در کتاب شریف اسرار التوحید حکایتی آمده است که گویا روزی، جمعی از اصحاب ابوسعید ابوالخیر با وی از کرامات درویشی گوشهنشین سخن میگفتند که گویا در آن روزگار کارهای عجیبی مانند راه رفتن بر روی آب از وی سر میزده است. ابوسعید در پاسخ به آنها گفته است(نقل به مضمون) که بسیاری از این کارهایی از موجودات دیگری نیز برمیآید، اگر او به میان مردم آمد و خانوادهای تشکیل داد و در بازار برای آنها به خرید پرداخت و در عین حال صاحب این کرامات ماند، باید او را ستایش کرد.این حکایت و مضمون ما وصف الحال بسیاری از نویسندگان و مدیران فرهنگی حوزه کتاب در کشور ما شده است. انگار هر کدام از زاویه و گوشه خود به حوزه کاری خود نگاه میکنند و هیچ کدام به هیچ دلیل حاضر نیستند که از موضع خود (بخوانید برج عاج) پایین آمده و برای ایجاد یک خیر جمعی از یک شر شخصی صرف نظر کنند.فضای روزنامهها و نشریاتی که برای آراستن خود تن به فرهنگ نیز دادهاند، اگر در این زمینه بیخاصیت و تکراری نباشد، آکنده شده است از تهمتها و ان قلتهایی که دو طرف به یکدیگر وارد میکنند و انگار تنها همین گونه بودن است که بودن آنها را تضمین میکند.واقعیتی کوچک و دردآور اما این روزها رفته رفته خود را بر ما جلوهگر میکند و آن وارد شدن به دومین سال از دهه چهارم ادبیات انقلاب است بیآنکه هنوز مدلی، ساختاری و یا نماینده شاخصی برای آن مشخص، ترجمه و معرفی شده باشد. گویا رسالت فعالان و مدیران ادبی این روزها تنها در انکار یکدیگر قرار گرفته و اگر کمی هم منصف باشیم شاید هم افرادی پیدا شوند که اهل این تفکرنباشند اما با یادآوری این حسرت همیشگی این صفت و رنج دائمی برای آنها نیز معنی پیدا میکند و به نوعی جزئی از آنها میشود.در همین فضا است که نویسندگان به نوشتنی روی میآورند که بیشتر از خلق اثر و تفکر، شغل و منبع درآمد میشود، جایزههای ادبی از حضور اهالی ادب، خالی میشود، داستانی متناسب با ذهن و زبان امروز مخاطب نوشته نمیشود و خلاصه کلام اینکه هر کس مانند درویش حکایت ابتدای این متن، به کرامات خود دلخوش میشود.اینگونه راهپیمایی و فضا سازی در حوزه فرهنگ را نمیدانم باید به کدام مقصد معلوم و یا مجهول منتهی دانست اما این راه حتی به ترکستان مثلهای قدیمی ایران نیز نمیرود چه برسد به دروازههای ذهن و زبان مخاطبان غیر ایرانی برای ادبیات ایران.