
فصل اول
تیمسار خشمگین بود. چنان خشمگین که حتی صدایش میلرزید. دوستانش بعدها اعتراف کردند که در تمام مدت دوستی بلندمدتشان هرگز او را چنین ندیده بودند. او حتی برای نخستینبار بر سرشان داد زده بود که: «شما چطور توانستید بدون اجازه من دست به چنین کاری بزنید؟»
کسی در آن لحظه جرأت جواب نداشت. هرچند آنها همان وقت هم که تصمیم به چنین کاری گرفتند، از عواقبش بیاطلاع نبودند، اما نه در این حد!
ماجرا از این قرار بود که سالها پیش، وقتی که او شب و روزش را در جبهه میگذراند، بنیاد شهید به تعدادی از خانوادههای شهدا و جانبازان در یکی از شهرکهای تازه تأسیس شمال تهران زمین میداد. آنان که از زندگی فرماندهشان از نزدیک اطلاع داشتند، به فکر خانواده او افتادند. آنها فکر میکردند صیاد به خانوادهاش بیاعتناست فردا که آبها از آسیاب بیفتد، و حتی زنده هم بماند، چهبسا خانوادهاش سایبانی نداشته باشند. آن روزها خانواده او در خانه سازمانی ارتش زندگی میکردند. پس دوستان او تصمیم گرفتند از رئیس بنیاد شهید برای فرمانده نیروی زمینی که از قضا خود جانباز هم بود، قطعه زمینی بگیرند. بنیاد شهید هم که از زندگی او بیاطلاع نبود، موافقت کرد و کار صورت گرفت. یاران فرمانده برای اینکه او را در مقابل کار انجام شده قرار دهند، وام گرفتند و حتی خود نیز پولی فراهم کردند و دست به کار ساختمانسازی شدند تا این که در نیمه کار صیاد فهمید و به آنان به شدت تاخت. عصبانیتش که فروکش کرد، از آنان عذر خواست. گفت میداند که آنان قصد خدمت به او و خانوادهاش را داشتهاند اما او چنین استحقاقی ندارد. بعد در نامهای به بنیاد شهید، بعد از تشکر، نوشت: «اکنون در وضعیتی قراردارم که احساس میکنم به ازای رسیدن به مسکن بهای گرانی را دارم میپردازم آن هم ثمره همه مجاهدتهای فیسبیلاللهی(که اگر خداوند آن را تأیید فرماید) که قلبم رضایت نمیدهد چنین شود. لذا با توجه به اینکه خدا میداند نه تنها خود را لایق چنین عنایاتی از جمهوری اسلامی نمیدانم بلکه همچنان مدیون هستم و باید تا روزی که نفس در بدن دارم عاشقانه به اسلام عزیز خدمت نمایم. قاطعانه اقدام فرمایید که: «ساختمان نیمهکاره مسکن اینجانب را از طرف بنیاد شهید تحویل گرفته و فقط مخارجی را که اضافه بر وام واگذاری (مبلغ چهارصد هزار تومان) هزینه شده است به ما پرداخت نمایند تا به صاحبانش مسترد نمایم.»
او به سربازان و افسران جوان عشق میورزید. برای تربیت آنان سر از پا نمیشناخت. از هیچ فرصتی برای یادآوری خاطرات حماسههای جنگ، دریغ نمیکرد. از دانشگاه افسری امام علی(ع) و پادگانهای آموزشی سربازان گرفته تا پاسگاهی گمگشته در میان کوههای کردستان به نام خیلچان. در یکی از سرکشیها متوجه شد کسی پوتینهایش را واکس زده است. از فرمانده منطقه پرسید چه کسی این کار را کرده است. او گفت: «تیمسار، سرباز مهمانسرا به دستور من این کار را کرده است.»
اخمهای تیمسار تو هم رفت. چندبار زیر لب استغفار گفت و آنگاه رو به سوی فرمانده جوان کرد و گفت: این رفتارها در انسان روحیه استکباری ایجاد میکند. باید غرور سرباز را حفظ کرد.»
وقتی که در دانشگاه افسری تدریس میکرد، تصمیم گرفت عملیاتهای بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجویان تدریس کند. استقبال دانشجویان باعث شد برای نظاممندشدن این کار، سازمانی تشکیل دهد. طرح تشکیلاتی نوشت به نام هیأت معارف جنگ.
اولین مشورت در این مورد را خدمت مقام معظم فرماندهی کل قوا در جهت اخذ مجوز ولایتی کار داشتم. الحمدالله با مطرح کردن این مطلب، مقام معظم رهبری من را به انجام این کار ترغیب نموده؛ البته با این فرض که من هفتهای یک جلسه مجاز به منفک شدن از کار سازمانی خویش باشم و هرماه هم 48 ساعت در روزهای پنجشنبه و جمعه برنامهریزی کرده و به مناطق عملیاتی بروم و به همراه گروه، برداشت تحقیقی خود را از منطقه عملیاتی انجام بدهم.
او در قالب هیأت معارف جنگ موفق شد فرماندهان بزرگ عملیاتهای مختلف را به دانشگاه افسری بکشاند و بعد از تدریس و نقد و بررسی نظری هر عملیات، در پایان هر دوره، دانشجویان به اتفاق اساتید و با حضور همه فرماندهانی که از ارتش و سپاه در آن عملیات نقش داشتهاند، در منطقه حضور یابند و از نزدیک محل حوادث را ببینند. این فرصت برای فرماندهان مغتنم بود تا خاطراتشان را بازگویی کنند. تیمسار صیاد موفق شد حداقل سه دوره را خود شخصاً سرپرستی کند.
بعد از سالها دوری از خانه و خانواده، حالا برای رسیدگی به فرزندانش فرصت بیشتری میگذاشت. به دقت به درس و مشق آنان میرسید. اعمال و حرکاتشان را زیرنظر میگرفت و در مسائل مختلف به آنان مشاوره میداد. در انتخاب همسر مناسب برای مریم، ماهها وقت گذاشت تا این که از میان همه خواستگاران، دانشجویی بسیجی را مناسب دامادی خود یافت. حتی از دختر معلولش مرجان هم غافل نبود. او عقبافتاده ذهنی است. پدر مانند یک عارف شکیبا وجود او را نعمت میپنداشت و به او به چشم یک بهشتی روی زمین مینگریست: «من خدا را شکر و سپاس میگویم که در قلبم محبتی نسبت به این فرزند قرارداده است که نه تنها از سه فرزند دیگرم کمتر نیست، بلکه به دلایلی که وجود دارد به تدریج این محبت بیشتر میشود.»
در سال 67 به خاطر مرجان و همدردانش به فکر تأسیس انجمنی برای رسیدگی به کودکان استثنایی افتاد. موفق شد علما، روانشناسان و مسؤولان را به میدان بکشاند و سمیناری برای چگونگی رسیدگی به کودکان استثنایی برگزار کند.
علی صیاد شیرازی از اول جوانی تشنه معارف دینی بود و در جلسات مذهبی حضور فعال داشت. او هنگامی که در آمریکا دوره میدید آن مقدار از اسلام اطلاعات داشت که مانند یک طلبه دینی به تبلیغ اسلام در میان نظامیان آمریکایی بپردازد و حتی به جلسات خانوادگی آنان راه یابد و با آنان درباره اسلام و خانواده و حقیقت شیعه بحث کند. او هنگامی که به فرماندهی رسید، علمای بزرگ به چشم یک جوان خودساخته به او مینگریستند و عارفان بزرگی مانند آیتالله بهاءالدینی با دیده احترام به او مینگریستند. اما با این وجود او بخشی از برنامههای ده سال آخر زندگیاش را به طور جدی به خودسازی اختصاص داد.
مرتب با علمای بزرگ اخلاق دیدار داشت. در جلسات شرکت میکرد و نکات مهم را یادداشت میکرد. روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه میگرفت. با قرآن مأنوس بود و تفاسیر آن را میخواند. شبهای جمعه اول هرماه در خانهاش مراسم روضهخوانی بود و.
روز عید غدیر 77، سرتیپ علی صیاد شیرازی از طرف آیتالله خامنهای فرماندهی کل قوا، به درجه سرلشکری نائل شد. او آن روز وقتی که به خانه برگشت، چنان خوشحال بود که خانوادهاش تعجب کردند. باورش برای آنان که او را بهتر از همه میشناختند سخت بود که بپذیرد او به خاطر دریافت درجه چنین خوشحال باشد. پدر به آنان گفت: «بسیار شاد و خرسندم، البته نه به خاطر این درجه، بلکه به خاطر رضایتی که امید دارم امام زمان (عج) و مقام معظم رهبری از من داشته باشند، مقام، درجه و اسم و رسم درنظر من هیچ جایگاهی ندارد.»
همینطور نیز بود. درجه دیگری در انتظارش بود. درجهای که سالهای سال در آرزویش بود. آن روز عصر وقتی با خانوادهاش به امامزاده صالح رفت، دست به دامن همسرش شد تا دعا کند او شهید شود. او گفت: دعا میکنم همه با هم شهید شویم.
فصل دوم
روز هجده فروردین مادر از حج برگشت، در فرودگاه مشهد وقتی او علی را در میان فرزندان و استقبال کنندگانش ندید، دلش به تلاطم افتاد و به جای همه پاسخها تنها پرسید: پس علی کجاست؟ علی؟
با قسم به هرچه که پیش او عزیز بود، فهماندند که علی صحیح و سالم است اگر که الان در آنجا نیست فقط به خاطر جلسهای است که در تهران با فرماندهان عملیات ثامنالائمه دارد. اما دل مادر آرام و قرار نداشت. نگران علی بود. آیا دل مادر از چیزی خبر داشت؟
ساعتی بعد کار مادر به بیمارستان کشید. اطرافیان این را به حساب ضعف جسمانی او گذاشتند. مسبوق به سابقه بود. به همین خاطر اگر اصرار علی نبود حتی به حج هم نمیتوانست برود.
نیمههای شب بود که چشمهای مادر باز شد. علی بالای سرش بود. فقط شنید: «عزیز جان!» باز از هوش رفت. اما صبح که به هوش آمد، کسی متوجهاش نشد. احساس کرد حالش بهتر شده است. علی کمی آن طرفتر با دکترها دور میز نشسته بودند و صبحانه میخوردند. دلش میخواست لحظاتی سیر پسرش را نگاه کند...
آن روز حال مادر خوب شد. آنقدر خوب که تا شب به خانه برگشت. آن شب علی پیراهن عربیای را که مادر از مکه برایش آورده بود، تن کرد و نمازش را با همان خواند. مادر وقتی او را در جامه سپید دید، لحظهای خیال کرد او در زمین نیست. او را در صف سپیدپوشانی دید که لبیکگویان به آسمان میرفتند. قلبش ریخت. به خودش دلداری داد و فکر کرد از تأثیرات مراسم حج است. با این حال نتوانست تاب آورد و گفت: «علی جان، لباست را عوض کن سرما میخوری.»
تا پاسی از شب، رفت و آمد بستگان طول کشید. حدود دوازده شب به مادر گفت: «عزیز، میخواهم استراحت کنم. یک ساعت دیگر بیدارم کن تا بروم حرم.»
این عادت همیشگیاش بود. مشهد که میآمد، بیشتر شبها را تا صبح در حرم میگذراند. دستهای مادر هنوز در دستش بود که در کنار بستر او خوابش برد. صدای نفسهای آرامش که بلند شد، باز دلشوره به جان مادر افتاد. در دلش توفانی بود. از بستر بلند شد و بالای سر پسرش نشست. کودکی را به یاد میآورد که شبها از گریه خواب نداشت. در روز عاشورا نفسش بند آمده بود و مادر چیزی رو به گنبد طلایی گفته بود... به سر و صورت پسر نگاه کرد و آرام اشک ریخت. وقتی به خود آمد که دو ساعت گذشته بود. نمیتوانست از پسرش دل بکند. او به دل خودش ایمان داشت. همیشه حوادث را قبل از اتفاق احساس میکرد. هربار که علی در جبهه زخمی شده بود، او از قبل فهمیده بود.
به هر زحمتی بود از فرزندش دل کند و به آرامی او را از خواب بیدار کرد. علی وقتی به ساعتش نگاه کرد، گفت: «عزیز چرا دیر بیدارم کردی؟»
عزیز چه میتوانست بگوید؟ تنها گفت: «دیدم خیلی خستهای دلم نیامد.»
علی آن شب همراه خواهر بزرگش که از درهگز آمده بود، به حرم رفت. اینکه در آن شب در آنجا چه گذشت و علی چه گفت و چه شنید، تنها خدا میداند و بس. اما همان شب در تهران، خیابان دیباجی، همسایگان او چند مورد رفت و آمد مشکوک دیده بودند. پیکانی در آن نیمه شب چندبار طول خیابان را پیموده بود. رفتگر شهرداری را دیده بودند که ناشیانه خیابان را جارو میکرده و حرکات و نگاههایش غیرعادی بوده و...
اما در مشهد، علی هنگامی از حرم برگشت که آفتاب صبح جمعه تابیده بود. او سر راهش نان سنگک و پنیر و خامه گرفته بود. مانند همیشه خود بساط صبحانه را پهن کرده و بعد پدر و مادرش را دعوت به صبحانه کرده بود. بعد گویی که عجله داشته باشد، به سراغ بستگانش رفته بود و تا ظهر به خانه اغلب آنها سر کشیده بود. حتی آنها میگویند انگار از سرنوشت خود خبر داشته که آنها را نسبت به انجام فرایض دینی و وظایف فردی و اجتماعیاش سفارش میکرده است.
سرانجام حدود ظهر به سوی تهران پرواز کرد.
صبح شنبه 21فروردین، وقتی که او فرازهای آخر دعای عهد را زمزمه میکرد، مقابل خانهاش منافقی در لباس خدمتگزار در کمین او نشسته بود. در سازمان آنها سرلشگر علی صیاد شیرازی لابد به خاطر جانبازیهایش در راه دفاع از استقلال ایران به اعدام محکوم شده بود!
اکنون رهبران سازمان اصرار داشتند مأموریت ناتمام فروردین 61 را تمام کنند. سرانجام لحظه موعود فرا رسید. ساعت 45/6 در باز شد و ماشین تیمسار بیرون آمد. او منتظر ماند تا فرزندش مهدی در پارکینگ را ببندد و به او برسد. معمولاً سر راهش او را هم به مدرسه میرساند... ادامه ماجرا را پلیس چنین گزارش داد:
«... مهاجم ناشناس در پوشش کارگر رفتگر به محض خروج امیر صیادشیرازی از منزل و در حال سوار شدن به اتومبیل خود، به وی نزدیک شد. تیمسار شیرازی وقتی متوجه آن مرد رفتگرنما شد، منتظر ماند تا او خواستهاش را بیان کند.
مرد مهاجم پاکت نامهای را به دست تیمسار صیاد شیرازی داد تا آن را بخواند. تیمسار در حال باز کردن پاکت بود که ناگهان مرد ناشناس با سلاح خودکاری که پنهان کرده بود وی را هدف چندگلوله از ناحیه سر، سینه و شکم قرارداد و از محل حادثه گریخت. براساس اظهارات شاهدان، مهاجم فراری پس از تیراندازی به طرف خودروی پیکانی که در فاصله چند متری منزل تیمسار صیاد شیرازی توقف کرده بود، دوید و به کمک همدست خود از محل گریخت...
پیکر غرق به خون تیمسار صیاد شیرازی ابتدا به بیمارستان فرهنگیان و سپس به بیمارستان 505 ارتش منتقل شد اما سرانجام براثر شدت جراحت به شهادت رسید...»
و اما خبر شهادت سرلشگر علی صیاد شیرازی همه ایران را تکان داد. ملت، به سوگ نشست. پرچمهای سیاه بر سردر مساجد آویخته شد. در همه شهرها و روستاها به نام شهید علی صیاد شیرازی مراسم برپا شد.
صبح روز 22فروردین، مردم تهران به نمایندگی از همه ایران، سیاهپوش و مغموم به خیابان ریختند تا قهرمان سالهای نبرد را تشییع کنند. ابتدا رهبر انقلاب در ستاد کل نیروهای مسلح بر تابوت فاتحه خواند، سپس بر سر جنازه یار دیرین خود نشست و بوسه بر تابوت او نهاد...
آنگاه، نم باران بود. توفان بود و سیل خلایق. در آن دریای مواج انسانهای متلاطم تنها عکس او بود که همچنان آرام بود. گویی به ملت میگفت: من باز خواهم گشت، باز خواهم گشت سرافراز، دریغ برای چه؟ من باز خواهم گشت همچنان در لباس سربازی، هنوز کار من تمام نشده است!
...فأخرجنی من قبری مؤتزراً کفنی، شاهراً سیفی، مجرداً قناتی، ملبیاً دعوه الداعی...
آن گلی که در کمین خصم افتاد، آخرین سرخگل خونآلود نبود!
پیام حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب در شهادت سپهبد صیاد شیرازی
بسمالله الرحمن الرحیم
منالمؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظرو ما بدلوا تبدیلا
امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مؤمن و پارسا و پرهیزکار، سپهبد علی صیاد شیرازی به دست منافقین مجرم و خونخوار و روسیاه به شهادت رسید. این نه نخستین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمانهای بلند الهی هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را به دشمنان اسلام دانسته است قرار میگیرد و دست خائن و خودفروختهای نهال ثمرهبخش این انسان والایی را قطع میکند. او مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه انقلاب نهادند همواره سر و جان خود را برای نثار در راه خدا به روی دست داشتند. سرزمینهای داغ خوزستان و گردنههای برفراشته کردستان سالها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهههای دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و خودگذشتی او حفظ کرده است. خطر مرگ کوچکتر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد. کوردلان منافق بدانند که با این جنایتها روز به روز نفرت ملت از آنان بیشتر خواهد شد و خون مردان پاکدامن و پارسا همچون صیاد شیرازی و شهید لاجوردی بدنامی و سیاهرویی آنان را در تاریخ و در دل این ملت همیشگی خواهد کرد و سردمداران استکبار که با وجود لافزنیهای ضدتروریستی خود به امید آن نشستهاند که تروریستهای مزدورشان در ایران اسلامی با شهید کردن مردان استوار و مقاوم انقلاب، راه تسلط بر ایران اسلامی را هموار کنند، بدانند که خون شهیدان راه حق، ملت مؤمن ما را راسختر و آشتیناپذیرتر و مقاومتر میسازد، رحمت و فضل بیکران الهی بر روح شهید عزیزمان علی صیاد شیرازی و لعنت و نفرین خدا و فرشتگان و بندگان صالحش بر ایادی منفور و مطرود استکبار.
اینجانب شهادت این بندهی برگزیدهی خدا را به ملت ایران بهخصوص به یاران دفاع مقدس و ایثارگران جبهههای نور و حقیقت و خانوادههای گرامی و فداکار و بازماندگان محترمش تبریک و تسلیت میگویم و صمیمیترین درود خدا را به روح پاک او و خون به ناحق ریختهی او نثار میکنم.
والسلام علی عبادالله الصالحین
سیدعلی خامنهای
یادداشت شهید صیاد در بعد از رحلت امام
اولین روز خدمت به اسلام در غیبت امام خمینی رضوانالله علیه
ای داد برمن، خدایا این نعمت عظیمت از دستمان برفت و قدرشان را ندانستیم. خدایا پیر جماران برای بیتوجهیهای ما، نفاقها و تفرقههای ما، پشت گوش انداختن نصایحش، ناشکریها، ناسپاسیهای ما در راه خدا و غفلتها و سستیهایمان، ... خون گریید. و اکنون او به ملکوت اعلی پیوسته و ما همچنان زندهایم. ولی خدایا آنقدر به لطف و کرم تو این بنده صالحت، این نایب برحق امام زمان علیهالسلام بر ایمان ذخیره و سرمایه باقی گذاشته است که اگر همت کنیم و اگر تقوا پیشه کنیم، اگر هوشیار باشیم، اگر وفاداری در راه خدا و ولایت نشان دهیم اینطور نیست که در این راه باز بمانیم. اگر خمینی نیست خدای او هست.
ـ حال بیشتر میفهمیم طعم انتظار امام زمان (عج) کشیدن یعنی چه؟ یا امام زمان، این سرباز کوچکت را که آرزویش این است که لیاقت و صلاحیت سربازی تو را داشته باشد، یاری کن.
ـ از امروز نیت من، تلاش من، همت من در خدمتگزاری به این عزیز میبایستی مضاعف گردد. زیرا که دیگر پیر جماران نداریم.
ـ خدایا بر تقوایم، اخلاصم، استقامتم در راهت بیفزا تا با به زنجیر کشیدن نفس اماره با روحیه بسیجی به امت اسلامی و حکومت اسلامی و مملکت اسلامی و انقلاب اسلامی خدمت کنم.