
برگرفته از یک ماجرای واقعی
اما او احساس خوبی نداشت و میدانست دخترش با دامادش اختلاف دارد. این اواخر پایش را توی یک کفش کرده بود و میگفت طلاق میخواهد. هرچه به او میگفت طلاق در خانواده ما ننگ است به گوشش نمیرفت. او با عشق ازدواج کرده بود اما حالا به خاطر اختلافات حل نشدنی میخواست به این زندگی زناشویی پایان بدهد.
«سرجیت» به همراه پدر و مادرش در بمبئی زندگی میکرد. دختر جوان آن روزها رؤیای خارج رفتن و زندگی در آنجا را در سر داشت، به همین خاطر یکی از شرطهای اصلی ازدواجش را مهاجرت به یک کشور اروپایی قرار داده بود. مردان زیادی به خواستگاری او رفتند اما هیچکدام شرایط زندگی در خارج را نداشتند تا اینکه آشنایی با یکی از همکلاسیهایش مسیر زندگی دختر جوان را عوض کرد؛ مسیری که انتهای شومی داشت.
***
- مادر، «بالاجی» پسر خوبیه، من مطمئنم با اون خوشبخت میشم.
- اما دخترم تو فقط یه هفته است که اونو میشناسی، چه طور میخوای به این زودی به پیشنهادش جواب مثبت بدی
- مادر تو همین یه هفته من خیلی چیزا از اون فهمیدم، مهمتر از همه اینکه قراره برای تحصیل بره انگلیس، خب این به نفع منم هست چون میتونم اونجا درسمو ادامه بدم
- اما این که نمیتونه دلیل خوبی برای مهمترین انتخاب زندگیت باشه.
- مادر شما هم زیاد نگرانید فقط اجازه بدید اون با مادرش بیاد خواستگاری، اون وقت خودتون از نزدیک میبینید چه پسر خوب و با وقاریه.
پدر هم اما نظر مادر را داشت. یک هفته زمان مناسبی برای یک انتخاب همیشگی نمیتوانست باشد اما دخترک پایش را در یک کفش کرده و میگفت «بالاجی» بهترین انتخاب است. سه روز بعد پسر جوان به همراه مادر پیرش به خواستگاری «سرجیت» رفتند. قرار عروسی گذاشته شد و دختر و پسر جوان خیلی زود به عقد هم درآمدند. پدر و مادر «سرجیت» زیاد به این ازدواج خوشبین نبودند و کمی احساس نگرانی میکردند. یک ماه از عروسی گذشت و تازه عروس و تازه داماد آماده رفتن به انگلیس میشدند که یک روز مادر «بالاجی» چمدان به دست به خانه آنها رفت. مرد جوان او را به داخل دعوت کرد «سرجیت» با دیدن چمدان مادرشوهرش کمی جاخورد که مرد جوان رو به او گفت:
- عزیزم مادر هم با ما میاد.
- منظورت چیه؟ یعنی مادر با ما میاد انگلیس.
- خب آره من ازش خواستم.
دختر جوان پس از خوشامد گویی درحالیکه ناراحتی از چشمانش هویدا بود به اتاق رفت و «بالاجی» هم پشت سرش وارد شد:
- تو معلوم هست داری چیکار میکنی؟ حداقل باید با من که همسرت بودم مشورت میکردی.
- حق با توست عزیزم، آخه دیدم وقتی ما بریم، پیرزن اینجا تنها میمونه منم گفتم با ما بیاد اینجوری برای تو هم بهتره، اون توی کارای خونه بهت کمک میکنه و تو هم بهتر به درسات میرسی.
اما هیچیک از توضیحات «بالاجی» برای نوعروس قانع کننده نبود اصلاً دلش نمیخواست اول زندگی، سایه مادرشوهر بالای سرش باشد. خانواده سه نفری آنها سرانجام عازم انگلیس شدند. روزهای اول همه چیز خوب بود و مادر «بالاجی» خیلی در کارهای پسر و عروسش دخالت نمیکرد اما رفته رفته همه چیز تغییر کرد حتی رفتار «بالاجی». اختلافات آن دو تا جایی پیش رفت که کمکم مرد جوان دست روی همسرش بلند کرده و او را کتک میزد. دختر بیچاره وقتی پدر و مادرش با او تماس میگرفتند وانمود میکرد همه چیز خوب است و زندگی خوبی دارد. دو سال گذشت اما رفتار «بالاجی» بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد. مرد جوان تحصیل را رها کرد و در یکی از رستورانهای آنجا مشغول به کار شد. او شبها مست به خانه میآمد و اگر دختر جوان شکایتی میکرد به جانش میافتاد و کتکش میزد. دیگر ادامه این زندگی برای «سرجیت» غیرقابل تحمل شده بود. صبح یک روز زمستانی پس از آنکه شب پیش کتک مفصلی از دست شوهرش خورده بود تصمیمش را گرفت، به مادرش زنگ زد و در حالیکه گریه امانش را بریده بود ماجرا را برایش تعریف کرد. گفت میخواهد طلاق بگیرد. در همین بین مادرشوهرش که پشت در اتاق گوش ایستاده بود ماجرا را شنید و وارد اتاق شد:
- تو معلوم هست چیکارداری میکنی، میخوای با آبروی خانوادگی ما بازی کنی، طلاق تو خانواده ما ننگه.
- اما من دیگه نمیتونم پسرتونو تحمل کنم. میخوام برگردم بمبئی، ای کاش حرف پدرمو گوش کرده بودم. «بالاجی» اصلاً اون مردی نبود که من فکر میکردم، پسر شما یه دروغگوست.
***
کارآگاه«ادوارد» در اتاقش نشسته و روزنامهای ورق میزد که از مرکز بیمه با او تماس گرفتند:
- الو جناب کارآگاه، یه موردی برای دریافت حق بیمه همسرش پیش ما اومده که یه مقدار مشکوکه.
- چطور مگه؟
- راستش این مرد برای دریافت بیمه عمر همسرش به اداره ما اومده اما مدرکی مبنی بر فوت او نداره و خیلی ضد و نقیض حرف میزنه.
«ادوارد» پس از پرسیدن چند سؤال، تلفن را قطع کرد و به طرف مرکز بیمه لندن به راه افتاد. مدیر مرکز با دیدن کارآگاه جلو رفت و او را به داخل اتاقی که مرد جوان در آنجا بود راهنمایی کرد:
- آقای «بالاجی» شما مدعی هستید همسر جوانتون به خاطر سرطان سینه فوت کرده، میتونم گواهی فوت ایشون رو ببینم.
- راستش من به همکارتون هم گفتم، همسر من سرطان داشت...
- من کارآگاه «ادوارد» هستم نه کارمند بیمه، پس خواهش میکنم به سؤالاتم خوب جواب بدید.
با شنیدن نام کارآگاه، رنگ از صورت مرد جوان پرید. در حالیکه سعی میکرد خود را خونسرد نشان دهد، ادامه داد:
- همسر من از بیماری خسته شده بود، از من خواست دیگه برای شیمی درمانی به بیمارستان نبرمش، چون دلش میخواست روزهای آخر عمرش رو توی خونه و در کنار من باشه اما... اما اون دوماه پیش تمام کرد، من و مادرم هم بر اساس سنت هندیها جنازهاش رو سوزوندیم.
- لطفاً نشونی خونه پدر همسرتون رو اینجا بنویسید.
- اِ... راستش اونا اینجا زندگی نمیکنند، پدر و مادر همسرم در هند هستند.
«ادوارد» احساس کرد این مرد چیزی را مخفی میکند برای همین موقتاً او را آزاد کرد تا تحقیقاتش را در این باره کامل کند.
یک هفته بعد، از مرکز پلیس لندن به ادوارد خبر داده شد جنازه زنی جوان در رودخانه پیدا شده است. مرکز پلیس از کارآگاه خواست سریعاً به این پرونده رسیدگی کند. او بلافاصله به طرف محل مورد نظر حرکت کرد. در کنار رودخانه چند خودروی پلیس، آمبولانس و شماری از افراد محلی به چشم میخورد. «ادوارد» وقتی از خودرواش پیاده شد سروان «کمرون» را در مقابل خود دید:
- قربان بر اساس جواب نماینده پزشکی قانونی، سه ماه از مرگ این زن میگذرد و آثار روی گردن جنازه نشان میدهد او را خفه کرده و به آب انداختند.
- ببینم جنازه کاملاً متلاشی نشده؟
- نه قربان صورتش قابل تشخیصه.
ادوارد بالای سر جنازه رفت و پارچه را کنار زد با اینکه جنازه بر اثر گذشت زمان کمی از بین رفته بود اما خال قرمز روی پیشانی برایش خیلی آشنا بود. این جنازه زنی هندی بود که همسرش چندی پیش برای دریافت حق بیمه عمرش به مرکز بیمه رفته بود. با کشف این جنایت «بالاجی» دستگیر شد. مرد جوان تلاش کرد با ضد و نقیض گویی پرونده را به بیراهه بکشاند اما سرانجام اعتراف کرد: مدتی بود «سرجیت» پایش را در یک کفش کرده بود و میگفت طلاق میخواهد. مادرم هم وقتی موضوع را فهمید تهدیدش کرد به خاطر حیثیت خانوادگیمان از تصمیمش منصرف شود اما او دست بردار نبود و طلاق میخواست. در خاندان ما طلاق ننگ است و ما هم از این آبروریزی میترسیدیم برای همین یک شب به پیشنهاد مادرم به جانش افتادیم؛ او را خفه کرده و شبانه جنازهاش را داخل رودخانه انداختیم.
***
با اعترافات «بالاجی» او و مادرش دستگیر و دادگاهی شدند. «فارستر» قاضی مسئول این پرونده مادر و پسر را به جرم آدمکشی به زندان ابد محکوم کرد. این حکم در حالی صادر شد که مادرشوهر هندی پیش از سپری کردن 20سال از مدت محکومیتش نمیتوانست درخواست عفو کند. «بالاجی» هم به جرم مشارکت در همسرکشی به 27سال زندان محکوم شد.