کد خبر: 387840
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۸:۴۹

قرار بود جشن ازدواجشان در تابستان برگزار شود که جنگ شروع شد. در یکی از شبها که جبهه جنگ کمی رنگ آرامش به خود گرفته بود پسر جوان نامه‌ای برای نامزدش می‌نویسد اما همان شب نیروهای دشمن او را اسیر می‌کنند. خبر اسارت او به گوش مادر و «جویس» می‌رسد و دختر جوان سالها به انتظار عشقش می‌نشیند اما هیچ وقتی «والتر» برنگشت. سرانجام مادر «جویس» او را راضی می‌کند تا از آن شهر بروند. 60 سال بعد «جویس» به همراه دخترش که حاصل ازدواج با یک پزشک بود تصمیم می‌گیرد برای مدتی به زادگاهش در لندن برود. بالاخره پس از طی مسافتی آنها به جاده‌ای رسیدند که به گفته «جویس» خانه قدیمی آنجا بود پیرزن با چنان شوقی به اطراف نگاه می‌کرد گویی آن سالها دوباره برایش زنده شده است. از مقابل چند خانه گذشتند که ناگهان پیرمردی که روی صندلی راحتی روی ایوان نشسته بود توجهش را جلب کرد احساس کرد چقدر این نگاه برایش آشناست. . .
و اینک ادامه ماجرا
تا به خود آمد ماشین جلوی خانه قدیمی رسید و آنها پیاده شدند. نوه کوچک «جویس» دوان دوان به طرف خانه رفت او هم از ماشین پیاده شد و هر سه با هم وارد خانه شدند. از 60 سال پیش که لندن را ترک گفت این خانه بدون استفاده مانده بود و خاک همه جای آن را گرفته بود فقط 30 سال پیش یکبار «آماندا» برای پیدا کردن سند به تنهایی به آنجا رفته بود و دیگر هیچ.
«جویس» با دستمالی که در دست داشت خاک روی صندلی را پاک کرد و نشست ناگهان به یاد روزهای آشنایی با اولین عشق زندگی اش افتاد وقتی «والتر» در جنگ ناپدید شد با خود عهد بسته بود دیگر به کسی دل نبندد اما روزگار همیشه بر وفق مرادش نبود. آن سالها به همراه مادرش به بریستول رفتند اما سه سال بعد مادرش به سرطان خون مبتلا شد در این میان هزینه های درمان سنگین بود و دختر جوان به تنهایی از عهده آن بر نمی‌آمد تا اینکه به پیشنهاد دکتر معالج مادرش در یک بیمارستان پرستار شد. در همان سالها دکتر «مایکل» به او دل بست و وقتی مادرش بر اثر بیماری جان باخت از «جویس» خواست تا به عنوان همسر در کنارش باشد و دختر تنها هم پذیرفت. ثمره این ازدواج«آماندا» بود که پس از مرگ پدر او را تنها نگذاشت و نگهداری از پیرزن را به عهده گرفت.
«جویس» روی صندلی لم داده و غرق در خاطرات گذشته شده بود «آماندا» هم سرگرم تمیز کردن اتاق بود و گردگیری می‌کرد که ناگهان چشمش به پاکت نامه‌ای که پشت در بود افتاد. خم شد و آن را برداشت سپس در حالی که به طرف مادرش می‌رفت با تعجب پرسید: این چیه؟ نامه اونم تو خونه‌ای که کسی نیست..
زن جوان روی آن را به دقت خواند نوشته شده بود: برای «جویس»
پیرزن پرسید: نامه از کیه؟
«آماندا» در حالی که آن را باز می‌کرد گفت: نمی‌دونم؟ یعنی کی ممکنه براتون به این آدرس نامه فرستاده باشه
نامه را باز کرد و آن را به پیرزن داد اما «جویس» از او خواهش کرد تا خودش نامه را بخواند:
سلام به نامزد عزیزم «جویس» الان که این نامه رو می‌نویسم آخر شبه و من زیر نور ستاره‌ها به یاد تو اشک می‌ریزم عزیزم نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده حال من خوبه و مشتاقانه منتظر دیدنت هستم.
«والتر»
اشک در چشمان ««آماندا»» حلقه زد اما خودش را کنترل کرد و در حالیکه سعی می‌کرد خود را بی تفاوت نشان دهد گفت: فکر کنم یکی می‌خواسته باهاتون شوخی کنه مادر چشمان کم سوی پیرزن برق خاصی گرفته بود از جایش بلند شد و گفت: الان 60 ساله که من اینجا زندگی نمی کنم اگر به شوخی هم باشد باید این نامه رو به خونمون در بریستول می‌فرستادند. سپس به طرف «آماندا» رفت و در حالیکه دستانش می‌لرزید نامه را از او گرفت. ناگهان قطرات اشک روی گونه اش روان شد: این خط والتره، مطمئنم، درسته پیر شدم اما من خط اونو می‌شناسم، یعنی «والتر» من نمرده.
سپس به طرف دخترش رفت و در حالیکه صدایش در میان هق هقش گم شده بود گفت: نگاه کن «آماندا» تاریخ پایین نامه رو نگاه کن نوشته می 1915
«آماندا» نامه را گرفت و خوب نگاه کرد دختر جوان حرفی برای گفتن نداشت پیرزن پشت پنجره قدیمی ایستاد و با خودش حرف می‌زد: یعنی «والتر» من زنده بود اما چرا این نامه الان. . . . نمی فهمم خدای من
«جویس» در فکر فرو رفته بود که کاغذ دیگری لای در توجه او را به خود جلب کرد جلو رفت و آن را برداشت نامه دیگری بود که چسب کنارش نشان می‌داد پشت نامه «والتر» چسبیده اما گذشت زمان باعث کنده شدنش شده بود آن را باز کرد خواند:
سلام خانوم «جویس» من دوست و همرزم «والتر» هستم او پیش از اسارتش این نامه را به من داد تا به شما برسانم اما نتوانستم امروز بعد از دو سال از اسارت «والتر»، تصمیم گرفتم این نامه رو به دستتون برسونم امیدوارم کوتاهی منو ببخشید.
جوزف
پیرزن به آسمان خیره شد و اشک از چشمانش جاری بود «آماندا» به طرفش رفت و او را در آغوش گرفت سپس «جویس» به طرف صندلی راحتی رفت و روی آن نشست صدای قرچ قرچ آن حکایت از گذشت زمان و فرسودگی صندلی می‌داد. نامه «والتر» در دستانش بود گویی آن سالها دوباره زنده شده اند و «جویس» همان دختر 16 ساله آن سالهاست ناگهان همانند دختری نوجوان و پر انرژی از جایش بلند شد و گفت: دلم می‌خواد برم خونه «والتر» رو پیدا کنم.
«آماندا» که از این حرف مادرش متعجب شده بود گفت: اما مادر اون خونه باید تا الان خراب شده و جاش یه ساختمان ساخته باشند.
«جویس» گفت: این نامه دوم مال دوست «والتر» بود و این یعنی اینکه او فقط اسیر شده و نمرده است شاید «والتر» من هنوز زنده باشه.
سپس بدون توجه به «آماندا» از در بیرون رفت. دختر بیچاره دنبال مادرش راه افتاد: مادر صبر کنید من و «رز» هم باهاتون میایم.
پیرزن آنقدر تند راه می‌رفت که اصلا به حرفهای دخترش توجهی نداشت «آماندا» هم در حالیکه رز را دنبالش می‌کشید گفت: مادر صبر کنید آخه شما بعد این همه سال،چطور آدرس اونجا رو می‌تونید پیدا کنید اینجاهمه ساختمانها عوض شده.
«جویس» بدون توجه به حرفهای «آماندا» با خودش زیر لب می‌گفت: این خیابون یادمه تهش یه بن بست بود که. . .
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که چشمش به پیرمردی افتاد که روی ایوان نشسته بود جلو رفت احساس کرد چقدر آشناست یادش آمد همان پیرمردی است که موقع آمدن به خانه اش در لندن، بین راه او را دید، جلو رفت که در مورد خانه‌ای قدیمی متعلق به «والتر» بپرسد که پیرمرد در چشمانش زل زد احساس کرد نگاهش خیلی آشناست اما بی توجه به آن سوالش را پرسید:
- ببخشید آقا شما اینجا کسی رو به اسم «والتر» می‌شناسید حدودا 60 سال پیش اینجا زندگی می‌کردند البته خود آقای «والتر» توی جنگ اسیر شدن می‌خوام بدونم شما می‌شناسیدش؟
پیرمرد بدون اینکه به سوال پیرزن جواب دهد دوباره در چشمان او زل زد و زیر لب چیزی گفت. «جویس» دوباره پرسید: شما می‌شناسیدش؟
و اینبار لبخندی روی لبان مرد نقش بست و آرام گفت: «جویس»؟
زن به چشمان پیرمرد دقیق شد: «والتر»
نگاه «والتر» و«جویس» در هم گره خورد و اشک از چشمانشان جاری شد. «آماندا» با دیدن شکوه این وصل سکوت و فقط نظاره کرد.
. . . «والتر» و«جویس» آن نامه را به عنوان یادگار جنگ جهانی در آلبوم مشترکشان گذاشتند و روزهای زیبایشان را در کنار هم به خوشی سر کردند.



نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار