کد خبر: 405860
تاریخ انتشار: ۲۲ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۸
پای حرف‌های یکی از رزمندگان استشهادی حزب‌الله لبنان
امروز چهارمین سالگرد پایان 33 روز نبرد مردان حز‌ب‌الله لبنان با رژیم صهیونیستی است و از همین رو، روز مقاومت اسلامی نام گرفته است. برای بزرگداشت حماسه دلاورانی که این سال‌ها در خط مقدم جهاد نظامی با دشمنان اسلام، مردانه ایستاده‌اند، سراغ حسن علی، یکی از این رزمندگان رفتیم. حسن تا سال 2000 در لبنان بود و از نیروهای استشهادی لبنان محسوب می‌شود. ادبیات فارسی را در دانشگاه امام خمینی قزوین فراگرفته و همان جا هم با همسرش که او هم برای تحصیل از لبنان به ایران آمده بود، آشنا می‌شود و علی هفت ساله حاصل این ازدواج است. حسن علی حالا برای گرفتن تخصص چشم پزشکی‌اش در یکی از دانشکده‌های علوم پزشکی ایران، مشغول به تحصیل است.حسن علی دست خیال ما را می‌گیرد و از تو در توی مناطق جنگلی نظامی حزب‌الله می‌برد تا تاریخ تشکیل حزب‌الله و عملیات‌های استشهادی، از دوست شهیدش می‌گوید و‌... خودتان بخوانید؛ با این توضیح که رعایت مسائل امنیتی امکان چاپ عکس حسن علی را به ما نداد و نیز کوشیدم لهجه عربی این رزمنده عزیز و سختی‌اش در یافتن برخی واژه‌های فارسی به چشم مخاطب، چندان نیاید.آغاز صحبتمان از حزب‌الله باشد و اینکه چطور با آن آشنا شدید؟ابتدا یک بیوگرافی کلی از حزب‌الله بگویم. بیش از 35 سال پیش در لبنان جنگ داخلی اتفاق افتاد، به خاطر مقاومت فلسطینی؛ چون یک قسمت مسیحی‌نشین در لبنان بود که کلاً با وجود فلسطینی‌ها در لبنان مخالف بودند. بعد از این جنگ داخلی، اسرائیل دو بار به لبنان حمله می‌کند. آن زمان شیعیان خیلی تحت فشار و تحقیر بودند. استعمار فرانسوی کاری کرده بود که شیعیان زیر سلطه سنی‌ها و سنی‌ها زیر سلطه مسیحی‌ها باشند. بعد شهید چمران و آیت‌الله امام موسی صدر آمدند و کم‌کم شروع می‌کنند به اینکه شیعیان برای خودشان یک هسته و حزب تشکیل بدهند تا خودشان را ثابت کنند. اینگونه جنبش امل تشکیل می‌شود که جنبش وسیعی بود و از هر گروهی اعم از ‌مذهبی، غیرمذهبی، شیعه، سوسیالیست و... جذب این جنبش می‌شوند. سال 1982 میلادی اسرائیل وارد لبنان می‌شود و تا بیروت پیش می‌رود. مقاومت‌های فلسطینی هم که در لبنان بودند همه شکست می‌خورند. حزب سوسیالیست هم که کم و بیش مخالف اسرائیل بود، شکست می‌خورد. کلاً هر جبهه مقاومتی که بود، تمام می‌شود [دستانش را به نشانه تمام شدن به هم می‌زند] اسرائیل حتی حاکم نظامی هم تعیین می‌کند! همه چیز تاریکی، هیچ چیز به نفع لبنان نیست. در آن سال‌ها، یک گروه از جنبش امل جدا می‌شوند. کسانی که مذهبی‌تر بودند جدا می‌شوند و می‌آیند ایران، خدمت امام. سیدعباس موسوی و سیدحسن هم با آن گروه به دیدن امام (ره) می‌آیند و می‌گویند وضع ما اینطور هست، شما مرجع تقلید و ولی فقیه ما هستید. الان بیروت دست اسرائیلی‌‌هاست و همه چیز شکست خورده است. در این تونل هزار متری، حتی یک جرقه نور نبود. تقریباً بعد از فتح خرمشهر این دیدار اتفاق می‌افتد. امام‌(ره) می‌فرمایند: شما بروید بجنگید، حتی با چوب و عصا! با هر چه که در دست دارید، بروید بجنگید، این تکلیف شماست. سیدعباس موسوی می‌گوید ما برگشتیم و گفتیم به تکلیفمان عمل می‌کنیم، امام‌(ره) می‌فرمایند، حتماً پیروزی با شماست... اینها می‌آیند و آموزش‌ها را آغاز می‌کنند. تصور پیروزی، از همان آغاز راه با آن وضعیت سیاهی که گفتید، وجود داشت؟خود سیدحسن وقتی می‌گوید ما شروع کردیم به عمل به تکلیفی که ولی‌فقیه گفته بود، گفتیم ما عمل می‌کنیم به تکلیفمان و شهید می‌شویم و خداحافظ! یعنی خود ما وقتی امام(ره) گفت: پیروزی با شماست، گفتیم منظورشان حتماً پیروزی معنوی است. هیچ وقت فکر نمی‌کردیم بتوانیم این کار را بکنیم و اینطور عزیز شویم. بعد از انجام آموزش‌ها، حزب‌الله فعالیت‌های خودش را چطور آغاز می‌کند؟حزب‌الله شروع می‌کند به عملیات‌های کوچک. مثلاً سه نفر در خیابان‌های بیروت می‌روند و اشغالگران را می‌زنند. در این مرحله یک جوان 18 ساله به نام شهید احمد قصیر (که یک خیابان در تهران به نامش هست) با یک ماشین که هزار کیلوگرم تی‌‌ان‌تی داشته، وارد ساختمانی در منطقه صدر می‌شود که بعد از اشغال لبنان توسط اسرائیل، حاکم نظامی لبنان و افسران بلندپایه اسرائیلی در این ساختمان بودند. این جوان لبنانی یک روز صبح، خیلی قشنگ غافلگیرانه با ماشین وارد ساختمان می‌شود و ماشین را منفجر می‌کند. آن زمان چیزی به عنوان عملیات استشهادی به این شکل در جهان وجود نداشت؛ اینکه با یک ماشین پر از مواد منفجره، به یک ساختمان 13 طبقه بروی و 250 نظامی اسرائیلی، در یک لحظه زیر خاک بروند. این یک تحولی در مبارزه بود و اسرائیلی‌ها، سه روز عزای عمومی اعلام کردند. بعد از آن حزب‌الله اعلام کرد که ما یک گروه شیعه هستیم به نام حزب‌الله، تابع ولی فقیه هستیم و داریم مقاومت می‌کنیم و یا علی!واکنش مردم لبنان چه بود؟در آغاز خیلی از مردم اینها را قبول نداشتند. به این دلیل که فکر نمی‌کردند اینها پیروز شوند. مردم می‌گفتند هیچ وقت چشم نمی‌تواند با سیخ روبه‌رو شود، این یک ضرب‌المثل عربی است، اما اینها با امکانات خیلی کم و حتی با پشتیبانی خیلی کم مردم شروع می‌کنند. تا سال 1985 میلادی که اسرائیل از فشار عملیات‌های حزب‌الله تا نیمی از جنوب لبنان عقب‌نشینی می‌کند. یک منطقه‌ای را 40-30 کیلومتر جلوتر از مرز با عرض 80-70 کیلومتر را به عنوان .... حالا فارسی‌اش را درست بلد نیستم، می‌گیرند که [حائل] باشد بین مقاومت و مرز فلسطین اشغالی، برای اینکه حزب‌الله هیچ وقت به مرز اسرائیل نرسد. سال 1988 حزب‌الله را درگیر جنگ داخلی می‌کنند که کمی حواسش از اسرائیل منحرف شود. سال 1990 جنگ داخلی در لبنان که تمام می‌شود، حزب‌الله دیگر شروع می‌کند به عملیات‌های منظم و مقاومت را ‌سازماندهی می‌کند. خود من که از سال 1993 در حزب‌الله بودم تا سال 2000 که دیگر برای تحصیل آمدم ایران،‌ در حزب‌الله بودم و می‌دیدم کار چقدر فرق کرده است. کار ابتدایی بود و حتی بعضی اوقات ناشیانه، اما در سال‌های 1998 و 1999 و 2000، حرفه‌ای شدیم و کاملاً یک جنگ چریکی به تمام معنا بود. تا حدی که می‌شود گفت حزب‌الله در لبنان یک مدرسه جدید در بحث نظامی و جنگ ایجاد کرد. خصوصاً در جنگ آخر، یعنی در جنگ 33 روزه، گروهی در پنتاگون آمریکا فقط شش ماه جنگ لبنان را بررسی کردند که چطور گروه چند هزار نفره می‌تواند اینگونه با یک ارتش به این عظمت و قدرت و با این تکنولوژی روبه‌رو شود.بعد از آزادی لبنان در سال 2000 تا سال 2006 که جنگ 33 روزه بود، حزب‌الله کلی در ابعاد مختلف سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و نظامی روی خودش کار کرد تا از هر نظر پخته‌تر شد. آنقدری که برخی لبنانی‌‌های مخالف حزب‌الله می‌گویند دولت در دولت شد!حزب‌الله از بعد اطلاعاتی هم خیلی قوی است...بله. قسمت‌های مختلف حزب‌الله، ربطی به هم ندارند. مثلاً اگر جایی لو برود، ربطی به جاهای دیگر ندارد. همه اینها از نظر ساختمانی کار شهیدحاج عماد مغنیه بود که تقسیمش طوری بود که هر طور ضربه بخورد، ساختمان فرو نریزد.یعنی ایجاد شاخه‌های مختلف نظامی و سیاسی و ...اصلاً در خود شاخه‌ها هم یک جوری طراحی‌اش را انجام داده که از نظر اطلاعاتی اگر به قسمتی نفوذ شود، کل سیستم به هم ریخته نشود یعنی مشکلات گروه‌های دیگر مقاومت را پیدا نکند.می‌گویند در لبنان، حزب‌الله هسته- هسته است و یک هسته از هسته دیگر خبر ندارد، درست است؟دقیقاً همین طور است. حاج رضوان خیلی روی این سیستم کار کرد که اسرائیل نتواند نفوذ کند و واقعاً اسرائیل در جنگ 2006 (33 روزه) می‌گفت ما کور بودیم. نمی‌دانستیم باید چه کار کنیم. خیلی اطلاعات غلط داشتند، البته حتی در این زمان هم کسانی مخالف مقاومت بودند و اعتقاد داشتند که باید در برابر اسرائیل تسلیم شویم.خود شما بیشتر چه می‌کردید، کدام منطقه بودید؟یک منطقه‌ای از لبنان، منطقه جنگلی بود. حزب‌الله در این منطقه حالت چریکی داشت. بچه‌ها داخل کوه‌های آنجا، غارهایی درست می‌کردند و داخل آن، مثل یک مرکز برای بچه‌ها بود و البته محل استراحتشان. من بیشتر در این منطقه کار می‌کردم. ما از بیروت، مثل مردم عادی با تاکسی خودمان را به روستا می‌رساندیم. می‌رفتیم یک جایی که مخفیانه بود. لباس عوض می‌‌کردیم شب که می‌شد، از آنجا می‌رفتیم و وارد کوه و محوطه جنگلی می‌شدیم. حالا یا برای نگهبانی کمین می‌کردیم یا کار نقل و انتقال ادوات جنگی را انجام می‌دادیم. در این منطقه همیشه با اسرائیل درگیری بود. این منطقه کوچک اما بسیار حساس بود و اسرائیل همیشه سعی داشت که آن را بگیرد، ولی نتوانست. من خودم اولین بار که رفتم، اولین کسی که دیدم، سرش مثل همان جنگل بود! خیلی جالب بود برای من که یک دفعه، یکی این طور بلند می‌شود، می‌گوید: بفرمایید، خوش آمدید!این دوستتان هم که عکسش اینجاست، مثل شما بود؟نه در جنوب لبنان، یکسری پایگاه‌های اسرائیلی بود در حکم خط مقدم، پشت اینها یک منطقه امنیتی برای اسرائیل محسوب می‌شد، این دوست من، شاید نیمی از عمرش را در آن منطقه بود!اسمش چیست؟حسین شلهون (می‌پرسیم با ح جیمی، می‌گوید، نه، با ه الله) حسین نیروی کماندو حزب‌الله لبنان بود، اما کار من بیشتر در موشک‌های کاتیوشا و... بود. ما خمپاره را که می‌توانستیم حملش کنیم، می‌آوردیم، درستش می‌کردیم برای هدف، مثلاً می‌گفتند برو 20 تا بزن و برگرد، چون واقعاً جنگ با اسرائیل شوخی نیست. سیستم‌های اینها آنقدر پیشرفته است که با سومین و چهارمین موشک، جای شما مشخص می‌شود و شروع می‌کنند به سمت شما شلیک کردن. کار چریکی همین است که بزن و برو! و این اعصاب ارتش نظامی را به هم می‌ریزد. تا می‌خواستند واکنش نشان دهند یا بالگردهایشان برسند، دیگر کار تمام شده بود و کسی هم نبود!اهداف چنین عملی چه بود؟در جنگ چریکی به این می‌گویند «استنضاخ»، یک واژه عربی است به این معنا که مثلاً از یک فردی دارد به تدریج خون می‌رود، آخرش ضعیف می‌شود و از حال می‌رود. با اسرائیل هم همین طور شد. هر روز یک بمبی، چیزی ... و این کار باعث شد اعصاب اسرائیل خرد شود، چون اینها خیلی هم جان دوست هستند و آنچنان که در تاریخ آمده زندگی را خیلی دوست دارند.حزب‌الله یکسری عملیات انجام می‌داد که مثلاً در مسیر کاروان‌های نظامی اسرائیل بمب کار می‌گذاشتند. به شکل یک صخره یا درخت درست می‌کردند، آنقدر هنرمندانه که مثلاً من هم می‌دیدم متوجه نمی‌شدم که آنجا بمب هست، بعد آنها می‌آمدند رد شوند، ناگهان منفجر می‌شد به جایی رسید که حتی راه رفتن برای اینها سخت شد و دیگر از پایگاه بیرون نمی‌آمدند. اسرائیل تکنولوژی نظامی دارد، اما اینطور جنگیدن را بلد نیست. یک قاعده کلی در جنگ این هست که وقتی طرف مقابل شما خیلی قوی است با تکنولوژی بالا، شما از ساده شروع کنی و کم‌کم پیشرفته‌اش کنی.در عملیات مارینز هم محل استقرار نیروهای امریکایی و فرانسوی توسط دو نفر به صورت شهادت طلبانه مورد حمله قرار گرفت و در یک لحظه 255 امریکایی کشته شدند. گویا شب قبل هم آنجا مراسمی بوده و همه‌شان تا صبح مست بودند. ریگان خیلی ابراز ناراحتی کرد از این اتفاق. البته حزب الله به دلایلی، رسماً مسئولیت این انفجار را بر عهده نگرفت اما مهم این است که اینها سیلی‌اش را خوردند، امریکا از آن روز گفت من نمی‌توانم در لبنان باشم و این کشور برای ما جهنم است، فرانسه هم همین‌طور، در این عملیات 80 کشته داد.با انجام این عملیات‌ها، اسرائیلی‌ها حتی در مناطق تحت کنترل خودشان، می‌گفتند حق ندارید تا 100 متری ما نزدیک شوید!نحوه آشنایی شما با تشکیلات حزب الله چطور بود؟مادر من خیلی مذهبی است. البته فامیل ما کلاً مذهبی هستند. سال 1993، من یک نوجوان 14 ساله‌ای بودم که در مدرسه‌ای غیرمذهبی در بیروت درس می‌خواندم. مادر پیشنهاد داد که به حزب الله بروم. ایشان خیلی مذهبی و مقلد امام(ره) است. خیلی مؤمن هستند و ما هرچه در دین داریم از ایشان داریم. اهل نماز شب و عبادت و... خدا حفظش کند. ایشان گفتند و من هم فکر کردم حالا می‌روم کار با اسلحه را یاد می‌گیرم، یک تفریحی هم هست!بعد از گزینش‌ها و بررسی معرف‌ها که حزب الله در این زمینه خیلی سختگیر است، دوره آموزشی فرهنگی بود و بعد کم‌کم اگر خودمان می‌خواستیم، به حزب الله می‌پیوستیم.نظر پدرتان چه بود؟اگر ته دلش هم نمی‌خواست، چون من تک پسر بودم، اما مشکلی هم نداشت. پدرم هم آدم مؤمنی است اما مادرم دلگرمی می‌داد و اتفاقاً همیشه دعا می‌کرد شهید بشوم! با اینکه تک پسر بودم، چنین دعایی می‌کرد (با خنده) دستش درد نکند!پدرم خیلی هم انقلابی بود. کوچک که بودم چند باری از مخالفان انقلاب اسلامی ایران که در منطقه‌مان بودند، به دلیل طرفداری از انقلاب اسلامی و داشتن عکس امام (ره) کتک خوردیم. مادرم زمان جنگ ایران و عراق، به صدام ناسزا می‌گفت، ما کوچک بودیم، اما مادرم ما را اینطور تربیت می‌کرد.پدر هم عضو حزب الله بودند؟نه؛ اما خیلی حمایت می‌کرد. مثلاً در جریان جنگ‌های داخلی لبنان خانه‌ای را در اختیار بچه‌های حزب الله قرار داده بود. حتی زمانی یادم است، سید دو شب را در منزل ما خوابید.سیدحسن نصرالله؟!بله؛ البته آن زمان راحت بود. الان اوضاع سید از نظر امنیتی خیلی سخت است. آن زمان دو نفر محافظ داشت و راحت‌تر رفت وآمد می‌کرد. الان سیستم حفاظتی سید حسن نصرالله خیلی پیچیده است و آن کادری را که همیشه با سید هستند، هیچکس نمی‌شناسد.چه شد که داوطلب عملیات استشهادی شدید؟16 ساله بودم. کله‌ام داغ بود!(می‌خندد؛ تواضع به خرج می‌دهد)در هر پرونده‌ای، برگ آخر برای داوطلب عملیات استشهادی است.من هم نوشتم ولی خیلی پیگیری نکردم. چون می‌دانستم کار خیلی سختی است. دوست من عمار هم از نیروهای استشهادی بود، فقط شش ماه در مقاومت بود، اما بعد از شهادت برادرش خیلی تغییر کرده بود. قبلاً‌ هم مؤمن بود اما بعدش خیلی از نظر عرفانی و نماز و مستحبات دقت می‌کرد و در تهذیب و خودسازی خیلی پیشرفت کرد.یك ماه قبل از شهادتش آمده بود پیش من. شروع كردیم در مورد شهادت حرف زدن. من گفتم من دوست دارم یا شهید بشوم یا زنده بمانم. اینكه اسیر شوم یا جانباز،‌ دوست ندارم. جمله‌ای كه عمار به من گفت، خیلی در ذهن من مانده؛ عمار گفت: «من، نه؛ خودم برای خدا هستم؛ هر چه خدا دوست دارد با من انجام بدهد. من مشكلی ندارم. اگر خدا دوست دارد، كورم كند!»من در آن لحظه با خودم گفتم چقدر عشق این آدم به خدا زیاد است، نه فقط حاضر به شهادت است كه هر كاری خدا با او بكند، مشكلی ندارد.كسی كه برای عملیات شهادت طلبانه می‌رود، هیچ چیزی از او باقی نمی‌ماند. بدنش تكه تكه یا حتی ذوب می‌شود. این شهید عمار، فقط كف پایش مانده بود. من به عمار گفتم: ای بابا؛ تو خیلی سختی! من را نگاه كرد و گفت: ببین حسن! خدا وقتی بخواهد در حق كسی لطف كند، دیگر حساب و كتاب ندارد كه سخت هست یا نیست. اگر خدا توفیق بدهد، كار خیلی آسان است... 20 روز بعد، عمار شهید شد.یك بار عمار برای عملیات استشهادی رفت. 100متر مانده بود به محل عملیات، گفته بودند مواظب باش، ماشین تو مواد منفجره‌ای ندارد! شما به آنها رسیدی، سلام كن و ردشو! عمار با سختی عبور می‌كند. امكان لو رفتن بود. وقتی كه برمی‌گردد خیلی عصبانی بود كه چرا این‌كار را كردید. آنها هم می‌گویند داشتیم تو را امتحان می‌كردیم. چون خیلی كار سختی است كه آدم خودش را منفجر كند. یك بار در یك جلسه‌ای كه با سیدحسن داشتیم، می‌گفت چندین بار بچه‌هایی كه خیلی شجاع و درحمله به پایگاه‌های اسرائیلی نفر اول بودند، نتوانستند این كار را انجام دهند.این كار كه آدم در یك لحظه، روی دكمه‌ای فشار دهد و خودش را منفجر كند، خیلی سخت است. اتفاقاً سیدحسن در مورد همین شهید عمار می‌گوید، وقتی پیش من آمد، كوهی از عزم و اراده بود و معترض كه چرا این كار را با من كردید؟! خلاصه با سید خداحافظی می‌كند و دو درخواست هم از او داشته...چه درخواست‌هایی؟یكی اینكه هوای عمار را داشته باشد. دوم هم اینكه، در حزب‌الله اینطور مرسوم است كه وقتی از بین برادران، یك یا دو نفر شهید می‌شوند، می‌گویند سایر برادران را دیگر به عملیات نفرستید كه خانواده داغ بیشتری نبینند. عمار به سید می‌گوید اگر من شهید شدم، به برادرانم كاری نداشته باشید. بگذارید هرجا هستند، باشند. من نمی‌خواهم جلوی كسی را بگیرم. عمار بعداً 23ماه رمضان درشب قدر شهید شد.شهید عمار به حضرت زهرا(س) خیلی ارادت داشت، برادرش درمنطقه سختی بود و مفصل‌هایش آسیب دیده بود. همیشه می‌گفت می‌ترسم یك روزی برسد كه به من بگویند تو به درد نمی‌خوری! باید بازنشسته شوی. عمار خودش می‌گفت شب ولادت حضرت زهرا(س) آن‌قدر به ایشان التماس كردم كه برادرم عشقش شهادت است. این را اگر بازنشسته كنند، می‌میرد. روز ولادت شما، من عیدی از شما شهادت برادرم را می‌خواهم! دو روز بعد برادرش شهید شد.چرا حزب الله به عملیات استشهادی روی آورد؟جنگ شهادت طلبانه هم از نظر جنگی و هم از نظر معنوی و روانی خیلی تأثیر داشت. شما باید خودت را با شرایط جنگی هماهنگ كنید. شاید نتوان با تانك‌های اسرائیل مواجه شد، باید كاری كنیم كه دشمن به تدریج ضربه بخورد. این از نظر اسرائیل وحشتناك بود. كسی را كه عاشق زندگی هست، می‌توان تهدید به مرگ كرد، ولی وقتی كسی خودش می‌خواهد كه كشته شود، این را چكار می‌شود كرد؟‌ از نظر معنوی هم خیلی برای مردم لبنان و همه مسلمانان تأثیر داشت. اینكه كسی حاضر باشد در راه خدا و برای جنگیدن با قومی كه خدا هم در قرآن لعنتشان كرده، در یك لحظه خودش را منفجر كند، از نظر معنوی خیلی ارزشمند بود و خون تازه‌ای در رگ‌های مقاومت ایجاد كند. این بالاترین حد فداكاری است كه كسی در یك لحظه با مواد منفجره‌ زیاد، خودش را برای خدا و دین و وطنش شهید كند.تفاوت عملیات انتحاری و شهادت‌طلبانه را در چه چیزی می‌دانید؟ انتحاری برای كسی است كه دیگر ناامید شده؛ در اوج یأس، فرد دست به عملیات انتحاری می‌زند. اما عملیات استشهادی در اوج امیدواری و زندگی اتفاق می‌افتد. همین دوست من، چند شب قبل از شهادتش شب‌نشینی داشتیم. لباس‌های خوش‌تیپ و بسیار زیبایی خریده بود. دو روز قبل هم خانه پدر و مادرش را رنگ زده بود. اصلاً تصور نمی‌شد كه این آدم قرار است چند روز دیگر خودش را منفجر كند. تا لحظه‌ای آخر با امید زندگی كرد... اتفاقاً 5 دقیقه قبل از انجام عملیات استشهادی با او مصاحبه می‌كنند كه چه حسی داری؟ می‌‌گوید اگر به من بگویند می‌خواهی بروی پیش سیدحسن یا مقام معظم رهبری، چه حسی دارم؟! اگر بگویند قرار است پیش حضرت علی بروی، من دیوانه می‌شوم. حالا كه قرار است بروم پیش خدای علی! من قرار است نزد خدا بروم. عرفان را به طور ساده در این جملات می‌توان دید. اینكه حضرت امام می‌گوید: عرفان حقیقی در وصیتنامه شهداست، واقعاًَ همین‌طور است. نقش رهبری سیدحسن نصرالله را در پیروزی‌های حزب‌الله تا چه حد می‌‌دانید؟ اول رهبر كس دیگری بود كه بعد منحرف شد. مثل بعضی‌ها كه منحرف شدند. - مثل موسوی ما؟(شوخی‌مان گل می‌كند)(می‌خندد) مثل موسوی شما یا منتظری كه حالا خدا رحمتش كند. سال 90 هم سیدعباس موسوی بود كه خیلی مخلص بود و شهیدش كردند. در این زمان سیدحسن مسئول بخش جهادی حزب‌الله بود. یعنی شاخه نظامی دستش بود. سیدحسن شخصیت كاریزماتیكی دارد. از همان جوانی هم اینطور بود. سیدعباس موسوی آدم روحانی و عرفانی بود، اما كاریزما و زیركی و حسن تدبیری را كه سیدحسن دارد، نداشت. حالا هرچه در مورد سیدحسن بگویم كم گفته‌ام. او رهبر همه مردم است؛ چه از نظر دینی و چه از نظر نظامی.من خودم اوایل رهبری سیدحسن بود كه وارد حزب‌الله شدم. حزب‌الله آن روزها خیلی معمولی بود؛ ولی حالا به لطف رهبری سیدحسن، تبدیل به یك سازمان بزرگ و پیچیده شده است. سیدحسن حزب را به جایی رسانده كه حالا در دنیا بی‌نظیر است. من گفتم كه مردم خیلی به كار حزب‌الله اعتقاد نداشتند، اما سیدحسن توانست این اعتماد را جلب كند... (قسمت دوم این مصاحبه كه به زندگی شخصی یك رزمنده حزب‌الله و ارتباطش با ایران می‌پردازد، پنج‌شنبه در صفحه پایداری تقدیم خواهد شد.)
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار