کد خبر: 392860
تاریخ انتشار: ۱۸ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۹:۴۹


تنها دختر زیبا و درسخوان مدرسه بود.«سوزان» به هیچ وجه از او خوشش نمی‌آمد اما دخترک توانسته بود خودش را در دلش جا کند و دوستان خوبی برای هم شوند. سال‌های مدرسه گذشت و «سوزان» و «مارتا» هر دو در رشته پرستاری در دانشگاه میشیگان پذیرفته و ادامه تحصیل دادند. یک چیز اما همیشه دخترک را آزار می‌داد و در ته دلش نسبت به همکلاسی زیبا نفرت داشت و این نفرت زمانی بیشتر شد که «جرج فالتون» تاجر میشیگانی نسبت به «مارتا» ابراز علاقه کرد. «سوزان» در یک مهمانی شبانه که به مناسبت تولد یکی از همکلاسی‌های دانشگاهی برگزار شده بود، «جرج» را دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد. دختر جوان به بهانه‌ای خود را به او نزدیک و سر صحبت را باز کرد آن دو سرگرم گفت و گو بودند که «مارتا» سر رسید و روبه دوستش گفت: «سوزان» تو کجایی داشتم دنبالت می‌گشتم.
مرد جوان نگاه عمیقی به «مارتا»‌انداخت که از چشمان تیزبین «سوزان» دور نماند: چطور مگه کارم داشتی؟
«مارتا» گفت: آره من می‌خوام برم دیر شده دیروقته تو با من نمیایی.
مرد جوان که از نگاهش معلوم بود چه احساسی نسبت به «مارتا» پیدا کرده خودش را جلو‌ انداخت و گفت: اگه اشکالی نداره من شما خانوم‌های محترم را می‌رسانم.
و این نقطه‌ای بود برای عمیق‌تر شدن نفرت «سوزان» به همکلاسی زیبایش که همیشه یک قدم جلوتر از او بود. «جرج فالتون» پس از آن مهمانی از «مارتا»ی جوان خواستگاری کرد و آن دو در همان سال با یکدیگر ازدواج کردند. خبر ازدواج «مارتا» با مرد مورد علاقه«سوزان» چنان نفرتی در دل او به وجود آورد که دختر جوان تصمیم گرفت به هر قیمتی شده عشقش را از قدیمی‌ترین دوستش پس بگیرد.
9 سال بعد
- «جرج» بازم میری مأموریت؟
- آره عزیزم باید برم کانادا قطعاتی رو که شرکت سفارش داده اشتباهی اومده باید برم ته و توی قضیه رو در بیارم.
- خب تلفنی هم می‌تونی اینکار رو بکنی تو هنوز یک هفته هم نیست که برگشتی.
- میدونم عزیزم اما من مدیر شرکت هستم باید خودم حضوری برم تا اگه عمدی در این اشتباه بود، پیگیری و شکایت کنم از تو هم می‌خوام مراقب خودت و بچه‌ها باشی.
- باشه پس خیلی طولش نده و زود برگرد.
- فقط سه روز عزیزم.
سفرهای کاری «جرج» این اواخر پشت سرهم بود و «مارتا» احساس خوبی نداشت. زن جوان گاهی به همراه سه فرزندش روزها و هفته‌های زیادی تنها می‌ماند. آن شب «جرج» چمدانش را بست و پس از خداحافظی از «مارتا» و بچه‌ها به طرف فرودگاه به راه افتاد پس از چند دقیقه جلوی در اصلی رسید:
- خیلی وقته منتظر موندی؟
- آره یه نیم ساعتی میشه نمی‌شد زودتر راه می‌افتادی.
- آخه باید یه جوری برنامه رو هماهنگ می‌کردم که «مارتا» شک نکنه هنوز یه هفته نیست که از سفر برگشتم.
«سوزان» سه سالی می‌شد که با «جرج» رابطه پنهانی داشت و طی این سال‌ها توانسته بود خود را در دل مرد سال‌های جوانی‌اش جا کند. او از همان ابتدای ازدواج «مارتا» و «جرج» رابطه‌اش را با آنها قطع نکرد و سرانجام با نقشه توانست به زندگی مرد جوان راه یابد و به هدف شیطانی‌اش برسد. «جرج» هم بارها به بهانه‌های کاری خانه را ترک و روزها و شب‌ها را پیش «سوزان» سر می‌کرد.
آن دو از فرودگاه به طرف ویلای «جرج» به راه افتادند. زن جوان مقداری نوشیدنی در لیوان ریخت و روی بالکن رفت:
- «جرج» نمی‌خوای این رابطه رو علنی کنی؟
- منظورت چیه؟
- منظورم رو خوب می‌فهمی چرا از «مارتا» جدا نمی‌شی تو که بیشتر روزها پیش منی
- اما اون مادر بچه‌هامه و من هم دوستش دارم.
- پس من چی؟ تکلیف من که این همه مدت باهات بودم و دوستت دارم چیه. همش تقصیر مارتاست اون تو رو از من گرفت
- ببین «سوزان» این داستان قدیمی و تکراری است «مارتا» همسر منه و منم بهش علاقه دارم تو هم اگه نمی‌تونی به این وضع ادامه بدی می‌تونی بری.
- به همین راحتی.
- تو پیشنهاد بهتری داری؟
روز سیاه
«هری» آماده رفتن می‌شد آن شب جشن تولد نوه اش بود، خیلی دوست داشت امسال زودتر به مراسم برسد. ماه گذشته درست در کالیفرنیا سرگرم رسیدگی به پرونده جنایت‌های قاتل زنجیره‌ای بود که سه زن را به طرز فجیعی کشت و جنازه‌های تکه تکه شده شان در اطراف شهر رها کرده بود. کارآگاه میانسال پس از آن پرونده سنگین دلش نمی‌خواست درگیر پرونده‌های جنایی شود شود اما انگار شانس با او یار نبود. آماده رفتن می‌شد، تصمیم داشت سر راه به یک مرکز خرید تجاری رفته و هدیه مناسبی برای نوه کوچکش تهیه کند. کتش را پوشید اما همین که خواست از در بیرون برود، تلفنش زنگ زد:
- کارآگاه «هری» هستم، بفرمایید.
- کارآگاه چند دقیقه پیش، مردی با مرکز فوریت‌های پلیس تماس گرفت و گفت جنازه همسرش را در خانه پیدا کرده است
اصلاً دلش نمی‌خواست درگیر این پرونده شود اما تا به خود آمد در راه خانه قربانی بود. پس از آنکه به محل مورد نظر رسید، دکتر وارد شد و گزارش پزشکی قانونی را تحویل او داد:
- جناب کارآگاه بر اساس نتایج و تحقیقات همکاران ما مشخص شد «مارتا گیل» به خاطر خوردن سمی که در قهوه‌اش ریخته شده فوت کرده است.
- کی به شما خبر داد؟
- همسرش، الان هم آنجا نشسته.
«هری» به طرف مرد جوان رفت: بهتون تسلیت میگم می‌دونم الان وقت مناسبی برای سؤال پرسیدن نیست اما شما باید به ما کمک کنید تا بتونیم قاتل همسرتون رو پیدا کنیم، حالا میشه دقیق بگید چه اتفاقی افتاده؟
«جرج» در حالی که دستانش را جلوی صورتش گرفته بود تا قطرات اشکش را پنهان کند رو به کارآگاه گفت: راستش چند روزی بود که برای یه مأموریت کاری به کانادا رفته بودم امروز وقتی برگشتم جنازه «مارتا» رو دیدم که روی زمین افتاده بود
- وقتی اومدید کسی خونه نبود؟
- نه بچه‌ها مدرسه هستن و کسی هم خونه نبوده.
در همین حال «سیمون» وارد شد و گفت: کارآگاه بر اساس تحقیقات ما قاتل به احتمال زیاد آشنا و یک زن بوده چون روی میز آشپزخانه دو فنجان قهوه به چشم می‌خوره که مقتول ظاهراً برای پذیرایی از مهمانش آن را روی میز گذاشته.
کارآگاه نگاهی به «جرج» کرد و پرسید: شما به کسی مشکوک نیستید؟
مرد جوان با شنیدن حرف‌های «سیمون» اخم‌هایش در هم رفت و گویی که قاتل را به خوبی می‌شناسد خودش را جمع و جور کرد و جواب داد: ن...نه من بیشتر وقت‌ها تو سفرم، دوستای همسرم رو نمی‌شناسم.
«هری» که متوجه نگاه تردید‌آمیز «جرج» شده بود پس از چند سؤال دیگر از او خداحافظی کرد و از در خارج شد. رو به «سیمون» گفت: خوب مراقبش باشید، تحقیق کنید، ببینید تو این مدت واقعاً مأموریت بوده بعید نیست که خودش هم تو این جنایت نقش داشته باشه.
من عاشقش بودم
«هری» در اتاق نشسته بود که «سیمون» وارد شد: قربان بر اساس تحقیقات ما «جرج» در این مدت اصلاً مأموریت نبوده مأمورای ما لیست پروازها را چک کردند اما «جرج» اون روز پروازی به کانادا نداشته اما یه چیز جدید رو کشف کردیم.
«هری» فنجان قهوه‌اش را سر کشید و گفت: چه چیزی رو فهمیدید.
«سیمون» صندلی را عقب کشید و روبه روی کارآگاه نشست سپس ادامه داد: اینکه «جرج» مدتی با یک پرستار به نام «سوزان» رابطه داشته.
«هری» گفت: خیلی خب منتظر چی هستید هر طوری شده اون زن رو پیدا و دستگیر کنید.
تحقیقات پلیس آمریکا سرانجام نتیجه داد «جرج» که از مرگ همسرش به شدت متأثر بود با پلیس همکاری کرده و نشانی «سوزان» را به آنها داد.
«سوزان» ابتدا منکر واقعیت بود اما وقتی به چشمان پر از نفرت «جرج» نگاه کرد احساس کرد دیگر از آن همه عشق و محبت خبری نیست: «مارتا» همیشه جلوتر از من بود او به خاطر زیبایی و جذابیتش توانست «جرج» را از آن خود و با او ازدواج کند اما من عاشق «جرج» بودم و نمی‌توانستم اجازه دهم دوست قدیمی‌ام مرد مورد علاقه‌ام را از من بگیرد. برای همین رابطه‌ام را با آنها دامه دادم و به بهانه دیدن «مارتا» و بچه‌ها به خانه‌شان رفت و آمد می‌کردم. طی این مدت توانستم «جرج» را فریب داده و با او رابطه داشته باشم. بارها از او خواستم از «مارتا» جدا شود تا برای همیشه کنار هم باشیم اما «جرج» پیشنهاد من را قبول نکرد و گفت «مارتا» را دوست دارد و به هیچ وجه حاضر نیست او را ترک کند وقتی دیدم باز هم دوست قدیمی‌ام بیشتر از من برای او اهمیت دارد دیگر نتوانستم تحمل کنم، خون جلوی چشمانم را گرفته بود، برای همین همان شب با «جرج» به حالت قهر از ویلا خارج شدم و صبح روز بعد به خانه «مارتا» رفتم او هم مثل همیشه با روی باز از من استقبال کرد و با هم سرگرم صحبت شدیم. «مارتا» خواست قهوه بریزد که تلفن زنگ زد من هم از فرصت استفاده کردم و سیانور را در فنجانش ریختم.
با افشای این راز، تاجر میشیگانی به خاطر علاقه‌ای که به همسرش داشت از «سوزان» شکایت و پلیس نیز او را به اتهام قتل عمد دستگیر کرد.





نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار