آزاده غلامی - در گوشه و کنار این شهر، هستند افرادی که به بیماریهای متفاوت دچارند. گاه این بیماری آنان را چنان از پا در میآورد که در همان نگاه نخست، غم در دلت خانه میکند. گاه هم با دیدن استقامت و صبری که این بیمار از خود نشان میدهد، در دل به او آفرین میگویی و او را میستایی و دلت میخواهد همه جا جار بزنی که افرادی هم هستند که در عین ناخوشاحوالی و داشتن مشکلات متعدد، باز هم سرافرازانه گام برمیدارند و از پای نمینشینند. آهسته و آرام گام برمیدارد. نگاهش که با نگاهم پیوند میخورد، از چیزهایی که دربارهاش شنیدهام یکه میخورم. صحبت از کسی بود که مشکلات فراوانی داشت، ولی این دختر سرشار از انرژی و توانایی است. به کنارش میروم، دستم را به گرمی میفشارد و در کنارم راه میافتد. اسمش راحله است، 19 سال دارد. دختری لاغراندام، شاید رنگپریده، ولی با استقامت و روحی مستحکم که هیچ ناگواری او را از پا درنیاورده است. دیدن او انسان را به یاد اسطورههایی میاندازد که هیچ گاه کمر زیر بار زندگی خم نکردهاند و یادشان و نامشان الگوهای سرافراز و بلندآوازهای را به یاد انسان میآورند که نمیگذارند هیچ گاه نومیدی و یأس به وجودشان راه یابد. در اولین نگاه شاید فقط به خصوصیات ظاهری او پی ببرید، ولی چند گام که با هم بردارید، متوجه مشکلی در راه رفتنش میشوید. گامهایی که برمیدارد، با سختی در قدم برداشتن همراه است که ناگاه به زمین نخورد! آه از نهادم برمیآید. سرم را به زیر میاندازم. نمیدانم از کجا شروع کنم. انگار متوجه حس و حالم میشود. انگار فهمیده است نمیخواهم با صحبتهایم آزارش دهم و دنبال کلماتی میگردم که راه را برای سخن گفتن بیناراحتی برایش هموار کنم. نگاهم که کرد، چیزی در دلم فرو ریخت. انگار من بودم که باید دلداریام میدادند نه او! نگاهش سرشار از قوت و قدرت بود. انگار نه انگار که مشکلی دارد یا شاید حس پرهیز از ترحم یا چیزی شبیه به این نمیگذارد دیگران چنین رفتاری با او داشته باشند. شاید هم از نوع دیگری باشد که واقعاً توانایی در آن موج میزند، نمیدانم. حالم را که میبیند، به نشستن دعوتم میکند. کنارش مینشینم. نگاهم را از پاها به صورتش میدوزم. لبخندی میزند و شروع به صحبت میکند. گفتم که 19 سال دارم. سه سالی است که بیماریام شروع شده است. «ام اس» را میگویم! میدانم که درمان ندارد، ولی میشود آن را کنترل کرد، البته شاید نه در موارد خیلی پیشرفته. افراد بسیاری را دیدهام که با این بیماری دست و پنجه نرم میکنند. خیلیهایشان را هم دیدهام که قطع امید کردهاند و خودشان را به دست فنا و زندگی سپردهاند تا هر جا که میخواهد آنان را ببرد. اگر مانند دیگران فکر میکردم، اینجا نبودم!از این همه قوت در تعجبم، میپرسم، تو چرا مثل آنها نیستی؟ در جوابم میگوید: اگر میخواستم مانند آنان فکر کنم، الان اینجا نبودم. راست میگفت. دانشگاه سراسری، دانشگاه تهران، غول کنکور و قبولی در رشته فیزیک هستهای! نه، ظاهراً این منم که باید از او آرامش بگیرم و الگو بپذیرم. «وقتی متوجه بیماریام شدم، خیلی حالم به هم ریخت، ولی کمکم با این وضعیت کنار آمدم. اگر میخواستم به این وضعیت توجه کنم، من هم مثل آنان زندگیام را میباختم. نمیخواستم این اتفاق برایم بیفتد. باید به پا میخواستم و تلاش میکردم. عزمم را جزم کردم و به خدا توکل کردم. نباید در جا میزدم. باید حرکت میکردم. تلاش کردم، خدا هم الحق و الانصاف یاریام کرد. روی پاهایم ایستادم و تلاش کردم که به اهدافی که داشتم دست پیدا کنم. کنکور یکی از آنها بود. شاید تعجب کنید اگر بگویم دانشآموز درسخوانی نبودم، ولی با تلاشی که به همین خاطر کردم، توانستم در کنکور با رتبه بالای 300 قبول و در دانشگاه پذیرفته شوم. خدا را شکر میکنم. اگر محبت او نبود، امکان نداشت به این هدفم دست پیدا کنم. همین نفسهایی را که میکشم و همین قدمهایی را هم که برمیدارم حاصل لطف خداست. هیچگاه نمیگویم که خدایا چرا به این بیماری مبتلایم کردی! چون تصور میکنم این خود کفر و ناسپاسی است. او میتوانست حتی توان راه رفتن و صحبت کردن را هم از من بگیرد، ولی میبینید که من هیچ یک از این مشکلات را ندارم، اگر چه در راه رفتن مشکل دارم و اگر چه گاهی در بیمارستان بستری میشوم تا حملههایی را که به آنان دچار میشوم پشت سر بگذارم و اگر چه کارهای بسیاری را مثل دویدن یا از کوه بالا رفتن نمیتوانم انجام دهم، ولی هیچ کدام مانع از ارتباط مثبت من با پروردگارم نشده است. همواره او را سپاس میگویم و بر آن موهبتهایی که ارزانیام داشته است تشکر میکنم. احساس میکنم دستانم یخ زده است. ولی قلبم با حرارت میتپد. از مشکلاتش میپرسم. نگاهش را از من برمیگیرد. نمیدانم به چه فکر میکند. وقتی نگاهش به سمت من بازمیگردد، پرغرورتر از گذشته است. میگوید: یکی از بزرگترین مشکلاتی که دارم، خانوادهام هستند! نه به این معنی که آنان بخواهند برایم مشکل ایجاد کنند، نه، به این معنی که مشکلاتی که در خانواده دارم، خودش به نوعی مشکل من به شمار میآید و آزارم میدهد. مشکلات خانواده نتوانست مرا از پا درآوردپدر و مادرم در بیشتر اوقات با هم مشکل دارند. کمتر زمانی است که آرامش در خانه ما حکمفرما باشد. پدرم اعتیاد دارد و مسئولیت هیچ کاری را در خانه و بیرون خانه نمیپذیرد. اغلب اوقات مشکلات فراتر از حد تحمل میشود. نزاع و درگیری شاید یکی از آنها باشد. گاهی از مظلوم واقع شدن مادرم در این شرایط به تنگ میآیم. او کسی است که در تمام این سالها که به کمک یک همراه نیاز داشتم، همیاری و همراهیام کرد. هیچگاه نگذاشت احساس تنهایی کنم. از اینکه میبینم مورد ضرب و شتم قرار میگیرد، عذاب میکشم. نمیتوانم این وضع را تحمل کنم. با این حال، نمیگذارد از اهدافم باز بمانم. هر طور که شده کمکم میکند. این هم موضوع دیگری است که مدیون پروردگارم هستم. از اینکه سایه چنین مادری بالای سرم است، خوشحالم و به خودم میبالم. مادرم یاریام کرد که آرزوهایم جامه عمل بپوشند. روزهای گرم تابستان، معضل دیگری است که سر راهم قرار دارد و نمیگذارد کارهایم را آن گونه که باید انجام دهم. آخر گرما برای افرادی که به «ام اس» مبتلا هستند، مشکلساز است. برای رفتن به دانشگاه یا کلاسهای کنکور در دوران تحصیل، خیلی اذیت میشدم، ولی این مشکل هم نتوانست مرا از پا درآورد. تمام تلاشم را کردم تا راه را باز کنم و بالاخره این درهای دانشگاه بود که به رویم گشوده شد. میخواهم و میتوانم که استاد دانشگاه شوم!آرزوهای زیادی دارم که هنوز عملی نشدهاند. دوست دارم به عنوان استاد در دانشگاه تدریس کنم. میخواهم تلاشم را در این راه بکنم و به این خواستهام هم جامه عمل بپوشانم. میدانم که میتوانم!(یکه میخورم)نگاهش به دوردست خیره شد. این شاگرد ممتاز رشته فیزیک عجب غوغایی در ذهنم به پا کرده است. مشکلات بیماری و در کنار آن مشکلات خانواده و مشکلات جوی و. . . تحمل این همه مشکل واقعاً که صبر و استقامت میخواهد. شاید که قطعاً میتوان او را اسوه صبر و پایداری و تلاش خواند. به یاد جوانانی میافتم که همه چیز برایشان فراهم است، ولی تلاش را سرلوحه کارشان قرار نمیدهند، از زمین و زمان ایراد میگیرند و برای خودشان از کاه، کوه میسازند. شاید مهمترین چیزی که بین آنان و این دختر متفاوت باشد، روحیهای است که در وجودش غلیان میکند و توکلی است که به خالق یکتا دارد و او را با همه وجودش میپرستد.