کد خبر: 393836
تاریخ انتشار: ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۹

منیرالسادات موسوی
چادرش را با غیظ روی چوب رختی می‌اندازد: خدایا چه وضعی درست کرده‌اند؟ میدان جنگ! می‌پرسد: برادرت کو؟ کجاست؟
می‌گویم: ‌ای بابا مادر جان حواستان کجاست؟ یک هفته است که بچه دارد از مسابقه امروزش می‌گوید. دعا کن تیمشان به مرحله نهایی برسد. بعد هم باشگاه کاراته جوانان آسیا.
مادر مثل کسی که از خواب با سردرد برخاسته، شقیقه‌هایش را می‌مالد و می‌گوید: خدا کند دنبال اینها نرود. خدا کند سر راهش نباشند. من یک داغ دیده‌ام. بچه بدون پدر بزرگ کردن کار آسانی نبود. خدایا چقدر گستاخ شده‌اند. چقدر بی‌محابا آرامش مردم را به هم می‌زنند. به طرف قاب عکس پدر می‌رود. بر عکس همیشه که قاب عکس پدر را می‌دید با مهربانی به آن دست می‌کشید، از آن رو برمی‌گرداند. از وقتی بچه بودیم و اذیتش می‌کردیم این عکس‌العملش بود. می‌گوید: اگر اینها نمی‌رفتند. شاید اینطور نمی‌شد.
می‌گویم: اگر نمی‌رفتند از این بدتر هم می‌شد. دست‌هایش را به هم می‌کوبد و می‌گوید: مثلاً چطور بدتر می‌شد؟ امریکایی‌ها می‌آمدند ناموسمان را می‌بردند. فرهنگشان می‌آمد دخترها و پسرهامان را بی‌حیا می‌کرد؟ مگر حالا خیابان‌ها را نمی‌بینی؟ بعضی‌ها می‌خواهند خودشان و کشورشان را دو‌دستی بدهند به آنها. رفتار بعضی دخترها و پسرها شده مثل زنان و مردان فیلم‌های امریکایی. خدایا دیگه چی می‌خوان؟ به هر بهانه‌ای می‌ریزند توی خیابان‌ها و آشوب می‌کنند.
می‌گویم: مادر جان همه دنیا از همین خبرهاست. عده‌ای مخالف، عده‌ای موافق. اینها هیجانات زود‌گذر است، تمام می‌شود. انقلاب مثل اقیانوسی است که تا ظهور آقا پابرجاست. مطمئن باش!
می‌گوید: خودشان پنهان می‌شوند بچه‌های مردم را روبه‌روی هم قرار می‌دهند. اینها هم جوان هستند دنبال هیجان می‌گردند، خیلی‌ها علت کارهاشان را هم نمی‌دانند. به جای اینکه دست به دست هم آماده باشند تا جلو اسراییل و استکبار بایستند، می‌افتند به جان هم.
برایش یک لیوان چای می‌آورم. چند جرعه می‌نوشد. آرام که می‌شود، می‌پرسد: از شوهرت چه خبر؟ می‌گویم: همین روزها سالگرد شهادت پدر است زنگ می‌زند.
می‌خندد و می‌گوید: سالگرد پدر زنگ می‌زند یا برای سالگرد ازدواجتان؟
می‌گویم: حتماً برای سالگرد پدر. یادتان نیست چه اصراری داشت که روز عقدمان سالگرد پدر باشد.
مادر نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: چرا یادم هست که اصرار داشت عروسی بدون ساز و دهل باشد اما سالگرد شهادت پدرت باشد. حالا از گروه جدید تفحص چه خبر؟
می‌گویم: منطقه عملیاتی را شناسایی کرده‌اند. اگر بتوانند حتی یک پلاک یا علامتی به‌دست بیاورند حتماً همه پیکرهای آن عملیات را پیدا می‌کنند.
دوباره به عکس پدر نگاه می‌کند، می‌گوید: پدرت هم توی آن عملیات بود که برنگشت. آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: یک پلاک. یک انگشتر. یک تکه استخوان که برگردد. کافیه؟ می‌گویم: حداقل خانواده از انتظار درمی‌آید.
می‌گوید: تو مادر نیستی. تو جنگ را ندیدی. تو جوان‌هایی را ندیدی که بی‌هیچ ادعایی بی‌نام و نشان رفتند و برنگشتند. حالا خیابان‌ها پر از عکس و پوستر و فریاد و اعتراض است برای نام و نشان.
می گویم: اینها همه از علائم ظهور است. ان‌شاءالله درست می‌شود. باور کن. آقا که ظهور کند درست می‌شود. با خشم نگاهم می‌کند و می‌گوید: نه دختر جان باید اینها قبل از ظهور به راه بیایند تا راه ظهور هموار شود.
نمی‌دانم چه بگویم. به قاب عکس پدر نگاه می‌کنم. زیر لب می‌پرسم: اگر نمی‌رفتید چه می‌شد؟ از توی قاب دارد لبخند می‌زند با همان چفیه سیاه و سفید. لبخندی پر‌رنگ‌تر از همیشه. نمی‌دانم به سؤال من می‌خندد یا به اوضاع روزگارمان؟
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار