مادرم هنوز مرا حامله بود که معتاد شدم. از زمانی که چشم باز کردهام خودم را در بزم دود و بوی تعفن مخدرها دیدهام و این برایم پایان راه نیست.
پدرم نیز مثل مادرم آتش این بزم خانمانسوز را شعلهور میکرد و هر روز هیزم این آتش را بیشتر و بیشتر میکرد.
هنوز صدای گریههای کودکانهام در خانهمان میپیچید که مادرم مرا با خوراندن آن مواد به خواب میبرد تا مبادا آسایش ننگین او را بر هم زده باشم.
زمان برایم بدون لحظههای شاد و بازیهای کودکانه گذشت. در میان حلقههای دود و بزمهای شبانه، تا اینکه جدایی پدر و مادرم مرا در 14 سالگی بر سر دور راهی و واماندگی قرار داد.
وامانده از آنچه تاکنون سرنوشت برایم مقدر کرده بود و درمانده از آنچه پیش رو داشتم تا اینکه پای زن بابایم به زندگی باز شد. سایه او بسان مادر معتادم، اعتیادی بیشتر و غفلتی مضاعفتر از آنچه تصورش را میکردم به زندگیمان چیره افکند و پیوندش با مادرم به شش ماه نرسیده بود که اعتیاد پیوند او را با زندگی قطع کرد.
سالها بود که آرزو میکردم از این منجلابی که مرا در آن گرفتار کرده بودند خلاصی یابم و تنها راه خودم را در فرار از خانه میدیدم.
پدرم در خانه نبود آن روز؛ آن روز که همه پسانداز فقیرانهاش را برداشتم و نزد مادرش در شهری دور افتاده رفتم. چه محبتها که نکرد، مادر بزرگم. آنچه در طول زندگیام ندیده بودم به یکباره در آغوش محبت او یافتم. من تشنه از محبتهایی که در زندگی از من دریغ شده بود سیراب می شدم و به آنچه به یکباره خدا نثارم کرده بود شاکر بودم تا اینکه با شهریار آشنا شدم. او پسری در همسایگیمان بود و از آنجا که مادربزرگم او را میشناخت پس از آشنایی به درخواست ازدواجش جواب مثبت دادم. چقدر زیبا بود وارد شدن به جهانی بدون تنفس بوها و دودها، چقدر زیبا بود تنفس هوای تازه اما از آنجا که فصلها تغییر میکنند آسمان زندگیام آرامآرام ابری شد. من توان دور کردن ابرهای سیاه را نداشتم و زمانی که دریافتم شهریار هم در میان دودها دست و پا میزند تنها راه نجاتم را در جدایی دیدم. من بیزارم از همه دودهایی که آسمان زندگی انسان را آلوده میکند و هوای تازه را از من دریغ میکند. من میخواهم زنده بمانم.