
بر اساس ماجرای واقعی
. از همان موقع تصمیم گرفت وقتی بزرگ شد خلبان شود. بنابراین هر روز کتابهای گوناگونی درباره این رشته میخرید و به مطالعه میپرداخت. دیگر همه میدانستند مایلز کوچولو قرار است در آینده خلبان شود. «مایلز هیلتون باربر» به همراه پدر و مادرش در لندن زندگی میکرد و تنها فرزند خانواده بود. وقتی پدرش تنها آرزوی پسرش را فهمید ازهیچ کوششی برای رسیدن او به آرزویش کوتاهی نکرد. «جیمز» بلافاصله پس از پایان تحصیلات دبیرستانی، مایلز را به کلاسهای آموزش خلبانی فرستاد و بالاخره روز موعود رسید:
- مایلز پسرم برای فردا آمادگی داری این اولین پرواز تو به عنوان یک خلبانه.
- آره پدر من تلاشم رو میکنم، امیدوارم موفق بشم.
- از خدا میخوام کمکت کنه.
- ممنون پدر.
چقدر منتظر این لحظه بود تمام سالها به عشق این لحظه زندگی کرده بود. شب را به سختی خوابید و صبح زود با صدای مادرش بلند شد:
- پسرم بیداری؟ ساعت 7 است.
- سلام مادر، بله بیدارم دیشب اصلا نتونستم راحت بخوابم.
- هیجان داری؟
- خیلی، این اولین باره که قراره تنها و بدون مربی پرواز کنم.
- نگران نباش عزیزم امیدت به خدا باشه.
- برام دعا کن مادر.
مایلز لباس مخصوص خلبانیش را پوشید و راه افتاد. با آرامش سوار بر هواپیمای دو موتوره شد و پرواز کرد هیچ گاه اینقدر آرام نبود، پرواز در آسمان عجیب او را آرام میکرد پس از نیم ساعت، بالاخره پرنده آهنین را روی زمین نشاند. با خوشحالی به طرف پدرش دوید و او را در آغوش گرفت. لحظه زیبا و به یاد ماندنی بود لحظه رسیدن به آرزو.
آن شب به افتخار اولین روز پرواز مایلز جشن بزرگی گرفته شد و تمام دوستان و فامیل در آن حضور داشتند. فردای آن روز مایلز تصمیم گرفت به خانه یکی از دوستانش برود که...
- الو، آقای هیلتون؟
- بله، خودم هستم.
- راستش باید یه خبری رو بهتون بدم پسرتون با یه کامیون تصادف کرده و الان هم بیما...
جیمز دیگر هیچ چیز نفهمید، بلافاصله به طرف بیمارستان شهر به راه افتاد و خودش را به دکتر رساند.
- آقای دکتر حال پسرم چطوره؟
- شما پدرش هستین؟
- بله ؟ خواهش میکنم اگه چیزی شده به من بگید.
- راستش باید یه خبر ناراحت کنندهای رو بهتون بدم.
- چی شده، دکتر به من بگید.
- پسرتون به خاطر شدت ضربه هر دو چشمشو از دست داده به هر حال متاسفم.
دنیا روی سرش چرخید. به یاد آرزوهای قشنگ پسرش افتاد، آرزوی خلبانی اما حالا دیگر با چشم کور چه طور...
قطرات اشک روی گونهاش غلطید، نمیدانست چگونه این خبر را به مایلز بدهد. پسر جوان پس از شنیدن ماجرا به شدت دچار افسردگی شد. تلاش روانپزشکان هم نتیجه نداد و آنها هم نتوانستند کمکی به او بکنند. مادر و پدر بیچاره به هر دری زدند تا آرامش را به او برگردانند اما مایلز حاضر نبود کسی به دیدنش برود. آقایاندرسون مربی پرواز مایلز وقتی موضوع را فهمید تصمیم گرفت به دیدن او برود اما...
- آقایاندرسون حال پسرم اصلاً خوب نیست، امیدوارم حاضر بشه شما رو ببینه.
- نگران نباشید فقط اتاقشو به من نشون بدید.
اندرسون به طبقه بالا و اتاق مایلز رفت قبل از اینکه وارد شود در زد. مایلز فریاد کشید: برو بیرون نمیخوام کسی رو ببینم
مربی سلام کرد وگفت: هی پسر منماندرسون یعنی میخوای مربی تو از اتاقت بیرون کنی؟
مایلز با شنیدن صدای اندرسون ساکت شد و دیگر هیچ نگفت. مربی میانسال داخل اتاق شد عکسهای روی دیوار توجهش را جلب کرد. تصاویر هواپیماهای مختلف و خود مایلز در لباس خلبانی روی دیوار و میز به چشم میخورد. اندرسون خیلی سعی کرد تا جلوی اشکش را بگیرد، بغضش را فرو داد و روی لبه تخت مایلز نشست و با لحن پدرانهای پرسید: چطوری پسرم؟
قطرات اشک روی صورت پسر جاری شد در حالیکه سعی میکرد بغضش را مخفی کند، جواب داد: استاد، چشمام، من دیگه نمیتونم پرواز کنم.
مربی حرفی برای گفتن نداشت به عکس مایلز با لباس خلبانی که روی دیوار خودنمایی میکرد، نگاه کرد، سعی کرد با جمله ای پسر جوان را آرام کند:
- مایلز من... من فکر میکنم تو هنوز هم میتونی پرواز کنی؟
- پرواز! اونم با دو تا چشم کور.
- اگه امیدت به خدا باشه مطمئن باش حتما موفق میشی.
- استاد چی میگین، من چه طوری میتونم با دو تا چشم کور اونم در آسمون پرواز کنم. من هنوز نمیتونم درست راه برم چه برسه به اینکه یه هواپیمای دو موتوره رو هدایت کنم.
- نا امید نباش مایلز، اینو بدون همیشه توی دنیا کاری هست که فقط از عهده بعضی آدمها بر میاد. بدون اگه خدا بخواد هیچ کاری غیر ممکن نیست.
- آخه... آخه چه طوری؟
- اینو من نمیدونم سعی کن کشفش کنی. من مطمئنم یه روز تو با همین چشمای کور بهترین خلبان دنیا میشی
اندرسون خودش هم نفهمید چطور این حرفها را به مایلز زد اما صدایی در درونش میگفت مایلز بهترین خلبان لندن خواهد شد.
سه سال گذشت، مایلز به وضعیت جدیدش عادت کرده بود، حرفهای استاد بدجوری او را تکان داده بود، تصمیمش را گرفت:
- پدر میخواستم یه چیزی رو بهتون بگم من یه تصمیمی گرفتم.
- بگو پسرم هر تصمیمی گرفته باشی من کمکت میکنم.
- میخوام... دیگه از خونه نشستن خسته شدم میخوام دوباره پرواز رو شروع کنم.
جیمز و آنی از شنیدن حرفهای پسرشان جا خوردند. مایلز که متوجه تغییر تن صدای آنها شده بود، ادامه داد: راستش مدتهاست این موضوع ذهنمو مشغول کرده
جیمز که نگرانی در چشمهایش موج میزد با صدایی لرزان پرسید: آخه پسرم چه طوری
پسر نابینا روی صندلی نشست و گفت با آقایاندرسون در این مورد صحبت کردم اون معتقده با یک سامانه صوتی میشه این کار رو انجام داد.
صبح روز بعد مایلز به همراه پدرش پیشاندرسون رفت. مرد میانسال قول داد که به مایلز کمک کند تا به آرزویش برسد.
تمرینات سخت پسر جوان آغاز شد. او سرانجام توانست با کمک مربی مهربانش بر فراز آسمانها پرواز کند. 30 سال گذشت و مایلز طی این سالها هیچ گاه از رسیدن به آرزویش نا امید نشد. یک روز خبر آوردند که آقای اندرسون مربی قدیمی و سالخورده، لحظات آخر زندگیش را میگذراند. مایلز که حالا مردی 58 ساله شده بود بر بالین استاد حاضر شد. وقتی کناراندرسون نشست به یاد روزهای جوانی اشک از چشمانش سرازیر شد، دست استاد را گرفت، اندرسون با صدایی لرزان گفت: خوشحالم از اینکه شاگردی مثل تو رو تربیت کردم. تو این لحظات آخر عمر یه خواهشی ازت دارم.
مایلز با گوشه دستمال اشکهایش را پاک کرد و گفت: بگید استاد هر چی باشه براتون انجام میدم.
اندرسون در حالیکه به سختی نفس میکشید، گفت: خودت خوب میدونی این کار فقط از عهده یه نفر بر میاد و اون یه نفر تویی.
مایلز پرسید: چه کاری استاد.
اندرسون گفت: میخوام تمام تلاشتو بکنی تا با پاراگلایدر از لندن به سیدنی بری. میخوام خبر موفقیتت مثل بمب تو دنیا منفجر بشه، میخوام تو این سفر برای حمایت از نابینایان کمک جمع کنی.
- چرا من استاد شاید...
- شاید نه تو تنها کسی هستی که میتونی این کارو انجام بدی اگه به خدا و کارت ایمان داشته باشی حتماً موفق میشی.
مایلز پس از شنیدن حرفهای اندرسون کمی به فکر فرو رفت. تصمیم گرفت هر طور که شده آرزوی استادش را برآورده کند و سرانجام هم توانست.
او پس از ماهها تمرین سرانجام در برابر چشم دهها خبرنگار سوار پاراگلایدر شد و به کمک یک سامانه صوتی که او را راهنمایی میکرد سفر خود را آغاز کرد. خلبان نابینا پس از پیمودن 13500 مایل و با وجود بارندگی شدید و شرایط بد جوی سرانجام در سیدنی به زمین نشست. مایلز وقتی در برابر دوربین گزارشگران قرار گرفت از استادش به عنوان مشوق و دوستش یاد کرد و طی این سفر 2 میلیون دلار برای حمایت از نابینایان کشورها کمک جمع نمود.