در خردادماه سال جاری در سفری پژوهشی به گناباد و بی آنكه درصدد تحقیقی در باب صوفیان این شهر باشم، با عالمی ارجمند و مجاهد از اهالی این دیار آشنا شدم. حجتالاسلام و المسلمین حاج شیخ محمد مدنی كه به دلیل مبارزات خود با دراویش، از سوی مرحوم آیتالله العظمی سید محمود شاهرودی به «ناشرالاسلام گنابادی» شهرت یافته، سابقهای بس دیرین و پرماجرا در مواجهه با این نحله دارد. او با عرفانهای نوظهور نیز بهخوبی آشناست و همین امر موجب شد تا با ایشان در روستای خیبری گناباد در باب نسبت صوفیگری با این عرفانها و نیز تجارب گرانسنگ وی در مبارزه با صوفیان به گفتوگو بنشینم. در مقطع حاضر شاهد ظهور پارهای از عرفانهای كاذب و ساختگی هستیم كه خود دلیلی است بر بسط گرایش دینی مردم؛ چون اگر مردم علاقه و گرایشی نسبت به معنویات نداشته باشند، بازار این نوع عرفانها هم كساد خواهد شد، بنابراین همین امر، شاهدی بر موفقیت نظام از جنبه تبلیغ معنویات است. عرفانهای كاذب از جهاتی به تصوف یعنی همان جریانی كه علمای ما سالیان سال با آن درگیر بوده و علیه آن مبارزه كردهاند، شباهت دارند. از دیدگاه شما این عرفانهای كاذب چه نسبتی با تصوف سنتی كه سالیان سال وجود داشته و نزد علمای ما از جمله انحرافات محسوب شده است، دارد؟بسمالله الرحمن الرحیم. روایتی است از یكی از امامان معصوم(ع) كه زمانی خواهد آمد كه مردم مرتكب گناه میشوند، ولی با تغییر اسم. مثلاً رشوهخواری در اسلام و روایات و احادیث، حرام است، ولی كارمندی كه رشوه میگیرد اسمش را عوض میكند و میگوید حق حساب! ولی همان رشوه است، یا همه میدانند كه رباخواری حرام است، اسمش را میگذارند سود یا كارمزد.این عرفانهای نوظهور هم در اصل و شیوه، همان صوفیگری است، ولی اینها نامش را عرفان میگذارند. شعارها و كتابهایشان موجود است. اینها دم از باطن میزنند و میگویند ما مغز دین هستیم. میگویند تقیدات علما و بزرگان قشر و پوست هستند. اینها دین را به مغز و پوست تقسیم میكنند و شریعت و طریقت. میگویند مجتهدین اهل شریعت هستند و آنها اهل طریقت. مغز دین با ماست. متأسفانه به مراجع تقلید و بزرگان توهین هم میكنند.كتابی هست به نام «بشارت المصطفی»، من خوشبختانه شش ماهی از ده خودمان به مشهد تبعید شدم.اول پرونده سیاسی و بسیار خطرناك بود، ولی بعد...چه سالی؟سال 1339به خاطر مبارزه با دراویش؟بله، همینها اقدام كردند. 17 تا صوفی كه بعضیهایشان بیسواد هم بودند، پای طوماری را انگشت زدند. آنها تصور میكردند در طومار این طور نوشته شده كه آقای تابنده گفته میخواهم در گناباد كارخانه برقی را دائر كنم و چون بیسواد بودند، پای آن را امضا كردند!البته بعد كه فهمیدند موضوع چیست،اظهار ندامت كردند و از صوفیگری هم برگشتند. به هر حال نویسنده در آن كتاب به پیامبر اكرم(ص) نسبت میدهد كه:«الشریعت اقوالی و الطریقت احوالی و...»البته من این كتاب را صفحه به صفحه مطالعه كردهام و چنین روایتی در آن وجود ندارد! اینها معمولاً یك چیزهایی را برای خودشان جمع و جور میكنند و دین راحتطلبانهای را بر افراد بوالهوس عرضه میدارند. یك عده هم كه میخواهند چشمچرانی كنند، اعمال خلاف انجام بدهند و كثافتكاریها، رشوهخواری و رشوهدهی و زراندوزی از راههای نامشروع و ظلم و تجاوز به دیگران را در پیش بگیرند، خواسته یا ناخواسته با اینها همراه میشوند. مردم مسلمان كه با روحانیون و مجتهدین در تماس هستند، این كارها را نمیكنند، ولی اینها دینداری را سبك میگیرند و میگویند اگر كسی به وسیله مرشد با ولایت پیوند بخورد، دیگر از حلال و حرام از او سؤال نخواهد شد!در نوشتههای ملاسلطان آمده كه «گر بگیرد خون جهان را مال مال/ كی خورد مرد خدا الا حلال» و بعد میگوید مرد خدا كسی است كه به بیدخت آمده و با مرشد بیعت كرده و دیگر برای او گناه نمینویسند. گناهان به گردن كسانی كه پیوند نخوردهاند گذاشته و به حساب آنها نوشته میشود و ایشان اهل نجات است!اصولاً در فطرت بشر خداجویی و خداشناسی هست. این امر فطری است. پیامبر اكرم(ص) فرمود:«كل مولود یولد علی الفطره الا ان یكون ابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه.» هر مولودی كه قدم به دنیا میگذارد فطرتش بر دین حنیف اسلام است، ولی بعد محیط او را آلوده میكند. پدر و مادرش مجوس هستند، او هم مجوسی میشود، مسیحی هستند، او هم مسیحی میشود. هر كسی میخواهد دینی داشته باشد كه بتواند جواب وجدانش را بدهد و خودش را هم قانع كند كه من دیندار هستم، چون بیدینی در مردم جانیفتاده و كسی نمیتواند صراحتاً بگوید دین ندارم. همه، چه باطل چه بحق، دینی دارند؛ منتها وقتی آنچه را كه مراجع میگویند یا از اخبار و احادیث ائمه(ع) به ما رسیده، بر این جماعت عرضه میكنیم، زیر بار نمیروند و دنبال یك دین سبك میروند. دین سبك به آنها میگوید حلال و حرام برای شما نیست، شما در هر صورت اهل بهشت هستید! روایتی از امام صادق(ع) داریم كه میفرمایند:«بنی الاسلام علی خمس: الصلوهًْ و الزكوهًْ و الصوم والحج و الولایهًْ». این روایت در كتب شیعه، از جمله بحارالانوار و وسایل الشیعه موجود است. اسلام پنج پایه و ستون دارد كه نماز است و روزه و حج و زكات و ولایت. اینها ولایت را پیوند با مرشد معنا میكنند! در صفحه 24 كتاب ولایت نامه ملاسلطان این روایت را اینگونه ترجمه میكند:«امام صادق(ع) فرمود نماز و روزه و زكات و حج را خواهی بكن، خواهی نكن! اما ولایت حتماً باید انجام شود كه پیوند با مرشد است.» جوانی كه دنبال هرزگی و تجاوز به ناموس مردم است و صبحها هم برایش سخت است كه بیدار شود و نماز بخواند، تا ساعت 12 ظهر میخوابد و تا 2 بعد از نصف شب بیدار است، چه حكمی برایش از این بهتر؟ ما میگوییم به بچهای كه نماز نمیخواند، یك لقمه نان هم نباید داد و اگر به تارك الصلوهًْ نان بدهی، انگار كه به جنگ خدا و رسول خدا رفتهای، ولی آنها چنین حكمی میدهند و افراد را به این وسیله جذب و این دین ساختگی را بر مردم عرضه میكنند و درعین حال میگویند ما مرز دین هستیم! ملاحظه كنید، با این حكمی كه خواهی بكنی خواهی نكن،چه جور دینداریای را ترویج میكنند.مگر بدون فراهم آوردن یك سری تمهیدات و پشت سر گذاشتن مراحل و آداب و شعائر – فارغ از اینكه هر دین و مسلكی باشد – میشود به نتیجه رسید كه اینها چنین احكامی را صادر میكنند؟اینها میگویند نهایت عبادت، ربوبیت است و به مرید حق میدهند كه ادعای خدایی كند!اینها العیاذ بالله، همه چیز را خدا میدانند ودرست نقطه مقابل مادیون هستند.مادیها و طبیعی مسلكها میگویند هر چه در طبیعت هست ماده است و معنویتی وجود ندارد. عكس اینها صوفیها هستند و میگویند همه چیز خداست.اینها درست ضد همدیگر هستند. آنها منكر مطلق معنویات هستند و اینها منكر مطلق مادیات.مگر میشود بدون علل و تمهیدات به جایی رسید؟ مگر برای رسیدن به خدا، طی مراحل ضرورت ندارد؟اینها میگویند نفس مرشد بهقدری معنویت دارد كه مرید را عوض میكند و همان دیدار قطب كافی است؛ برای این دیدار موضوعیت قائل هستند و بدون ریاضت به جایی میرسند.ادعایشان همین است كه سلسله اقطاب به ائمه (ع) میرسد و از این آیه شریفه سوءاستفاده میكنند كه :«فاعبد ربك حتی اتیك الیقین.عبودیت كن تا یقین پیدا كنی» امام صادق (ع) میفرمایند: «یقین یعنی موت».ولی اینها میگویند وقتی از طریق مرشد با ولایت پیوند پیدا كردیم، به یقین میرسیم، به یقین هم كه رسیدید، نماز را خواهی بخوان، خواهی نخوان و نیز سایر شعائر.چند وقت پیش نیروی انتظامی گناباد میریزند و نورعلی تابنده، مجذوب علی شاه مرشد را كه قاچاقی به روستایی در علیآباد در دامان كوه، آمده بود، دستگیر میكنند؛ سه چهار نفری را كه در اطرافش بودند، میفرستند پی كارشان و فقط یك نفر را میگذارند كه همراه او برود.مأمورین میگویند از نیم ساعت قبل از ظهر كه او را دستگیر كردیم و به مشهد و بعد با هواپیما به تهران بردیم، نه نماز ظهر و عصر خواند، نه نماز مغرب و عشاء را! اینها یك دین لادینی اختراع كردهاند.در روستای بالای ما یك صوفیای از صوفیگری برگشته در جلسه قرآن مؤمنین نشسته بود، قرآن خواندنش غلط خیلی داشت و میگفت در دینی كه ما داشتیم، قرآن ما زیر و زبر نداشت.شما چقدر سختگیری میكنید! ما آنجا هر چه را میخواندیم، میگفتند خوب است.بنده در یكی از تالیفاتم داستان «معروف كرخی» را نوشتهام كه یك كسی در بغداد وارد خانقاهی شد و دید یك عدهای از مریدان پشت به قبله نماز میخوانند.معروف میگوید چرا تذكر نمیدهید و پشت به قبله نماز میخوانید؟ جواب میدهند: «ما درویش هستیم و درویش را به تصرف در امور كاری نیست.به هر طرف نماز بخوانیم، سمت خداست!» این یعنی سبك گرفتن دین.یك افسری رئیس شهربانی گناباد بود كه الان بازنشسته شده است، در زمان طاغوت به گناباد آمده بود و دیدیم سبیل صوفیگری گذاشته كه روی دهان را میپوشاند. تحقیق كردیم ببینم چه شده، گفتند این آقا رئیس زندان مشهد بوده و یك اعدامی پولدار را فراری میدهد و از این بابت ثروت زیادی هم نصیبش میشود. به او گفته بودند اگر به گناباد بروی و صوفی بشوی، آنها میتوانند به دولت اشاره كنند و نجات پیدا كنی! چون پهلوی اول و دوم، توصیههای آقای علی شاه را میپذیرفتند. بعد هم همین طور شد.سلسله اقطاب و مرشدهای معاصر از چه كسانی شروع شده است؟اولی ملاسلطان بود كه میگفتند سلطان علیشاه، پسرش نورعلی بود كه میگفتند نورعلی شاه،نوهاش شیخمحمد حسن بیچاره بود كه میگفتند صالح علیشاه! بعد محبوب علیشاه حالا هم كه مجذوب علی شاه است.كلمه علی و شاه را دنبال اسمشان میگذارند.این پسوندهای «علی» و «شاه» را بر چه مبنایی به نام خودشان اضافه میكنند؟ تصوف برنامهاش این است كه در هر محیطی باشند، به رنگ آن محیط در میآیند كه مردم علیه آنها تهاجم نكنند و متعرض آنها نباشند، یعنی ما كه دم از حضرت علی (ع) میزنیم، اینها میگویند یا علی.جاهایی كه در مناطق سنی هستند، ابابكر و عمر میگویند!شما سلسله اینها را نگاه كنید كه خود را به معروف كرخی میرسانند. تا قبل از صفویه همه القابشان شیخ شمسالدین، محیالدین و این جور القاب است.زمانی كه در دوران صفویه، شیعه در ایران رسمیت پیدا كرد، از آن زمان است كه علی را به القابشان اضافه كردهاند.تا شاه نعمتالله ولی، اصلاً كلمه علی در سلسلهشان نیست.قبل از صفویه اثری از كلمه علی نیست، ولی بعد كه میبینند كشور شیعه است، دم از علی میزنند.سنیها از محیالدین عربی نقل میكنند كه به عرش رفته و با ابابكر ملاقات كرده.در مسیحیان هم تصوف هست.یك عده محلی هستند كه در جمع مردم هستند و میان آنها تفرقه میاندازند و انگلستان هم از این موضوع خیلی استفاده كرده است و میكند. شما مرشدهای اینها را میشناسید.از نظر اخلاقی چه وضعیتی داشتند؟اینها تا جایی كه میتوانند مفاسدشان را مخفی انجام میدهند، ولی ملاعلی پسر ملاسلطان فسق و فجور زیادی داشت.شرابخواری و تجاوز به نوامیس مردم زیاد از او نقل میشد و داستان زیاد دارد، ولی از این یكی به بعد، كمتر چنین چیزهایی نقل میشود.اینها زرنگ شدهاند.او بیشتر از 10 سال نتوانست حكومت كند و مردم گناباد علیه او قیام كردند و فرار كرد. علیشاه توانست 50 سال برمسند قطبیت بماند. اینها با زرنگیهای خاصی، زشتیهایشان را مخفی میكردند. از فسق و فجور اینها داستانهای زیادی است.مادر بزرگ ما اهل بیدخت بود و پدر ما در مشهد تحصیل میكرد و چون مادرش در بیدخت گناباد بود، رفت و آمد زیاد داشت. یك بار كه پدر ما در بیدخت دو سه روزی در منزل اقوام مهمان بوده، روزی زنی میآید و میگوید آشیخ! مسألهای دارم. میگوید: چیست؟ بپرس. میگوید جلوی دیگران نمیتوانم بگویم. پدرمان افراد را میفرستد بیرون. زن میگوید: «قضیه ما این است كه من هر روز برای رفت و روب و آشپزی به منزل ملاعلی نورعلی شاه میروم و ظهر هم یك قابلمه غذا به من میدهند و برای بچههایم میبرم. یك روز خانه خلوت بود و ملاعلی گفت بیا پاهایم را مشت و مال بده! من گفتم لابد اینها كه نایب امام هستند، این قدرها محرم هستند! بعد دیدم حسابهای دیگری در بین است. به او گفتم خانم شما مثل حوریه بهشتی است، دست از من رعیت بردارید. ملاعلی گفت: آدم پلوخور گاهی هم دلش میخواهد اشكنه كشك بخورد! گفتم: شوهر دارم. گفت: چه كسی تو را به شوهرت محرم كرده؟ گفتم: شما. گفت:همین من هم میتوانم تو را به او نامحرم و به خودم محرم كنم. میگوید او چندین بار مرا به خود محرم و به شوهرم نامحرم و مجدداً به شوهرم محرم كرد. حالا تكلیف من چیست؟» ابوی ما میگوید: تو شوهر داری و آنقدر ابلهی؟ مسأله زنا را به این شكل برای خودت توجیه كردهای؟ در اینكه این جور مسائل را دارند كه شكی نیست. حقیقت هم همین است كه وقتی راه انحراف برای كسی رسمیت پیدا میكند، قلبش سیاه میشود و احساس میكند بر انجام هر كاری مختار است.در همین روستا یك صوفی به اسم فخر شریعت بوده كه املاك زیادی از مردم و موقوفات را متصرف شده بود. روبهروی خانهاش زارع او زندگی میكرد. این بنده خدا حالا فوت شده. به خود من میگفت كه به فخر شریعت گفتم شما كه شبها بالای سر قطبتان در بیدخت كشیك میدهید، معجزه و كرامتی هم دیدهاید؟ جواب داده: مرد ساده لوح! آنجا كه از دین خبری نیست، از معجزه و كرامت خبری هست؟ پرسیدم: اگر خبری نیست، پس چرا شما میروید؟ جواب داده بود: آنقدر مال وقفی خوردهام كه قلبم سیاه شده و جهنمی هستم، ولی تو یك وقت اشتباه نكنی و به این راه نروی.اینها بهرغم اینكه ادعا میكنند سیاسی نیستند،از بدو انقلاب كه حركتی معنوی بود، شروع به مخالفت كردند و حال آنكه این نهضت در پی آن بود كه بازار معنویت را گرم كند و علیالقاعده برای اینها بهتر از حكومتی است كه به معنویات در هیچ شكل آن قائل نیست، ولی اینها از همان ابتدا بنا را بر مخالفت گذاشتند. علت چه بود؟اینها از همان ابتدا شریك دزد و رفیق قافله بودند. به دزدها اطلاع میدادند كه قافله چه موقع حركت میكند و بعد خودشان شریك سارقین میشدند. باطن تصوف وابستگی به شیاطین و منحرفینی است كه اصلاً معاد را قبول ندارند. با انقلاب همه چیز اینها به خطر افتاد. وقتی مردم عاقل بشوند و به عقل و علم و دستورات الهی مراجعه كنند، خواه ناخواه بازار خرافات كساد میشود. اینها در ظاهر اظهار معنویت میكنند، ولی در باطن كه معنویتی ندارند. همین صالح علی شاه كه فوت شد، آنقدر پول و ثروت از او مانده بود كه رئیس اداره دارایی گناباد آن زمان آمد پای منبر ما و گفت 300میلیون تومان از پولهای نقد صالح علی شاه را كه در بانكها داشته به صندوق دارایی گناباد منتقل كردیم و از تهران ما را تشویق كردند. این قضیه مال زمانی است كه مالیات در گناباد هزار تومان و دو هزار تومان بوده و آنگاه چنین ثروتی در دست مرشد اینها قرار داشته! گفتم خدا را شكر. از قدیم گفتهاند كه مرگ خر بود سگ را عروسی! برای شما خوب شد. خدا كند از اینها بمیرند كه شما مالیات بگیرید! گفت: طعنه میزنید؟ گفتم: حقیقت است. در هر حال اینها سرمایه اندوز و پولجمعكن بودند، بیابانهای گناباد را در قرق داشتند.مؤمنی از روستای نوده كه ملا سلطان متولد آنجا بود، میگفت یك روز زنم خمیر گرفته بود و گفت برو چوب جمع كن بیاور كه نان بپزم. زمان شاه نانوایی دولتی كم بود و همه در خانههایشان تنور داشتند و نان میپختند. مرد میگفت رفتم چوب جمع كنم كه یك مرد چماق به دست آمد و گفت چه میكنی اینجا ثبت حضرت آقاست! میگوید كمی جلوتر رفتم تا در جای دیگری هیزم جمع كنم، باز یك چماق به دست دیگری نگذاشت. رفتم به روستای سیدآباد و باز همین حكایت پیش آمد. همه جا چماق به دستهایی بودند كه میگفتند زمینها و بیابانها ثبت حضرت آقاست و خلاصه دست خالی برگشتم به خانه و خمیرها هم روی دستمان ماند.اینها به شدت زراندوز هستند و هیچ معنویتی در آنها نبوده و نیست و رونق بازارشان هم از جهالت مردم است.فكر نمیكنید مخالفت این جماعت با انقلاب و امام(ره) به این دلیل بوده كه میدانستند اگر امام(ره) بیاید، با روشنگری بساط اینها را جمع میكند؟اینها اساساً با علم و دانش مخالفند و علم را حجاب میدانند. از كتاب «صالحیه» میخوانم. این كتاب به خواهش صالح علی شاه نوشته شده كه از پدرش تقاضا كرده نوشتهای برای او به یادگار بگذارد و تصوف را تفسیر كند، او این كتاب «صالحیه» را مینویسد كه در چاپخانه دانشگاه تهران چاپ میشود و من از روی طبع دوم آن، فرازهایی را برایتان میخوانم.سلطان حسین تابنده هم براین كتاب تقریض نوشته، یعنی كه این را قبول دارم. سه تا از اقطاب اینها كتباً این كتاب را تأیید كردهاند.محصولاتش را ملاحظه كنید: «العلم هوالحجاب الاكبر» علم را حجاب بزرگ میدانند. یك چند به عقل و علم در كار شدم/ گفتم كه مگر واقف اسرار شوم / هم عقل عقیله بود و هم علم حجاب/ چون دانستم زهر دو بیزار شدم. و بعد صوفیگری را این طور معنا میكند:« حضرت انسان و لا مذهبی صوفی.» خودشان صراحتاً به لامذهبی اذعان میكنند! «آن صوفی عاشق است كه صاف است و با صفا الساد صبراً و صدقا و صفا. و الواعو و قرو و ودا و وفا. والفا فقرا و فاقه و فنا: عاشق را به جز معشوق راه نباشد كه رفع القلم عین شیعتی. از پیروان ما تكلیف برداشته است، همان خواهی بكن خواهی نكن. پس صوفی من لا مذهب له! و این هم نتیجهگیری از این افاضات!صوفی موحد است و موحد غیر محدد است. محدود نیست. مذهب در حد است و او رو به بیحد تا منصب خدایی. شیوه صوفی چه باشد؟ نیستی؟ چند تو بر هستی خود ایستی؟ صوفی پایبند خداست. دیگران هر یك به مذهبی گرفتارند و عاشق در بند عشق و سایرین در بند سلوك. عابد به عبادت. یكی نفس خواهد، یكی تصرف، یكی معروف، یكی علم، یكی نور، یكی كشف، صوفی خداجوید و بس. لاخوف من نارك و لاطمع فی ختبك (باز از كلام امیرالمومنین (ع) سوءاستفاده كرده) صوفی بیناست به مصالح وقت، پس خود را مقید نكند به بینا تا در مقام خلاف آن به ضیق افتد.یعنی به رنگ زمان در میآید.بله، «پس صالح باشد والتقیه من شعارالصالحین و صوفی بینا به مدارك و عقول اشخاص است و مأمور به كلم الناس علیقدر عقولهم. پس مذهب خاصی ندارد...»مگر خود صوفیگری نوعی مذهب نیست؟اینها اینطور میگویندكه صوفی به لباس خاصی و طریقی كه مذهب نفس است مقید نباشد، بلكه در طریقت مصطفویت كه جامع همه است، مذهب من، لامذهب له است! این را در صفحه 234 آورده. «هر وقت اقتضایی دارد. در حضر، نماز تمام است و درسفر، قصر. در مقام خوف طریقی و در مقام امن، طریقی. صوفی موجود بین است، مافات مضی و مایعطیك سیعطیك فان؟ صوفی فرصت طلب است و آن دو طرف آن معذورند... پس صوفی موحد باشد و ابن الوقت و موحد و لامذهب و قلندر را یك معناست.» خودش را راحت كرده!این كتاب در بازار هست؟خیر قاچاق است. اینها اول كه كتابی را مینویسند خیلی خوشحالند. بعد كه نقاط ضعف آن لو میرود، جمعش میكنند و در بازار آزاد نمیتوانید پیدا كنید!چرا در ده سال اخیر هر جا سخن از مخالفین با انقلاب است و جمعی توسط آنها تشكیل میشود، سران صوفیه هم دیده میشوند و چه نسبتی بین اعتقادات اینها با هم هست؟به هر حال ناریان همدیگر را پیدا میكنند و نوریان هم یكدیگر را. اینها ابنالوقت هستند و به مردم و دینی اعتقاد ندارند و هر جا منفعتی را ممكن ببینند، در آنجا حضور پیدا میكنند. مصلحت دنیایشان در این است كه خود را به جایی وصل كنند. به هر حال اینها در اعتقاداتشان مریض هستند و لذا صوفی و بهایی میشوند.در زمان طاغوت به توصیه شخصی به نام آقای فریدونی كه معاون وزارت كشور و صوفی بوده، هر كسی را كه 22 سال در وزارت كشور خدمت كرده به بیدخت میفرستادند و این فرقه گنابادیه كه این قدر گسترده شده، از آنجا سرچشمه گرفته. آن وقت كه مثلاً كسی میخواست در اصفهان فرماندار شود، میفرستادند اینجا صوفی میشد و حكم میگرفت! آن یكی از تبریز بود و خلاصه از هرگوشه و كنار مملكت كه كسی میخواست پستی بگیرد، میآمد گناباد و صوفی میشد و حكمش را میگرفت و اینها به این ترتیب در همه كشور پخش شدند. در سال 37 كه بنده از نجف به گناباد آمدم از 16 فرماندار استان خراسان، هشت نفرشان صوفی بودند. در تربت حیدریه آقایی به نام حاج زارع، صوفی بود و شبهای جمعه به اینجا میآمد و رئیس شهربانی و عده دیگری را هم میآوردند و بساطی داشتند. اینجا مركزی برای لامذهبها بود و چون تعصبی نسبت به حلال و حرام و محرم و نامحرم هم نداشتند، راحت همدیگر را پیدا میكردند. انگلیس هم خیلی روی اینها كار كرد. موقوفات مزار ملاسلطان را از مالیات معاف كردند و در آن زمان مجلس شورای ملی برای این كار قانون گذراندند. قبل از این، موقوفات امام رضا (ع) حضرت معصومه (ع)، حضرت شاهچراغ (ع) و حضرت عبدالعظیم(ع) معاف بود. در زمان رضا شاه ملعون دوتای دیگر را هم معاف كردند. یكی موقوفات مزار شاه نعمت الله ولی در ماهان و یكی هم موقوفات مزار ملا سلطان در بیدخت گناباد! اینها در مجلس اكثریت نداشتند كه رأی بیاورند، حتماً دستور بوده كه رأی آورده. از 200 تا نماینده شاید پنج شش نفر بیشتر صوفی نبودند، ولی رأی آورد و این نشان میدهد كه دستور مهم و محكمی پشت سر آن بوده، چون انگلیس همه كاره ایران و كشورهای اسلامی بود. بعد از از هم پاشیدن حكومت عثمانی در تركیه، انگلیس همه كشورهای عربی را تكه تكه كرد و تاریخهای اینها را مسیحی كرد. عراق كه اكثریت آنها شیعه هستند، تاریخشان مسیحی است. لبنان تاریخی مسیحی دارد. به هرحال در هر جایی هم افرادی از وابستگان خودش را مستقر كرد. الان در عراق مذهب رسمی حنفی است، در حالی كه اكثریت با شیعه است و اینها كار انگلیس است. انگلیس از این تفرقه افكنیها خیلی استفاده كرد و الان هم در همین كارهاست، وهابیت را هم انگلیس تراشیده است. آقای همفر انگلیسی ثابت كرده كه وهابیت از كجا پیدا شد و میگوید شیخ را بردیم و به آل سعود پیوند دادیم، آنها هم مشتی عرب بیابانی بودند و به آنها گفتند اگر عقاید این شیخ را قبول كنید، سلطنت را به شما میدهیم. شریف حسین پادشاه عربستان بوده. گفتند این بیعرضه است و میخواهیم او را كنار بگذاریم و شما اگر افكار این شیخ را بپذیرید، سلطنت مال شما خواهد بود و از طرف انگلیس به آنها قول میدهد.یكی از عقاید وهابیت این است كه اگر روی قبری سایبانی درست كنند، آنجا باید خانه شود! باید سقف راخراب كنند كه آفتاب بیفتد! میگوید به چند روستا وارد شدیم، آقا شیخ محمد بن عبدالوهاب سخنرانی كرد و همه مخالفت كردند. آل سعود هم همه را گردن زد. سه چهار روستا را كه قتلعام كردیم، آنچنان وحشت بر مردم عربستان حاكم شد كه به هر جا وارد میشدیم، گوسفند و گاو و شتر جلوی ما میكشتند! و از ترس وهابیت را پذیرفتند.مقداری هم به خاطرات شخصی شما در زمینه مبارزه با صوفیه بپردازیم. شما در مواجهه با تصوف سابقه طولانی دارید.از كی تصمیم به مواجهه با اینها گرفتید و چه كسانی به شما چنین دستوری دادند و چرا كس دیگری احساس وظیفه نكرد؟روحانیون گناباد اكثراً روضهخوان بودند و تنها روحانیای كه درس خوانده بود و مردم هم قبولش داشتند، آقای نصیری بود، منتها ایشان میگفتند دوران تقیه است. یك دهه آخر ماه صفر بنده در «خضری» دعوت بودم و منبر میرفتم. آقای نصیری هم در «كارشك» بودند.چه سالی؟قبل از انقلاب، سالش را یادم نیست. آقای نصیری در امامزاده كارشك منبر میرفتند. روز شهادت پیامبر (ص) و امام حسن(ع) هیئت خضری را بردیم آنجا و من رفتم احوالپرسی آقای نصیری. ایشان گفت: «من اگر تو را مجتهد ندانم، قریب الاجتهاد میدانم. خیلی بی پرده صحبت میكنی. امام صادق(ع) فرمودهاند التقیه دینی و دین آبایی. تقیه لازم است. خودت را به كشتن میدهی، خطرناك است.» بعد داستانی را نقل كرد كه كلفت حسین بن روح از نواب خاصه امام زمان (عج) میخواست آتش گردان را روشن كند، آن را زد زمین و گفت بر معاویه لعنت.حسین بن روح وقتی شنید كه كلفت خانه، معاویه را لعنت كرده، او را اخراج كرد.» گفتم: «حاج آقا! در آن دوران در بغداد، قدرت حاكمان سنی زیاد و شیعیان بسیار ضعیف بودند، ولی الان در گناباد قضیه برعكس است.صوفیها اقلیت هستند و ما اكثریت.در این روستا 20 یا 30 تا صوفی داریم، هزار تا غیرصوفی.در بعضی از روستاهای گناباد اصلاً صوفی نبوده و نیست. آنها باید بترسند».بعد از آنكه من به زندان و تبعید رفتم،حاج آقا نصیری از من خواستند كتاب «ولایت نامه» را به ایشان بدهم كه مطالعه كنند.ایشان با صوفیها رفت و آمد نداشت و اگر كسی هم از ایشان سؤال میكرد، میگفت صوفیه باطل است. كارهایی كه كردید تا چه حد مورد حمایت مراجع و علمای وقت بود و در این زمینه چه خاطراتی دارید؟آیتالله میلانی، آیتالله كفائی پسر مرحوم آخوند و آیتالله سبزواری در مشهد وآیتالله شاهرودی و آیتالله حكیم هم در نجف حمایت كردند.در سال 38 كه بنده را دستگیر و در مشهد زندانی كردند، آیتالله بروجردی نامهای را به دست آیتالله خزعلی میدهند و ایشان میآورند و به استاندار خراسان، تیمسار پرتو، میدهند و به این ترتیب از بنده حمایت میكنند.در نجف در اصول شاگرد آیتالله خوئی و آیتالله حكیم و آیتالله شاهرودی بودم. خاطرم هست آیتالله شاهرودی میگفتند مرشد صوفیها نجس است و هر كسی هم كه هم عقیده اینها باشد، نجس است.از عوام الناس اینها هم دوری كنید. اساساً ایشان به ما مأموریت دادند كه احكام اسلام را در گناباد بیان كنیم تا بساط اینها جمع شود.لقب «ناشر الاسلام گنابادی» را هم ایشان به ما دادند.حمایتهایشان هم بحمدالله بسیار آشكار بود.همین كه مرا به بهانههایی دستگیر میكردند و میبردند كه به حساب ما برسند، آیتالله میلانی زنگ میزدند و پیگیری میكردند.شش ماهی كه ما را به شیروان تبعید كردند، اعتصاب شد و مردم مغازهها را بستند و در روز هفتم محرم، همه هیئتهای عزاداری از روستاهای مجاور وارد مركز شهرستان شدند و مغازهها بسته شد، اعتصابی شد كه حتی نانواییها نان نمیپختند، چون گنابادیها میگفتند ما خودمان تنور خانگی داریم.بحمدالله در مشهد هم از بنده حمایت كردند و شش ماه تبعیدی ما به دستور سیدجلالالدین تهرانی لغو شد و حالا باید به دادگاه میرفتیم.پرونده ما به دادگستری مشهد داده شد.من رفتم و با آیتالله میلانی مشورت كردم و به وكیل مبرزی گفتیم برو دادگستری و پرونده ما را ببین و او آمد و گفت پروندهات سنگین است؛ از یك دكتری نامهای بگیر كه دادگاه تو به تعویق بیفتد.آیتالله میلانی ناراحت شدند و فرمودند: «جنگ بین روحانیت است و صوفیگری.شما فردا در جلسه شركت كن.»آیتالله سبزواری و آیتالله كفائی همگویی كه هر سه با هم در یك جلسه نشسته باشند، عیناً همین حرف را زدند كه روحانیت باید قدرتش را نشان بدهد و باید شما تبرئه شوید.محاكمه آزاد بود. حتی آیتالله قائمی كه از روحانیون آبادان و اصفهانیالاصل بودند، به جلسه آمدند و بنده دفاع كردم و همه پروندهها خنثی شد.آقای همدانی، رئیس دادگاه گفت دو ساعت دیگر رأی را صادر میكنیم.شما بروید و برگردید.ما رفتیم حرم مشرف شدیم و نمازمان را خواندیم و آمدیم دادگستری. قاضی پرسید چه جور حكمی برایت صادركرده باشم خوب است؟ گفتم هر طور كه شما تشخیص میدهید.اگر تشخیص دادید تهمت زدهاند كه معلوم است، اگرهم فكر میكنید گنهكار هستیم كه باید چوبش را بخوریم.ما شما را قبول داریم.شما وجدان پاكی دارید و قاضی مستشار عالی هستید. گفت ما شما را تبرئه كردیم گفتم این نشانه ایمان شماست كه میدانید این باندهای صوفیگری با خارج در ارتباط هستند و این بساطها را درست میكنند .منظور این است كه علمای خراسان انصافاً و حقاً بسیار خوب از بنده حمایت میكردند.اول دكتر اقبال دستور داده بود كه این شیخ را با یك پرونده سیاسی با عنوان جاسوس عبدالكریم قاسم از عراق، محاكمه كنید، چون روی منبرها میگوید شاه عراق را كشتند، شاه ایران را بكشید!17 صوفی پای چنین ورقهای را امضا كرده بودند. همان طور كه اشاره كردم، به آنها گفته بودند آقای تابنده میخواهد كارخانه برق بزند، امضا كنید!اینها هم كه سواد نداشتند، امضا كردند.فرماندار هم از باند صوفیها بود و ما را احضار كرد و توپ و تشر زد.گفتم: چرا سرو صدا میكنی؟ گفت:همه این سروصداها را شما درست كردهاید، گفتم مالی غارت شده؟ به ناموسی تجاوز شده؟ گناباد كه امن و امان است.چه شده؟ گفت همشهریهای شما شكایت كردهاند.گفتم باید آنها را هم احضار میكردید تا رو به رو میشدیم.حالا شكایت چه هست كه شما این قدر ناراحتید؟ داد زد آقای جلالی! برو آن طومار را بیاور.كار خدا بود، چون من اصلاً نمیدانستم ساواك چیست و بازجویی یعنی چه؟ نامه را نگاه كردم و دیدم اینها صوفیهای خیبری هستند كه موقوفات را میخورند! به این ترتیب فهمیدم كه در ساواك هم چه سؤالاتی خواهند پرسید و اینها همه لطف خدا بود.در چهار پنج سال اخیر، در بین مراجع تقلید تحركی را در مواجهه با صوفیه شاهد هستیم.حتی در چند مورد با فتاوی مراجع قم، نیروی انتظامی خانقاههای اینها را خراب كرد.آیا شما ادامه این حركت، یعنی مبارزه جدی مراجع تقلید با این جماعت را كارساز میدانید؟اینها مثل موش خانگی هستند كه باید سم ریخت.اگر سكوت كنند، اینها جوانها را فریب میدهند.گنابادیها كه اینها را و تجاوزات و تعدیهای اینها را میشناسند، صوفی نمیشوند، ولی جوانان غیر گنابادی در معرض خطر هستند.در اینجا كتابخانه مجهزی نیست كه جوانها مراجعه و مطالعه كنند و آگاهی خودشان را بالا ببرند و اینها میتوانند با چاپ كتابهایی جوانها را اغفال كنند.در چنین شرایطی اگر مراجع دخالت نكنند، خیلی اوضاع خراب میشود.یك وقتی ما خیال میكردیم الباطل یموت بترك ذكره، باطل را به حال خود بگذارید، به خودی خود از بین میرود.بعد دیدیم این باطلی است كه روی آن تبلیغات نباشد.باطلی كه در مورد آن تبلیغات هست، باید ضد آن هم باشد.در جنگ بدر، دار و دسته ابوسفیان فریاد میزدند نحن لنا عزی و لا عزی لكم. یعنی ما بت عزی داریم و شما ندارید. پیامبر(ص) به یاران خود فرمودند شما بگویید نحن لنا مولا و لا مولا لكم. اگر آنها شعار بدهند و شما سكوت كنید، شكست میخورید. در برابر باطل باید شعار ضد آن را داد. مرجع تقلید هم كه جانشین امام زمان(عج) است و باید ماهیت باطل را برای مردم آشكار كند.آقای تیمسار پرتو كه اشاره كردم، ما را احضار كرد و شروع كرد به سر و صدا. زمان آیتالله بروجردی بود و ایشان توسط آیتالله خزعلی برای آقای تیمسار پرتو، رئیس شهربانی كل خراسان نامهای را فرستادند. به پرتو گفتم جناب تیمسار! در گناباد خبری نیست. شهرستان امن و امانی است. نه زد و خوردی است نه جنجالی. گفت پس چرا رئیس شهربانی آنجا این همه نامه اعتراضآمیز برای من فرستاده؟ گفتم اینها میخواهند مرا به دستبوسی قطب صوفیها ببرند و من هم نمیروم. جریان از این قرار است. یك مرتبه حالتش عوض شد و گفت: پس موضوع این است؟ گفتم: بله. مگر آزادی نیست؟ شما میگویید بیحجابی آزاد است، باحجابی هم آزاد است. من هم نمیخواهم صوفی بشوم و بروم دست او را ببوسم. او را باطل میدانم. اشكالی دارد؟ بنده خدا بهكلی عوض شد و عذرخواهی كرد و به رئیس ساواك منطقه هم گفت: این شیخ را یك جور دیگری به ما معرفی كرده بودند، در حالی كه این منطق دارد و منطقش درست است و از كشوی میزش شكلات درآورد و تعارفمان كرد و تا دم در هم بدرقه كرد و گفت ببخشید كه اذیتتان كردیم. سرهنگی كه رئیس دفترش بود پرسید آشیخ! چه كار كردی كه تیمسار را عوض كردی؟ گفتم كار خدا بود. ما از خودمان چیزی نداریم. یك كلمه گفتم جرم ما این است كه برای دستبوسی قطب صوفیها نمیرویم. بعد یك تیمسار نعمتی آمد كه جانشین تیمسار پرتو و صوفی بود. آقای فلسفی (رحمهالله علیه) فرمودند من گمان نمیكردم دكتر اقبال این قدر احمق باشد كه به واسطه محبوب علیشاه، پانصد ضربه شلاق را برای جنابعالی امر كند چون حكم داده بودند كه پرونده سیاسی درست كنید و در وسط میدان عمومی شهر، پانصد ضربه شلاق به این شیخ بزنید و بعد هم او را ببرید گوشهای و نابودش كنید!البته این كمسعادتی ما بود كه این حكم اجرا نشد. كاش كه آدم این جور شلاقهایی را بخورد كه ذخیره آخرتش باشد. آیتالله سبزواری فرموده بودند غلط كرده هر كس چنین دستوری داده و آیتالله میلانی و دیگران هم حمایت كردند.تیمسار هم به مقامات بالا خبر میدهد كه اجرای این حكم كار من نیست.آقای فلسفی میفرمودند كه رادور، استاندار وقت آمد پیش من و گفت اقبال دستور 500 ضربه شلاق را داد، ولی من اجرا نكردم. بعد گفتند استاندار بعدی را بفرستند. دوران بعد از سقوط مصدق بود و انگلیسیها، شوروی را كنار زده بودند و رادیوی شوروی بدی ایران را میگفت. آیتالله سبزواری فرموده بودند، اگر به این آشیخ یك ضربه شلاق بزنید، هرچه روحانی در خراسان هست، قیام میكند. بعد از این طرف شوروی وارد میشود و از آن طرف امریكا و دیگر نه استانداری در اینجا لازم است و نه آیتاللهی! این هم ترسیده و به اقبال گفته بود از دست ما ساخته نیست و علمای خراسان اعتراض میكنند.پیروان دكتر نوربخش میخواستند در گناباد خانقاه بزنند. پول آورده بودند كه زمین بخرند و بنده روی منبر تبلیغ كردم كه به اینها زمین ندهید. اینها بالاخره با لوطیها كه بیمعرفتند تماس گرفتند و برای خودشان زمینی خریدند، ولی هرچه را درست میكردند، مردم خراب میكردند.اینها به من پیغام دادند كه آشیخ! دین مطرح نیست. انگلیسیها در بیدخت پایگاه دارند ما هم میخواهیم در مركز شهر برای امریكا پایگاه درست كنیم. با این همه ما به هیچوجه چنین چیزی را نپذیرفتیم و مقاومت كردیم.