
سال 1915
همهاش جنگ بود و جنگ. بالاخره بعد از چند ساعت خون و خونریزی همه جا آرام شد و دیگر صدای تفنگی به گوش نمیآمد. به گوشهای رفت و به ستارههای آسمان خیره شد. به یاد «جویس» افتاد، دو سال تمام برای به دست آوردنش با همه جنگیده بود. مادرش، دختر آقای «کمپیون» از سرمایه داران مشهور شهر را برایش در نظر گرفته بود غافل از اینکه تنها پسرش دل در گروی عشق همکلاسیاش نهاده است. «والتر» و«جویس» هر دو در یکی از دبیرستانهای غرب لندن درس میخواندند. آن دو به یکدیگر دل بستند و مخالفتهای مادر پسر هم سودی نداشت. سرانجام زن میانسال هم وقتی اصرارهای پسرش را دید تسلیم شد و دو دلداده پس از 15 ماه اختلاف و درگیری با خانواده، با یگدیگر نامزد شدند. قرار شد تابستان مراسم ازدواجشان برگزار شود که جنگ لعنتی شروع و «والتر» مجبور شد به میدان برود. وقتی به یاد خاطراتش با «جویس» افتاد ناخودآگاه اشک در چشمانش حلقه زد. در همین هنگام یکی از سربازان جلوی او ظاهر شد:
- هی پسر تو اینجا چه میکنی؟ نکنه دلت هوس مردن کرده هان؟!
- نه دیگه از دیدن این همه خون و خونریزی خسته شدم، دلم میخواد برگردم خونه پیش مادر و نامزدم.
- اما خودت خوب میدونی که نمیشه. سربازای دشمن همه جا رو محاصره کردند. ما نمیتونیم تا روشن شدن وضعیتمون از اینجا تکون بخوریم.
- میدونم اما دلم پیش «جویس».
- خب چرا براش نامه نمینویسی؟ اینطوری خودت هم آروم میشی، بیا اینم کاغذ، شروع کن بنویس، منم میرم پشت اون تپه مراقب اوضاع باشم.
- باشه ممنون.
«والتر» کاغذ را از سرباز جوان گرفت و شروع به نوشتن کرد. چند خطی ننوشته بود که ناگهان صدای توپ و تفنگ شروع و جنگ از سر گرفته شد. نیروهای دشمن همه جا را محاصره کرده بودند، «والتر» وقتی به خود آمد یکی از سربازان دشمن را روبه روی خود دید.
***
«جویس» ناگهان از خواب پرید کابوس وحشتناکی دیده بود، عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود، نیم خیز شد و عکس «والتر» را از بالای تختش برداشت و نگاه کرد، احساس عجیب و ناخوشایندی میکرد با ناراحتی از جایش بلند شد و کنار پنجره رفت؛ شش ماهی میشد که «والتر» را ندیده و چقدر دلش هوای او را کرده بود. مقداری آب در لیوان ریخت و سر کشید. باخود فکر کرد اگر این جنگ لعنتی پیش نیامده بود الان مراسم ازدواجشان برگزار شده و در کنار «والتر» خوشبخت بود. دختر جوان سرجایش رفت و سعی کرد بخوابد اما دلشوره دست از سرش بر نمیداشت وقتی پلکهایش را از هم گشود، آفتاب طلوع کرده بود. به آشپزخانه رفت و پس از خوردن صبحانه تصمیم گرفت سری به مادر نامزدش بزند.
نزدیک خانه «والتر» رسیده بود که ناگهان سربازی را دید که پشت در ایستاده با خوشحالی به طرفش رفت و فریاد زد: «والتر» عزیزم تو برگشتی.
سرباز به طرفش برگشت و «جویس» با دیدن او توی ذوقش خورد:
- شما با کی کار داشتید؟
- ببخشید خونه «والتر» همین جاست؟
- بله من نامزدش هستم چیزی شده اتفاقی برای «والتر» افتاده.
سرباز سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت: متأسفانه «والتر» اسیر شده اما.
- اما چی؟ زودتر بگید نصفه جون شدم.
- اما اسمش جزو اسرا نیست، خود ما هم نمیدونیم چه اتفاقی براش افتاده، متاسفم باید بهتون خبر میدادم. یکی از سربازا میگه دیده بهش تیراندازی کردن.
«جویس» احساس کرد دنیا دور سرش میچرخد، وقتی چشمانش را گشود مادر «والتر» را دید که گریان بالای سرش ایستاده و آب به صورت او میپاشد، آرام از جایش بلند شد اما سرباز را ندید.
***
«والتر» آن شب پس از نوشتن نامه برای نامزدش ناغافل به محاصره نیروهای دشمن در آمد و اسیر شد اما طی شش سال هیچ کس خبری از سرباز جوان نداشت و همه معتقد بودند او مرده است. «جویس» طی این سالها بسیاری از خواستگارانش را رد کرد با این امید که روزی نامزدش از در بیاید و زندگیش را با او شروع کند اما افسوس که این آرزو محقق نشد.
«جویس» روی تختش دراز کشیده بود که مادرش وارد اتاق شد:
- دخترم میخوام یه خواهشی ازت بکنم.
- بگو مادر.
- خودت هم خوب میدونی که «والتر» دیگه برنمیگرده.
- اون برمیگرده مادر من مطمئنم.
- خودتم میدونی که اینا همش خیالبافیه... بیا از این شهر بریم، واسه خودت بهتره اینجوری دیگه هر روز از جلوی خونه اونا هم رد نمیشی و خاطرات برات زنده نمیشه.
- اما مادر اگه «والتر» برگرده و ببینه که من نیستم؟!
- سعی نکن خودتو گول بزنی، خوب میدونی که ما هر کاری از دستمون برمیآمد تا خبری از اون پیدا کنیم انجام دادیم. «جیمز» صمیمیترین دوست «والتر» بود که تا لحظه آخر پیشش بوده اون مطمئنه که «والتر» رو با تیر زدن و جنازشو.. .
- بسه مادر بسه دیگه، نه، «والتر» من نمرده نمرده.
- دخترم. . . به خاطر منم شده بیا از این شهر بریم.
اصرارهای مادر «جویس» بالاخره نتیجه داد و دختر جوان به همراه او از لندن به بریستول رفتند و زندگی جدید خود را در آنجا آغاز کردند.
60 سال بعد
دختر کوچولو گفت: مادربزرگ میایید بریم بیرن؟
«جویس» عینکش را از روی چشمش برداشت و گفت: آره من میخوام برم سر خاک پدر بزرگ اگه بخوای تو هم میتونی با من بیایی.
«آماندا» رو به مادرش کرد وگفت: مادر الان 25 ساله که پدر مرده شما هم با این پاتون نمیتونید هر روز برید گورستان لندن.
«جویس» گفت: «مایکل» خیلی به گردن من حق داره پس از مرگ مادرم اون تنها کسی بود که منو تنها نذاشت، نمیدونم اگه اون نبود من تو اون سالهای جنگ توی اون شهر بی در وپیکر چکار میکردم حالا درسته که سالهاست پدرتون مرده اما حالا نوبت منه که اونو تنها نذارم.
این قصه تکراری را «آماندا» هر روز میشنید اگرچه مادرش کمی فراموشی گرفته و پیر شده بود اما خاطرات گذشته را خوب به یاد میآورد. تصمیم گرفت برای مدتی هم که شده او را به زادگاهش در لندن ببرد. وقتی موضوع را با پیر زن در میان گذاشت او مخالفتی نکرد.
صبح روز بعد «جویس» به همراه دختر و نوهاش به لندن رفتند، سالها بود که پیر زن به آنجا نرفته بود:
- «آماندا» میشه یه خواهشی ازت داشته باشم، منو به خونه قدیمیخودم ببر.
- آخه من اونجا رو بلد نیستم.
- فکر کنم بدونم کجاست درسته کم حافظه شدم اما خونه پدریمو پیدا میکنم مطمئن باش.
بالاخره پس از طی مسافتی آنها به جاده ای رسیدند که به گفته «جویس» خانه قدیمیآنجا بود. پیرزن با چنان شوقی به اطراف نگاه میکرد گویی آن سالها دوباره برایش زنده شده است. از مقابل چند خانه گذشتند که ناگهان پیرمردی که روی صندلی راحتی روی ایوان نشسته بود توجهش را جلب کرد، احساس کرد چقدر این نگاه برایش آشناست. . .
ادامه در شماره آینده