مرد در خودش فرو میرود. دستهایش را در خودش فرو میبرد و به روزهایی فکر میکند که در رؤیاهای خود جام خوشبختی را در دستهایش فشرده بود. اما امروز پیش خودش فکر میکند که جام خوشبختی از دستهایش رها شده است. در همان حالت که سر به زیر دارد، میگوید: بعد از آنکه فرزند دومم متولد شد آرزو میکردم که کدورتهای بین مادر و همسرم از بین برود.
روزهای اول تولد دومین فرزندم داشت به دلخواه من پیش میرفت و همواره آرزو میکردم زمان به سرعت راه خود را از میان غصههایم طی کند. اما انگار ابرهای سیاه بختی نمیخواستند از آسمان زندگیام بیرون روند. دیری نپایید که دوباره کدورتها نقل کلام زندگی مشترک ما شد. من سالهای زندگیام را در زیر سایه سنگین حرفها و کنایهها طی کردم تا شاید آفتاب شادمانی این ابرهای سیاه را پراکنده کنند.
سه سال از تولد دومین کودکم گذشته بود که سرانجام حرفها وطعنهها مسیر دادگاه را نشانمان داد و مسیر زندگی ازآنجا جدا شد.
من هیچگاه خردهای از همسرم نداشتم و حرفهای مادرم را به جان میخریدم اما ناگزیر از انتخاب راهی شدم که نمیدانستم پایان کابوسهایم نخواهد بود. به اصرار مادر دو کودک را سرپرستی کردیم تا اینکه مثل همان روال قصههای عامیانه حرفهایی درباره آمدن زنی دیگر به زندگیام زمزمه شد. من گاهی با لبخند و گاهی با اخم حرفها را شنیده و نشنیده گرفتم اما زودتر از آنچه که فکرش را میکردم مادرم مرا بر سر انتخاب دختری از بستگانم مجاب کرد. من دلخوش از اینکه غبار کدورتها از زندگیام رخت بربسته در مسیر جدید حرکت کردم. آنگونه که انتظار داشتم مثل خیلی از آغازها همه چیز به خوبی پیش میرفت. راستش کمی دلشوره داشتم که نکند بار دیگر بخواهم راه رفته را یک بار دیگر باز روم و اینگونه شد. من دوباره در جبهه میانی مادر و همسرم قرار گرفتم و آماج پیامهای مبادله شده بودم. همسرم رفتار خوبی با کودکانم نداشت و مادرم از عروس از راه رسیده دلگیر شد.
پا در میانی دیگران نتوانست کدورتهای بین ما را از بین ببرد و یک سال گذشته از پیوند تازه بار دیگر راهی دادگاه شدیم و یک بار دیگر هر کدام راه خود را پیمودیم.
حالا مدتی است دارم به تنهایی با خلوت کودکانم روزگار میگذرانم. خانهام را که مهر همسرم کرده بودم از دست داده و اجاره نشین مادر شدهام. حالا ماندهام که ای کاش پیشتر به فکر امروز بودم. امروز که دوباره مادرم میخواهد سومین همسر را برایم انتخاب کند و همان راه رفته، اما امروز روز دیگریست.