کد خبر: 389440
تاریخ انتشار: ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۸:۳۳



این حرف‌های دختر جوانی است که تجربه فرار از خانه را درک کرده است. مادر او می‌گوید: همیشه مثل زنبور توی گوشم ویز ویز می‌کرد و می‌گفت برای خرید لوازم آرایش پول می‌خواهد. من از حرف‌های او ناراحت می‌شدم و در مقابل خواسته‌اش می‌گفتم: از دو خواهر بزرگ‌ترت یاد بگیر. سرشان را انداخته‌اند پایین و درسشان را می‌خوانند. من دوست ندارم تو دنبال این راه‌ها باشی! برسر این موضوع قهر کردیم و دامنه این کدورت چند روزی به درازا کشید. برخورد بعدی ما شدیدتر بود، وقتی که فهمیدم با پول‌های پس‌اندازش مانتوی بدی خریده، از کوره در رفتم و یک سیلی به گوشش خواباندم. افسانه که انتظار این برخورد را نداشت با گریه به داخل اتاق رفت و تمام شب در را به رویش قفل کرد. صبح روز بعد که به اتاقش رفتم متوجه غیبتش شدم. آن روز را تا غروب به انتظارش نشستم اما خبری از او نبود. آن روز را تا شب هرکجا که عقلمان می‌رسید را زیر و رو کردیم اما هیچ نشانی از او نیافتیم. افسانه از خانه فرار کرده بود. ده روز چشممان به در خانه خشک شد که از کلانتری خبر دستگیری‌اش را به همراه دو پسر جوان شنیدیم. من برخورد خوبی با دخترم نداشتم و ای کاش برای برخورد با رفتار او با مشاور صحبت کرده بودم.
افسانه با چشمانی اشکبار در دایره اجتماعی کلانتری امام رضا می‌گوید: من دو خواهر ناتنی دارم. مادرم پس از مرگ همسر اولش با پدرم که کارگر ساده‌ای است ازدواج کرد. مادرم با این باور که دو خواهر دیگرم یتیم هستند به آنها توجه بیشتری می‌کرد و من از این توجه رنج می‌بردم.
برای اینکه خودی نشان دهم سر ناسازگاری را با خانواده‌ام گذاشتم. من با دو پسر جوان در همسایگی‌مان آشنا شدم و تلفنی با آنها در تماس تلفنی بودم. آن شب پس از مشاجره با مادرم با آنها تماس گرفتم و کمی درد دل کردم. آنها با من همدردی و زیرکانه مرا تشویق به فرار از خانه کردند. صبح روز بعد، در حالی که همه خواب بودند به همراه آن دو حیله‌گر به شهری در اطراف مشهد رفتیم و پس از چند روز دوباره به مشهدبازگشتیم. من پشیمان شدم و خواستم به خانه بازگردم اما آن دو پسر مرا با تهدید در خانه‌ای نزدیک مشهد زندانی‌ام کردند.
حال من لحظه به لحظه دگرگون می‌شد. آنها به شدت ترسیده بودند و خواستند مرا در خیابانی رها کنند که مأموران پلیس بازداشتمان کردند.
افسانه با ندامت می‌گوید من دوستان خوبی انتخاب نکردم و در این بدبختی گرفتار شدم. زمانی که پس از فرار بدبختی گریبانم را گرفت فهمیدم چقدر مادر و خواهرم را دوست دارم. حرف آخرم این است که لجبازی با بزرگ‌تر یعنی آینده خود را در آتش اشتباه خاکستر کردن. فرار از خانه یعنی سقوط به گناه و بدبختی.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار