
علیرضا محمدی
داستان روستای سوره از خانههای پراکندهاش شروع نمیشود. از امتداد ریل خط آهنی که تا مرز شلمچه رفته و از وسط مزارعشان گذشته هم آغاز نمیشود. حکایت این روستا با بند و اسارت و اردوگاه گره خورده. با 17 شهیدی که در برابر برنامه خلق عرب صدام قیام کردند و اکنون سالهاست از مفقودیشان میگذرد. یا با پاهای شکسته شهید شاکر خلیل صالحی که نخواست عرب عراقی شود و مقابل چشمان خانوادهاش آن قدر زیر آفتاب داغ نگهش داشتند تا اینکه از تشنگی ذره ذره آب شد.
داستان این روستا از افکار یک مرد چاق شروع میشود. مردی که میخواست قهرمان عرب شود و سردار قادسیه لقب بگیرد. شنیده بود در ایران انقلاب شده و استان حاصلخیر خوزستانش پر از عرب است. همزبانانی که اگر با افکار پانعربیسم او آشنا شوند، جزئی از سربازانش میشوند و تا خود تهران پیش میرود.
مرد چاق آمد و از پریشانی مرزها، بعد از انقلاب اسلامی ایران استفاده کرد. چند کیلومتری پیش راند و از مرز شلمچه تا خود خرمشهر هر چه روستا و عرب دید، سوار کامیونهای ارتشیشان کرد و به عراق انتقال داد. خانواده روی خانواده و روستا روی روستا ...
عادل تنها پنج سال داشت که سوار یکی از همین کامیونها شد. پدر با نگاههای نگران از مادر میخواست مراقب کودکانشان باشد و مادر آرام اشک میریخت. شاید در آن لحظه پدر خود را شماتت میکرد که چرا به هشدارها گوش نداده و فرار نکرده است. آخر او از پدرانش شنیده بود که در جنگ با انگلیسیها ...
«آن طور که از قول برادرهای بزرگم شنیدهام، در آغاز جنگ، پدر به آنها گفته بود که این جنگ هم مثل جنگ با انگلیسیها خیلی زود تمام میشود. دو سه روز درگیری و بعد خلاص، به همین خاطر روستا را ترک نکردیم و در همان اولین روزهای جنگ همه خانوادهمان به همراه قریب به 400 هزار عرب ایرانی تبار اسیر شدیم.»
پدران عادل از نسل مقاومی بودند که طعم سالها جنگ با انواع دشمنان را چشیده و واژه ترس را نمیشناختند. چنانچه پدربزرگ عادل در جنگ دوم جهانی با انگلیسیها جنگیده بود و حالا دشمن دیگری در راه بود:
«در اردوگاه به ما میگفتند که باید عراقی شوید و به همراه سربازان ما با ایرانیها بجنگید. اما خیلی از مردم مخالفت کردند و با وجود فشارهای زیادی که روی ما بود حول و حوش سال 65 شورشی در اردوگاه رخ داد. شورشی که منجر به قتل یک سرباز عراقی شد.»
پدر عادل در این شورش جزو فعالان بوده و با جسارت مقابل افسران عراقی ایستاده و گفته بود که هرگز ماهیت ایرانیاش را تغییر نخواهد. همین جسارتش هم باعث دستگیری او میشود:
«بعد از اینکه شورش را فرونشاندند. کسانی را که از همه بیشتر سروصدا کرده بودند گرفتند. 17 نفر را به نقطه نامعلومی انتقال دادند و پدر من را هم که با جسارت در مقابل آنها ایستاده بود برای تنبیه بقیه به وسط اردوگاه کشاندند.»
وسط اردوگاه یعنی جایی که همه ببینند و درس عبرت بگیرند. ببینند که چطور همزبانان عرب، همنژاد خود را به جرم عدم تغییر هویتش تنبیه میکنند و آنها نیز باید درس عبرت بگیرند. وقتی که عادل خلیل صالحی از شهادت پدرش میگفت، از پس این همه سال هنوز آثار غم و ناراحتی در چهرهاش نمایان بود. شما هم اگر ماجرای شهادت پدرش را بشنوید به او حق میدهید:
«دو پا و دستان پدر را شکستند و او را مقابل ما زیر آفتاب داغ عراق رها کردند تا از شدت گرما و تشنگی بمیرد. برادرانم خوب به یاد میآورند که چطور پدر توان حرکت نداشته و هر چه از سربازان طلب آب میکرده، به جای آب درون دهان او خاک میریختند. پدرم آن روز آن قدر در زیر آفتاب ماند تا اینکه از تشنگی و گرما هلاک شد ...»
داستان شهید شاکر خلیل صالحی، ماجرای غریبی نیست. او یک ایرانی بود که هویت خود را با ذره ذره جاندادنش به دشمن نشان داد و هیچ گاه ملیت خود را تغییر نداد. بعد از شهادت پدر، خانواده عادل چند سال دیگر طعم تلخ اسارت را تحمل میکنند تا اینکه در سال 1370 و در جریان جنگ اول خلیج فارس، از عدم تمرکز سربازان عراقی استفاده کرده و به ایران برمیگردند:
«چند روز مانده به سال 1370 با پای پیاده به ایران برگشتیم و چند ماهی ما را به اردوگاه ملاهادی سبزواری در سبزوار منتقل کردند. بعد از آن تنها مادرم را به عنوان همسر شهید پذیرفتند و حقوقی برایش در نظر گرفتند. اما من و برادرانم از همان زمان هیچ شغل مناسبی نیافتهایم و اکنون از لحاظ مالی در مضیقه هستیم.»
عادل و خانودهاش بعد از خلاصی از اردوگاه ملاهادی سبزواری دوباره به خرمشهر برمیگردند. اما به دلیل صدمات مالی شدیدی که سالها اسارت بر آنها تحمیل کردهبود، در فقر و تنگدستی زندگی میکنند. بخصوص خود عادل که از پنج سالگی تا 16 سالگی در عراق بوده و به همین خاطر حتی خوب بلد نیست فارسی حرف بزند.
اما حکایت عباس علیپور یوسفی نیز همانند عادل با یک غافلگیری در روز سوم مهرماه سال 1359 آغاز شد. زمانی که او هم خانوادهاش را با تصور اینکه جنگ به زودی به پایان خواهد رسید از منطقه خارج نکرد و شب هنگام با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدند:
«فکر میکردیم مهمان آمده و در میزند. سریع به حیاط رفتم و دیدم دارند تیراندازی میکنند. فریاد زدم ولده (پسر) چه کار میکنید؟ احتمال دارد شلیک شما به بچهها بخورد. در همین هنگام چند سرباز عراقی از در و دیوار به داخل خانه پریدند و پیش از هر حرفی شروع به تیراندازی به اطراف کردند. برای مدت چند دقیقه هر کدام که به خانه میآمد، بیهدف به چپ و راست تیراندازی میکرد. بعد به ما گفتند که آمدهایم کشور شما را اشغال کنیم و خودتان را به عراق ببریم. هرچه التماس کردیم فایدهای نداشت. جالب بود که یکی از سربازان عراقی میگفت صدام برای اعراب ایرانی خانههایی ساخته که یک آجرش از طلا است و یک آجر دیگرش از نقره. اما چیزی که در اردوگاههای عراقی انتظار ما را میکشید، مشتی خاک و چند تکه چوب و پلاستیک بود که به ما گفتند باید خودتان خانههایتان را با همین مصالح بسازید. من هم به همراه خانواده از خاکها گل ساختیم و از گل، خشت و به همین ترتیب خانهای که سقفش از پلاستیک و خاک ریخته شده بر آن بود، مهیا کردیم.»
به گفته علیپور، با هر اعتراضی که از سوی اسرا به رفتار سربازان عراقی میشد، برای مدت طولانی اردوگاه را از آب و برق و کوچکترین امکانات محروم میکردند:
«یک بار برای مدت یک سال آب و برق اردوگاه را قطع کردند و برای تهیه آب مجبور بودیم به برکههای کثیف حوالی اردوگاه برویم و با سطل آب تهیه کنیم. ارتزاقمان هم توسط بنهایی بود که به ما تحویل داده میشد. اما این بنهای غذا و آذوقهای که به ما میدادند هرگز کفاف زندگیمان را نمیداد و به همین خاطر مجبور بودیم همگی به سختی کار کنیم. اوایل برای هر نفر یک کیلو جو میدادند. اما بعد این یک کیلو را به چهار نفر میدادند و به این ترتیب رفته رفته گرسنگی هم به سایر مشکلاتمان افزوده شد. این را هم بگویم که این جوها بسیار نامرغوب بود و گاه برای پختنشان ساعتها زمان احتیاج بود و گذشته از آن با خوردنشان بچهها بیمار میشدند.»
تردد این اسرا در داخل عراق با مجوزهای رسمی انجام میگرفت که برای تهیه یک مجوز چند روزه گاه یک الی دوماه از این اداره به اداره دیگر ارجاعشان میدادند:
«شرایط واقعا سختی داشتیم. به خاطر آنکه هیچ حمایتی از ما نمیشد، بچهها از بیماری تلف میشدند و برخی از اعراب عراقی از بیپناهی ما سوء استفاده کرده، حقمان را ضایع میکردند. چنانچه خود من را یک بار تا حد مرگ ضرب و شتم کردند و کسی به شکایتم توجه نکرد.»
علیپور زخم ناشی از ضربات قمه یک عراقی زورگو را بر فرق سرش نشان داد و نگاهش حکایت از زخم عمیقتری داشت که بر دل سنگینی میکرد:
«هنگامی که عراق مشغول جنگ با آمریکا در جنگ اول کویت شد، همه اسرای عرب ایرانی تبار از فرصت استفاده کردند تا به ایران فرار کنند. ما هم قصد این کار را داشتیم، اما یکی از کودکانم مریض بود و فشار آن شرایط به قدری مستاصلمان کرده بود که مادر کودکم از من خواست بچه را در همان وضعیت رها کرده و خودمان فرار کنیم. من نپذیرفتم و با وجود این، کودکم بر اثر فقر و نبود هیچ درمانی فوت کرد. در کل در طول 13-12 سال اسارتمان، چند کودکم به همین شیوه و در نبود حداقل امکانات درگذشتند.»
روستای سوره اینک نیز در نزدیکی پل نو در جاده خرمشهر به شلمچه پابرجاست و در آرامشی محزون به سر میبرد. مردم مقاوم آن هرچند در تنگدستی ناشی از سالها اسارت روزگار را به سختی سپری میکنند، هنوز هم به ایرانی بودن خود افتخار کرده و برگشتشان به خاک آبا و اجدادیشان موید همین مطلب است. آنها از حکومت کشورشان انتظار رسیدگی دارند و یکی از این خواستهها تغییر مسیر ریل قطار شلمچه است که گویی به خاطر آن زمینهای آنها را به بهای اندک و به اجبار خریداری میکنند.
راستی بهای یک روز اسارت آنها در اردوگاههای مخوف عراقی چقدر است؟