کد خبر: 389698
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۹

به حرف که می‌آید، می‌گرید: «مقصر خودم هستم. من شرایط ازدواج موقت را نمی‌دانستم و اینطور خودم را بازیچه هوس‌های پلید مردی کردم که به ثروت خود می‌نازد.»
همسرم آدم مردم‌داری بود و همیشه دیگران را از ته دل دوست داشت اما بیچاره از دنیا خیری ندید و جوانمرگ شد.
12 سال از زندگی مشترکمان در سکوت گذشت تا اینکه فضای سکوت زندگی سرانجام با صدای کودکی از راه رسیده شکسته شد. پنجره‌ای تازه به روی زندگی مشترکمان گشوده شده بود که ابر سیاهی آسمان زندگی‌مان را تیره کرد. حادثه‌ای در راه بود و خبری شوم که نیمه زندگی‌ام را بازستاند. همسرم را در حادثه رانندگی از دست دادم.
با مرگ همسرم سایه سنگینی بر زندگی‌ام سیطره افکند. تمام آن کسانی که روزگاری در فراوانی زندگی‌ام مدام به در خانه‌مان می‌آمدند مرا با رنج روزگار تنها گذاشتند.
من با دشواری بسیار با حساب پس‌انداز روزگار را به مرارت سپری کردم اما زودتر از آنچه تصور می‌کردم دلهره به سراغم آمد.
دیگر مانده‌ای در پس‌انداز نبود و مجبور شدم به سرکار بروم.
زنی از همسایگان به سراغم آمد و برای کار پیشنهادی داد. آن زن گفت پیرمرد ثروتمندی را می‌شناسد که نیازمند نگهداری است. من پیشنهاد او را پذیرفتم و به امید کسب روزی راهی خانه او شدم.
من در خانه آن مرد مشغول کار شدم. یک ماه از شروع کارم نگذشته بود که یک روز پسر صاحب خانه صدایم کرد. او مرد50 ساله‌ای بود و به من پیشنهاد داد که مرا سرپرستی خواهد کرد. او گفت: می‌دانی که اوضاع مالی من خوب است و در زندگی مشکل مالی ندارم. بهتر است تو هم دغدغه آینده و فرزندت را نداشته باشی. او پیشنهاد کرد به صورت مخفی با همدیگر ازدواج کنیم و اگر اخلاق و روحیات همدیگر را پسندیم آنگاه به صورت رسمی ازدواج خواهیم کرد.
پیشنهاد بیشرمانه آن مرد برایم مثل ریختن آب سرد بر روی سرم بود.من منتظر ادامه حرف‌هایش نشدم. چگونه به خود اجازه می‌داد به من که در سوگ شوهرم به عزا نشسته بودم پیشنهادی این چنین بیشرمانه بدهد. من تصمیم گرفتم از آن پس به خانه آن مرد پا نگذارم. تا اینکه همان زن همسایه به سراغم آمد و علت را جویا شد. وقتی موضوع را با او در میان گذاشتم انگار که روح شیطانی در او جلوه کرد و مرا تشویق کرد که پیشنهاد آن مرد را بپذیرم.
اغواگری‌هایش نتیجه داد و من به ازدواج پنهانی آن مرد درآمدم. از دیگر سو آن زن همسایه طبل رسوایی را به صدا درآورد و این موضوع را آوازه هر خانه‌ای کرد.
شش ماه از آن پیوند پنهانی گذشته بود و آن مرد در برابر قول خود اخم در صورت می‌کشید. از حالت چهره‌اش دریافتم که نیتی شوم در سر دارد تا اینکه یک روز سرانجام روی پنهان خود را آشکار کرد.
آوازه‌ای در خانه پیرمرد به راه افتاد و دریافتم که قطعه طلای بزرگی در خانه مفقود شده است. مرد هوسران مقابل چشمان خواهر و برادرانش مرا دزد خطاب و از خانه بیرون کرد. من تازه دریافتم که اسیر هوسبازی این مرد شیطان صفت شده‌ام. حالا مانده‌ام چگونه این رسوایی را برای بستگانم بازگو کنم.
خودم مقصر هستم چون شرایط ازدواج موقت را نمی‌شناختم و به این آسانی بازیچه آن مرد شدم که به ثروت خود می‌نازد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار