيقه بايستي من را هم با خودت ميبري! بعد همين طور که قمقمه آب دستش بود ميگويد که اين دفعه به طرف جنگ نرويم جنگ به طرف ما بيايد و بعد به گلويش اشاره ميکند و دوباره ميگويد چه ميشد اگر تيري ميآمد و ميخورد به اين قمقمه و ميرفت در گلويم که همان طور هم شد؛ يک مرتبه خمپارهاي ميآيد و ترکش آن از قمقمه رد ميشود و به گلويش ميخورد و گلويش را غرق خون ميکند.
جواد؛ پنجمين پسرم، چهارمين شهيدم
از جواد چهارمين شهيدتان بگوييد؟
جواد پسر پنجم من بود 24 سال داشت که شهيد شد او هم مثل برادرانش بسيار شوخ طبع بود.
از فعاليتهاي قبل از انقلاب جواد بگوييد؟
ايشان هم همراه برادرانش دائماً در حال فعاليت ضد رژيم شاه بودند و دائماً تظاهرات راه ميانداختند.
از حضور ايشان در جبهه و دلاوريهايشان بگوييد؟
حاج جواد دوبار به اسارت درآمد يک بار در جبهه کردستان و بار ديگر توسط نيروهاي عراقي اسير شد که توانست فرار کند بعد از فرار در گيلان غرب برايش جشن گرفتند. از آن طرف عراقيها هم براي سرش جايزه تعيين کردند. به خاطر فرار کردنهاي مکررش بين رزمندهها معروف شده بود به جواد پا طلا!
هميشه ميگفت من تکه تکه ميشوم و جنازهام به دستتان نميآيد همينطور هم شد يک بار در منطقه بازي داراز در حال پاکسازي منطقه بود که بر اثر برخورد مين يکي از پاهايش را از دست داد؛ ولي بعد به کمک دوستش شهيد ابراهيم هادي يک قالب گچي براي پايش ساخت و دوباره به جبهه رفت يک بار به خانه آمد من ديدم از بينياش خونابه ميآيد خودش ميگفت چيزي نيست تا اينکه حسين اللهکرم آمد خانهمان و او را به زور به دکتر برد دکتر هم گفته بود اگر کمي دير ميآمدي، زالو تمام خونش را مکيده بود در عمليات والفجر يک، هم دست چپش مجروح شد و مثل يک تکه گوشت آويزان شده بود پزشکان ميخواستند دستش را قطع کنند، اما او گفته بود بگذاريد براي دکور باقي بماند ولي با همين دست آويزان آنقدر با موم کارکرد که شستش را راه انداخت و گفت تا شستم ماشه ميچکاند من ميروم. در بيمارستان هم که بود هر وقت ملاقاتش ميرفتيم نبود يا رفته بود نماز جمعه يا مراسم دعا. پرستارها ميگفتند با او کاري نداشته باشيد؛ او اصلاً خودش نيست! در همين حين ايام روزهاش را هم ميگرفت وقتي به او اعتراض ميشد ميگفت معده ام که درد نميکند؛ داروهايم را هم دو وعده بخورم کافي است.
جواد در چه عملياتي به شهادت رسيد؟
در مرداد 62 عمليات والفجر چهار در ايام محرم شهيد شد. 11 سال هم جنازهاش نيامد. وقتي جواد شهيد شد خيلي از هم رزمهايش گفته بودند ما ديگر برنميگرديم تا شهيد شويم.
برايمان خاطراتي از ايشان نقل کنيد؟
يادم ميآيد زماني که در بيمارستان به خاطر قطع شدن پايش بستري بود. يکي از مقامات کشور به ديدنش رفت گفت: کجا اينطور شديد؟ جواد هم جواب داده نيم کيلو گوشت اضافه که اين حرفها را ندارد! در ضمن زير لحاف اينطور شدهام!
از حاج جواد دو پسر به نامهاي امير و اسماعيل به يادگار مانده است.
عليرضا؛ جانباز شهيدم
حاج خانم از ايشان بگوييد:
عليرضا اولاد دومم بود. چهل ساله بود که شهيد شد. خيلي باتقوا و مهربان و صبور بود جانباز بود و حدود چند سال در خانه بود و زجر کشيد تا شهيد شد از او دو پسر به نامهاي علي و محمد به يادگار مانده است.
ايشان چگونه به مقام جانبازي نائل شدند؟
در عمليات مرصاد بود که شيميايي شد. ريههايش سوخته بودند؛ اما چيزي به من نميگفت فکر ميکردم سرماخورده چنان سرفه ميکرد که گويي دو پاره آهن را روي هم ميساييدند من هم ميگفتم مادر سرما خوردهاي بعد ترنجبين به او ميدادم. او هم ميخورد و چيزي نميگفت. بعداً از طريق رفيقش فهميدم که مشکلش چه بود وقتي يک ماه در بيمارستان خاتم الانبيا بستري بود دکتر گفت ديگر کاري از ما بر نميآيد.
حاج عليرضا در چه سالي شهيد شد؟
سال 1372 بود. بعد از کلي رنج، بچهام ذره ذره آب شد.
حاج خانم شما علاوه بر پنج شهيد، مادر دو جانباز نيز هستيد که اين افتخارات موجب شد در سال 1374 به عنوان مادر نمونه معرفي شويد دوست داريم از نحوه جانبازي پسرهايتان هم بگوييد؟
حاج محسن از روزهاي آغاز جنگ در خرمشهر بود و در خيلي از عملياتها شرکت کرد: از جمله در عمليات شکست حصر آبادان، آزادسازي جاده ماهشهر، مسلم بن عقيل، مطلع الفجر و... در عمليات شکست حصر آبادان از ناحيه کمر مجروح و همچنين دچار گرفتگي موج انفجار شد. در جبهههاي گيلان غرب هم مورد اصابت خمپاره قرار گرفت که از ناحيه دست و کمر آسيب ديد. البته داخل ريههايش هم مواد شيميايي وجود دارد که گاهي نفسش بالا نميآيد. حبيب پسر ديگرم هم از اول جنگ در جبهه ذوالفقاريه آبادان بود. همان جا از ناحيه پا مجروح شد که بلافاصله پس از بهبودي عازم جبهه گشت و در عمليات مطلع الفجر از ناحيه دست مجروح شد. در عمليات رمضان هم به همراه امير شرکت داشتند که از ناحيه کمر مورد اصابت ترکش قرار گرفت. حبيب از ناحيه زانو غضروف نداشت. چند بار در آلمان عمل کرد پانزده سال آنجا ماند و زبانش را هم کامل کرد.
حاج خانم شما چطور توانستيد فرزنداني اينگونه تربيت کنيد؟
من خيلي مراقب بودم. از نامحرم خيلي پرهيز ميکردم. با وضو به بچهها شيرميدادم. واجبات را رعايت ميکردم. من و همسرم در زمان شاه هر کجا که تلويزيون و راديو بود، پا نميگذاشتيم.
اگر دوباره جنگ شروع شود حاضريد فرزندان خود را به جبهه بفرستيد؟
من به خاطر خدا باز هم حاضرم. اگر جنگ شود اين دو جانباز را به جنگ ميفرستم.
به نظر شما جوانان چگونه راه شهدا را ادامه دهند؟
اگر بخواهند ميتوانند اين راه را ادامه دهند اگر با علم بتوانند که چه بهتر سعي کنند به جاي تقليد، از خدا و دين کمک بگيرند.
شمادر ابتدا حاضر به مصاحبه نبوديد، چرا؟ از درد دلها و توقعاتتان بگوييد؟
حقيقتاً از وضعيت کنوني خيلي ناراحتم چرا بايد وضعيت دانشگاهها و صداو سيماي ما اينگونه باشد؟! چرا وضعيت حجاب در جامعه امروز اين چنين است! من حس ميکنم خون شهيدان پايمال ميشود شهيدان من از اين وضعيت حجاب راضي نيستند حتي ابراهيم از بيحجابي خوشش نميآمد. حاج اسماعيل براي مردان نيز حجاب قائل بود و ميگفت با شلوار هم ميشود فوتبال بازي کرد اين وضعيت در زمان شاه بود و ليکن در جمهوري اسلامي ما توقع اين وضعيت را نداريم. من هر وقت ميخواهم بر سر مزار فرزندان شهيدم بروم مشکل دارم. من نميخواهم مزاحم ديگران بشوم در اين مملکت آنقدر که به ورزشکاران اهميت ميدهند به خانوادههاي شهيد اهميت داده نميشود. گله ديگر من اين است که بعضي از مردم هنگام برخورد با ما متلکپراني ميکنند؛ مثلاً ميگويند به اينها کيسه کيسه پول ميدهند، درحالي که ما داراي يک زمين آبا و اجدادي هستيم که به فرزندانم به ارث رسيده است و داراي سند نيز ميباشد که محيط زيست ميگويد در طرح افتاده و اين را در زمان جنگ در روزنامه به اطلاع مردم رساندهاند اما به قول پسرم حاج محسن ما آن موقع در جبهه مشغول بوديم و چگونه ميتوانستيم روزنامه بخوانيم و مطلع شويم حتي به خاطر اين قضيه مدتي حاج محسن بازداشت شده بود و اکنون با قرار وثيقه پدرش آزاد است! چرا بايد اينچنين باشد اين است حق فرزندان جانباز من؟!گفتوگو از: سميه عباسي